دیدی گاهی همه چی درست همانجوری میشود که بد تر از آن نمیشود؟
دیدی وقتی که داری قربان صدقه یک بچه کوچک بانمک بور مو فرفری میروی که خیلی شیرین زبانی میکند، یکمی بعدش میخورد زمین و مادرش در حین پاک کردن اشک های بچه جوری به تو نگاه میکند که میفهمی خیلی خیلی شدیدا به چشم نظر و اینها اعتقاد داشته و از دید او الان تو یک اهریمنی؟
دیدی وقتی داری یک خاطره ای تعریف میکنی در یک جمعی، آخرین جمله را که داری زمزمه میکنی میفهمی کسی در جمع حضور دارد که با آن خاطره داری میرینی به اعصابش و یا به خودش و همه هم این را میدانند و دارند ژست خود را برای سوت زدن و به اطراف نگاه کردن آماده میکنند و تو داری ته جمله را کلمه به کلمه توی چشم همان یک نفر می جوی و از طرفی هم داری خودت را خیس میکنی؟
دیدی وقتی تازه رفتی سر کار و شدیدا سعی داری خودت را کارمند خوبی بشناسانی وقتی که مدیرت برای لحظه ای از پشت مانیتور تو عبور میکند حتما باید یکی از رفقا با ادبیات چاله میدانی و +40 باهات چاق سلامتی بکند و بقدری یکهو همه چیز اسلوموشن شود که مدیر تا نقطه ی آخر چتت را بخواند و موقع رد شدن یه لبخند پهن تحویلت دهد؟
دیدی وقتی یک همسایه ای با اعصاب خراب داری که تنها زندگی میکند و متارکه کرده تازه پرایدش را پژو کرده و خیلی از این بابت ذوق کرده و پارکینگش چسبیده به پارکینگ شما در بدترین قسمت ساختمان قرار دارد و یک روز خیلی خیلی سخت کاری وقتی بعد از کلی عقب جلو کردن و زور زدن برای پار ک ماشین، پیاده میشوی میبینی ریدی به جلوی ماشین و قد یک بشقاب گودش کرده ای؟
دیدی بعد از یکی از همین اتفاقها دوست داری با آغوش باز عزرائیل را بغل کنی؟
پ.ن: دیشب من آخری را دیدم!