تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه


دروغ چرا!

باید اعتراف کنم که تا مدتها آزارم میداد، خوب یادم هست که سخت مریض شدم. انگار کن که یک روز صبح با لباس خانه در وسط یک میدان نبرد خشن از خواب بیدار شده باشی و باقی قضایا...

آن روزها مدام با خود فکر میکردم چرا داریم مثل احمق ها رفتار میکنیم و  چرا هیچ کسی به روی خودش نمیاورد که درست عین احمقها شده ایم.

برایم مهم نبود چه بلایی سرش می آید؛ برایش مهم نبود چه بلایی سرم می آید. دلیلی برای ملاحظه نبود و ما با بیشترین انرژی همدیگر را خورد میکردیم.

آنها هم همینطور؛ برایشان مهم نبود که بدانند حقیقت چه بوده و برایشان مهم نبود چه کسی راست میگفت، فقط مهم بود حق همانی باشد که آنها می خواستند. بزرگ بودند. اشتباهات بزرگ، کتمان های بزرگ تر...


اصلا چرا باید مرا یاد این چیز ها بیاندازی، حالا که کمی بزرگ تریم و  دور تریم از هر زمان دیگری؛ حالا که هر کدام مشغولیم با مشغله های خود...

بگذار خیالت را راحت کنم. این را حتم دارم که هیچ وقت از ته دل از او دلگیر نشدم؛ باور کن!

در سیاه ترین لحظه ها میدانستم پشت این جنگ عاری از خرد، کودکانی هستند که با چشمانی ترسیده و مضطرب، در صورتهای هم به دنبال نشانه هایی از لبخندهای فراموش شده میگردند....

حالا دیگر فرقی نمیکند که تو یا او یا همه شما بدانید که حقیقت پشت کدامین ابر سمج پنهان بوده و یا خورشید احمق این همه مدت پشت کدام ابر مانده.

حالا دیگر فرقی نمیکند که به دنبال نشانه هایی بگردی که احتمالا به این جا نمیکشیدمان؛

باور کن هیچ بعید نیست عذاب وجدانی که داری عارضه هرمونی سن و سال باشد...

از من می شنوی رهایش کن... 

شاید این خواسته ی او هم باشد....




پ.ن: شدیدا مخاطب خاص دارد. مخاطبی که هیچ وقت اینها را نمیخواند. پیشاپیش گیر ندادنتان را می سپاسم.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:5  توسط سانتا ماريا  | 




گاهی دلم برای دختر بچه ای که تمام آرزوهایش در یک سوپر مارکت جا می شود در حالی که گل به دست منتظر قرمز شدن چراغ سر چهار راه است میگیرد...




+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:11  توسط سانتا ماريا  | 



امروز صدای گریه یکی از همکارا از اتاق  بغلی بلند شد و  یه چند دقیقه  بعد دخترک با چشمای قرمز برای تعریف داستانش پیش ما اومد، البته با یه جعبه خرما!
 
برای مقدمه گفت من هیچ وقت خرما نمیخریدم... اصلا دوست هم ندارم زیاد... امروز که خیلی اتفاقی همچین کاری کردم این خبر رو شنیدم... و شروع به تعریف داستانش کرد

داستان مربوط بود به دو همکلاسی که سالها عاشق هم بودن و با کلی مشقت تو دوران تحصیل باهم ازداج میکنن. چهارماه پیش هم خدا دختری بهشون هدیه میده. طبق تعاریف این همکار چشم سرخ زندگی اینها خیلی مثال زدنی بوده از بس هم زن و هم مرد نمونه بودن.
 
مادر بقدری عاشق فرزند بوده که با وجود کلی مشغله کاری حاضر نبوده دخترش رو با شیر خشک تغذیه کنه.

جمعه شب یعنی همین دو شب قبل تو مسیر بازگشت از قم، انگار یه تیر از جایی نامعلوم به ماشینشون خورده و درجا سر مادر رو متلاشی کرده، در حالی کودک در آغوشش بوده...

 تغریبا تو این قسمت داستان بود که همه چشما گرد شد و دهن ها باز موند....

بعد شروع کرد با گریه از زندگی سراسر محبت این زوج عاشق پیشه تعریف کرد تا به اندازه ی کافی اول صبح حال همه مون گرفته شه

مرد ظاهرا تو دانشکده ما بوده و من بارها و بارها دیده بودمش. انگار وقتی یکی رو حتی یک کمی هم بشناسی، مصیبتش تا چند برابر دردناک تر از مصیبت غریبه ها  میشه

هنوز نفهمیدم جریان این تیر چی بوده و شاید فردا پس فردا یه دلیل بی ربطی هم براش پیدا شه که آدم با لک و لوچه آویزون بگه عجب....

دارم فکر میکنم به مردی که شاهد پاشیده شدن مغز و صورت زنش رو شیشه جلوی ماشین بوده ، به بچه ای که زمانی که بزرگ شه میشنوه تا آخرین لحظه ی زندگی مادرش تو بغلش بوده و به زنی که داره از بالا به همه اینها نگاه میکنه  و احتمالا باورش نمیشه که دیگه دفتر زندگیش بسته شده ....

تو ذهنم مفهوم خوشبختی رو مرور میکنم. آرزوهایی که آدم داره و مصیبتهایی که سر راهش سبز میشه...

وای که خوشبختی گاهی چقدر دلهره آور و ترسناک میشه خدا!




پ.ن: پست دیروزم یکمیش برمیگرده به نوسانات روحی مربوط به خانوما و یکمیشم برمیگرده به این که انگار خوشی زده زیر دلم و خودم خبر ندارم. گفتم خیلی نگران نشید...




+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:48  توسط سانتا ماريا  | 


حالم بد است، بدتر هم  شده ام ، درست مثل حیوانی بیمار به پزشکم چنگ و دندان نشان میدهم و دست نوازشش را میدرم

مدتی است دل تنگی های من شده مثل اسهال های تابستانی که با شیر و آلو ارتباطی تنگاتنگ دارند

بدون دلیل خاصی عصبی ام، عین کسی که یک دل سیر با نامردی کتک خورده باشد و حالا به حال خود رها شده که انتقام بگیرد

تا کی این وضعیت ادامه دارد را نمیتوانم حدس بزنم، فقط میدانم خیلی خسته ام؛ خیلی خسته است...



پ.ن: این پست نظر خواهی ندارد. یعنی نظر نمیخواهم. انشاالله که روشن است.



+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:22  توسط سانتا ماريا 


خسته شدم از این همه ترس و اضطراب


از این همه به سخره گرفته شدن و نگرانی های مزمن


از اینهمه نفرتی که ناخودآگاه در ساعت هشت و نیم شب در گوش و چشممان ریخته میشود 


و از این همه سیاه بازی کودکانه و حقیرانه که سعی دارد همه چیز را وارونه جلوه دهد. حتی خدا را...


دیشب لکنت شیر پیر دلم را میلرزاند. بیچاره دختر هایش، بیچاره همسرش...
 

خدایا لطفا بخاطر خودت هم که شده کاری بکن



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:25  توسط سانتا ماريا  |