دروغ چرا!
باید اعتراف کنم که تا مدتها آزارم میداد، خوب یادم هست که سخت مریض شدم. انگار کن که یک روز صبح با لباس خانه در وسط یک میدان نبرد خشن از خواب بیدار شده باشی و باقی قضایا...
آن روزها مدام با خود فکر میکردم چرا داریم مثل احمق ها رفتار میکنیم و چرا هیچ کسی به روی خودش نمیاورد که درست عین احمقها شده ایم.
برایم مهم نبود چه بلایی سرش می آید؛ برایش مهم نبود چه بلایی سرم می آید. دلیلی برای ملاحظه نبود و ما با بیشترین انرژی همدیگر را خورد میکردیم.
آنها هم همینطور؛ برایشان مهم نبود که بدانند حقیقت چه بوده و برایشان مهم نبود چه کسی راست میگفت، فقط مهم بود حق همانی باشد که آنها می خواستند. بزرگ بودند. اشتباهات بزرگ، کتمان های بزرگ تر...
اصلا چرا باید مرا یاد این چیز ها بیاندازی، حالا که کمی بزرگ تریم و دور تریم از هر زمان دیگری؛ حالا که هر کدام مشغولیم با مشغله های خود...
بگذار خیالت را راحت کنم. این را حتم دارم که هیچ وقت از ته دل از او دلگیر نشدم؛ باور کن!
در سیاه ترین لحظه ها میدانستم پشت این جنگ عاری از خرد، کودکانی هستند که با چشمانی ترسیده و مضطرب، در صورتهای هم به دنبال نشانه هایی از لبخندهای فراموش شده میگردند....
حالا دیگر فرقی نمیکند که تو یا او یا همه شما بدانید که حقیقت پشت کدامین ابر سمج پنهان بوده و یا خورشید احمق این همه مدت پشت کدام ابر مانده.
حالا دیگر فرقی نمیکند که به دنبال نشانه هایی بگردی که احتمالا به این جا نمیکشیدمان؛
باور کن هیچ بعید نیست عذاب وجدانی که داری عارضه هرمونی سن و سال باشد...
از من می شنوی رهایش کن...
شاید این خواسته ی او هم باشد....
پ.ن: شدیدا مخاطب خاص دارد. مخاطبی که هیچ وقت اینها را نمیخواند. پیشاپیش گیر ندادنتان را می سپاسم.