تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه



خیلی از آدمها خاطره میشوند و از کنارت میروند

  بعضی ها را با این که دوست داری دوباره ببینیشان و براحتی هم میتوانی پیدایشان کنی، بنا به دلایلی به عمد می سپاریشان به تاریخ ؛ بعضی ها را از دست میدهی برای همیشه و بعضی ها را دیگر حاضر نیستی تحت هیچ شرایطی دوباره ببینی 

خاطره ها ولی همیشه هستند، آرام در زیر خروارها خاک فراموشی دفن شده اند و گاهی بو ها، تصویرها، صداها و آهنگ هایی روحت را شخم میزنند و خاطرات کسی را بیرون میکشند و تو در چشم بهم زدنی طی العرض و طی الوقت میکنی و میروی آنجایی که این بو ، صدا یا تصویر از آن سرچشمه گرفته

راستی راستی دارم خیلی ها را فراموش میکنم


تو که اولین پک سیگارمان را دزدکی در اتاق من زدیم و هر دو به سرفه افتادیم

یا تو که وقتی در امتحان ریاضیات گسسته کلی تقلب بهت رساندم انقدر تابلو کردی که هر دو لو رفتیم و شدیم مضحکه یک دانشگاه

و تو که وقتی تمام دلسترت را خوردی با هم تصمیم گرفتیم شیشه هایش را به دیوار خانه مان بکوبیم و تو زود در رفتی تا همسایه ها نبیندندت و من تا مدتها با دیدن شیشه خورده ها به وجد می آمدم

تو که....

چقدر یهو دلم برای همه تان تنگ شد بی شعور ها



پ.ن: برداشت شخصی نفرمایید حضرات! اینایی که گفتم اینجا رو هیچ وقت نمیبینن... در ضمن اینجا بی شعور فحش نیست، یک جور ابراز احساسات غمگین و تلخ است برای کسی که زمانی دوستش داشته ای




+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:14  توسط سانتا ماريا  | 


وقتی حرفی میزنیم و قول و قراری میذاریم من بهت اعتماد میکنم، تو ذهن خودم رو حرفت حساب میکنم و فرض میکنم سر حرفت وامیستی.

وقتی یه بار میزنی زیر قولت با خودم میگم خوب گاهی پیش میاد... اتفاقه دیگه

وقتی برای بار دوم میزنی زیر قولت میگم خوب بازم ممکنه پیش بیاد ... اتفاقه دیگه

وقتی برای بار سوم میزنی زیر حرفت خیلی به خودم فشار میارم که بگم احتمالا خیلی بد شانسی...

وقتی برای بار چهارم ، پنجم ، ......(و این نقطه ها همچنان ادامه دارد)



آخه قربون شکلت تو که نمیتونی حتی یه بار سر حرفت واستی چرا انقد خودت رو ضایع میکنی و بقیه رو عصبی!

اینجاست که مطمئن میشم که اشکال از منه که باز به تو اعتماد میکنم و باز وقتی قول میدی خیالم راحت میشه...

نه تو میفهمی چه توهینی به من میکنی با این کار و نه من میتونم بفهمم که این چه توهینیه که به خودت میکنی!

پشت دستم داغ دیگه با آدم بند تنبونی* کار نکنم!




پ.ن * :  بند تنبانی یعنی کسی که مانند بند تنبان کش آمده سرش دست شماست و تهش معلوم نیست به کجا بند شده که وقتی ولش کنی به حال خود همچین در برود که نتوانی ردش  را بزنی.


پ.ن: کاش میشد اینجا را بخوانی



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:46  توسط سانتا ماريا  | 


جونم بگه براتون تو اتاقی که ... اصلاح میکنم تو شرکتی که من کار میکنم عملا تعداد روزه بگیر ها به تعداد روزه نگیر ها شاید تو مایه های اپسیلون باشه.

البته بدلایلی که معرف حضور همه هست چون نباید روزه خواری تابلو باشه ماکرو فر ها  رو تعطیل کردن تا آخر ماه رمضون.

این اتاق چهار نفره ی کوچیک شده سالن غذا خوری 10 15 نفر؛  اول صبح با صبحونه و قهوه و چای و میوه و اینا شروع میشه و دم ظهر با انواع و اقسام بو ها و رنگ ها و سالاد و ترشی ادامه پیدا میکنه تا برسه به چای و دسر عصرونه...

من خیلی آدم شکمویی نیستم ولی جدا حس میکنم کار کردن تو این اتاق از بودن تو که.ریزک یا او.ین کمتر نیست. یکی نیس بگه خوش انصافا حالا که ماکرو فر قطعه حتما برا این بوده که بوی غذا راه نیافته دیگه چرا قابلمه میارین که نهار داغ حنق بزنین! آخه نامردی نیس آدم ماه رمضون از این شکلات خارجی تلخای نه نه بابا دار بیاره به همه تعارف کنه بعد بگه آخ ببخشید چیز جون!

آقا من بوی الان بوی قهوه و لوبیا پلو و سالاد شیرازی خورده به دماغم دیگه چه انتظاری داری ازم؟ اصلا دلم میخواد مزخرف بنویسم. همینی که هست!!




+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:55  توسط سانتا ماريا  | 




تا قبل از این معمولا با هر آدمی که آشنا میشدم حس میکردم که موقع حرف زدن باید دایرة المعارف خصوصی و فامیلیمو فراموش کنم و برم سراغ ادبیاتی که توش یه خط در میون حرفایی نباشه که خدایی نکرده زبونم لال روم به دیفار این آدم جدید فک کنه من همه بچگیم رو تو استادیوم آزادی بین تماشاگر نماها گذروندم و همونجا زبون باز کردم. 

خلاصه تعریف از خود نباشه جدیدا حس میکنم که ای دل غافل من چه دختر مودب و خانوم و با شخصیت و با نزاکتی بودم که حجب و حیا نذاشته خیلیا منو کشف کنن. البته بگم من اصلا و ابدا تغییر نکردم. این خود شیفتگی بخاطر دو سه تا آدم جدیدیه که تازه باهاشون آشنا شدم.

بابا تا به چشم نبینین باورتون نمیشه! دیگه حرف بیییییپ بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییپ ی نمونده که اینا چه موقع کار و چه موقع شوخی مدام به هم نگن.
 یه وقت فک نکینین قضیه خودمونیه و بین دخترا و اینا... نه قربون! اینا کلا جلو پسر و دختر و خلاصه همه راحتن.
 این شده که من دیگه بابت یه سری فحش +3 نباید شرمنده خودم بشم و وجدانم بابت یادآوری نگاه ماخوذ به حیای پدرم قلنج کنه...
من که عین پوشک بچه دارم کار عوض میکنم ممکنه اینجا یکمی بیشتر بمونم. به نظرم هم کارش بهتره هم این احساس بهم دست میده که چه آدم فرهیخته ای هستم (نگاه معصومانه یک اهریمن)






پ.ن: بسی  حال میکنم با این مارکز و نوشته هاش! شما رو به همین ماه عزیز "پاییز پدر سالار" رو از دست ندین. زبون روزه میچسبه.




+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:29  توسط سانتا ماريا  |