تبليغاتX
نصفه آدم - فقط برای خالی نبودن عریضه درج میگردد.

نصفه آدم

جورستان یک نصفه



این غیبت طولانی ام کمی تا قسمتی پر بار بود

کافه پیانو را تمام کردم و رفتم سراغ سال بلوا از عباس معروفی و بعد از آن هم سفر به دشت ستارگان پائولو کوئیلو.

دست تقدیر است یا ضمیر ناخودآگاه، نمیدانم ولی در مجموع دنیای کتابهایی که برای خواندن میآیند زیر بالشم بسیار بسیار نا همگونند. کافه پیانو با نثری کاملا امروزی؛ پر از تعاملات اجتماعی و درونی یک مرد میان سال مدرن است که مانند بیشتر عناصر ذکور خیلی زیاد قرص اعتماد به نفس خورده است. نویسنده و قهرمان داستان یکی هستند و راوی به نوعی دارد داستان زندگی خودش را تعریف میکند.

دو مسئله در مورد این کتاب بود که به این کتاب پرفروش رنگی متفاوت داده بود، یکی این که نویسنده ازدنیای واقعی خودش هم برای داستانش به بهترین شکل استفاده کرده بود و کتاب خیلی خودمانی بود. شاید بشود گفت داستان یک جورهایی شرح حال کاملا واقعی است که هر جایی نویسنده عشقش کشیده کمی ادویه قاطی واقعیتها کرده که خوش خوراک تر شود.

دومین مسئله راجع به کتاب این است که نویسنده قید و بندی برای این که از کلمات استفاده کند برای خود تعیین نکرده و هر جا که صلاح دیده به تخم و ماتحت و هزار تا مکان بی تربیتی ارجاع داده. در مجموع کتابی بود که بعد از خواندنش احساس خوبی داشتم.

و اما...در "سال بلوا" عباس معروفی عادت پیچاندن لقمه دور سر برای تعریف ماجرا را همچنان حفظ کرده و با تردستی که دارد خواننده را وادار میکند تمام کتاب را تا آخر با همان پیچش دور سر ادامه دهد. قهرمان داستان زنی بود از طبقه اشراف و در هفت روز آخر زندگی خود هر چه از گذشته و حال و آینده وخیالات خود میدید بی هیچ ترتیبی بیان میکرد.

تنها ایرادی که این کتاب داشت به نظر من البته این بود که چون عباس معروفی مرد است نتوانسته بود خوب در قالب یک زن داستان سرایی کند. نوشا ی داستان خیلی برای من قابل لمس نبود...

و در نهایت پائولو کوئیلو در سفر به دشت ستارگان باز بروی منبر رفته و اینبار سفرنامه ی خودش را از یک جایی به یک جای دیگر نقل کرده، سفری که به منظور تزکیه و بالا بردن درجات و از این جور چیزها ست. نمیدانم چه هیزم تری به من فروخته که هر کاری میکنم کتابهایش به مذاق من خوش نمی آیند.




پ.ن: همچنان از عوارض بعد از عمل دچار بد صدایی هستم. انگار جوجه کلاغ موقع بیرون آوردنش از حنجره ام به در و دیوار گلویم خنج کشید با منقار و پنجول هایش.


پ.ن: کلا حوصله ندارم. هم دلیل دارد هم ندارد.



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:16  توسط سانتا ماريا  |