اپیزود اول؛ گزارش وضعیت:
خوابهای پریشان میبینم.
دختری که در حین (احتمالا آخرین) صخره نوردی اش پیش از رسیدن به بالای صخره یک دستش سر میخورد و پس از اندکی تقلا و فریاد زدن دست دیگرش هم رها میشود و با سر به طرف زمین پرواز میکند...
کامیونی که با سرعت از روبرو منحرف میشود و در جاده ای ناشناس به سمت من میتازد و من بی اختیار با چشمهای گرد شده از وحشت برایش بوق میزنم...
روی شاخه ای ایستاده بودم. انگیزه اش را بخاطر نمی آورم ولی انگار داشتم از درخت بالا میرفتم. برای رسیدن به شاخه ی بالا سرم دستم را تا جایی که میشد بلند کردم، کافی نبود و نیاز به اندکی پرش داشت. با هر تقلا پوست زمخت درخت کف پاهایم را قلقلک دردناکی میداد.
حواسم از شاخه ی بالایی پرید و روی حشره ای که داشت بین شیار های پایین شاخه میخزید فرود آمد. حشره تقلا میکرد خودش را برساند به تنه درخت.
خاکستری بود و تمام بدنش پر از کرک های ریز بود. خم شدم حشره را دقیقتر دید بزنم که جاذبه زمین آغوشش را برایم گشود...
اپیزود دوم؛ گزارش کار:
کمتر از20 دقیقه دیگه ساعت کار امروزم تموم میشه و من آزاد میشم. پاهام از بس رو صندلی نشستم ورم کردن و کفشام برام کوچیک شدن.
کار تمام وقت یعنی به عبارتی 190 و خورده ای ساعت کار در یک ماه و به عبارت خیلی بهتر یعنی مزخرفترین شکنجه ای که آدم میتونه برای خودش فراهم کنه.
محل کار تیم فنی تو طبقه ی زیر زمینه؛ در تمام طول روز فقط یه بار که برای نهار خوردن میریم طبقه 2 ام، میتونیم نور خورشید و خیابون و آدما رو از پنجره ی راه پله ببینیم. گاهی بوی فاضلاب سرویس های بهداشتی هم به این شرایط تنوع میده.
بخاطر سرمای همیشگی زیر زمین نمیشه در ورودی رو باز گذاشت و این چیلر های حرارتی بی مصرف هم از پس سرما بر نمیان. حالا من نمیدونم سرما خوردم یا حساسیت فصلی دارم که مدام عطسه میکنم.
دیروز با مدیرم صحبت کردم و قرار شد فیلد کاریم رو عوض کنم.
قراره وارد گروهی بشم که خعلی کارشون زیاد و خفنه، حالا از دیروز یکی داره تو گوشم میگه "لعنت بر دهانی که ..."
اپیزود سوم؛ پند اخلاقی:
انسانهایی که خر شانس هستند نباید زیاد ریسک بکنند.
اپیزود چهارم؛ گزارش فرهنگی:
با وجود این که دو سه تا کتاب نیمه تمام دارم دیشب کتاب کافه پیانو را شروع کردم. میگویند با حال است.
با وجود این که دو سه تا کتاب نیمه تمام دارم دیشب کتاب کافه پیانو را شروع کردم. میگویند با حال است.
پ.ن: کسی میداند "گیزموت" یعنی چه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:49  توسط سانتا ماريا
|