تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه


وقتی خیلی کوچیک بودیم دختری تو فامیل بود که از چند جهت مورد علاقه ی من نبود.

یکی این که پوستش سفید بود و من سبزه بودم.

دوم این که موهاش بور بود و چشاش قهوه ای روشن و من چشم و موهام قهوه ای خیلی تیره بود

سوم این که ترنج وقتی 3 تایی با هم بودیم اونو به من ترجیح میداد

چهارم این که درسش خوب بود

 پنجم این که دختر خیلی زیادی عاقلی بود و هر حرفی رو به هر کسی نمیزد و مثل ما دهنش دروازه غار نبود و خونه داری بلد بود و لباساشو خراب نمیکرد و تو همون 5 6 سالگی به زن کامل بود و ...

 در نهایت هم چون گاهی برای این که ما یکمی یاد بگیریم بهمون میگفتن "فلانی رو ببینین... پی پی*ش به سر شماها ! ببینین چقد زرنگ و خانومه"

تو مهمونیا شدیدا عشوه و ادا داشت و موهاشو مثل خانوما آرایش میکرد. همیشه رئیس بود و حتی به ماها دستور میداد که مثلا هر وقت من اینجوری اشاره کردم فلانی تو بیا برقص و ...

برای من که همیشه ی خدا موهام مدل پسرونه کوتاه بود و حتی اگه لباس دخترونه میپوشیدم زانوی زخم و زیلی و چند تا جای کبودی رکاب دوچرخه روی پاهام کاملا به لطافت و ظرافت نداشته ام صحه میذاشت، این دختر به معنای کلمه نقطه مقابل بود.

 البته بر اساس جوی که تو اون سالها بین پدر و مادرای طایفه ی  ما حاکم بود اگه دلم هم میخواست مثل دخترای دیگه قر و قمیش داشته باشم با چشم غره ی  مامان و دایی و بابا و خاله و مادر بزرگ و معلم پرورشی و مدیر و خلاصه  حسن و حسین روبرو میشدم و باید تمام مظاهر تهاجم فرهنگی رو قبیح میدونستم حتی با زور گدنک! 

بماند که وقتی خاک وخلی از یه جنگ خیابونی برمیگشتم خونه احساس بهتری داشتم نسبت به وقتایی که مجبور بودم تو یه مهمونی ادای یه دختر تیتیش و تر تمیز و مودب رو در بیارم. 

 فک کنم تو سالای آخر دبیرستان بود که دیگه تصمیم گرفتم به دستام کرم بزنم که مثل دست پسرا پوست پوست نشه و مواظب باشم رو صورتم خراش و زخم جدید اضافه نکنم. 

این دختر هیچ وقت بچه نبود و هیچ وقت شیطنت نکرد. همیشه بین بزرگتر ها بود و اگه میومد بین ما بچه ها  فقط برای این بود که باز با یه لباس یا کفش یا یه خاطره از فک و فامیلش تو آمریکا ما رو مبهوت برتری خودش بکنه...

بعد از این که همه رفتیم دانشگاه من چند سالی ازش بی خبر بودم ، بعد از مدتها وقتی دیدمش با یه آدم جدید روبرو شدم. آدمی که فیس و قمیش و ادعاش به نسبت سالهای قبل بیشتر که نشده بود هیچی، کمتر م شده بود. آدمی که خیلی نگاهش محجوب تر بود و حالا دیگه از بالا به ماها نگاه نمیکرد و آدمی که از ضعفاش هم حرف میزد...

الان به نسبت قدیما خیلی بیشتر دوستش دارم، و البته تنها چیزی که هنوزم مثل بچگی ها باعث میشه گاهی حرصم بده رنگ پوستشه و البته این که الان دانشجوی دکترا شده  و من به همون فوق لیسانس زورکی اکتفا کردم D: 

مطمئنم اگه ازش بپرسم جواب درستی بهم نمیده ولی فکر میکنم اون هم نسبت به تجربیات پر هیجان بچگی من غبطه میخوره. من که حاضر نیستم هیچ کدوم از اون لحظه ها رو بدم تا بشم یه دختر با نزاکت...



پ.ن: این داستان ادامه دارد...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:56  توسط سانتا ماريا  | 


دیشب داشتم میرفتم مسواک بزنم و بخوابم که یهو انگار تمام دل و رودم تبدیل شد به یه بافت بتونی...

یه درد خیلی شدید عین برق گرفتگی یهو شروع کرد به چنگ انداختن به دل و روده ام. مسواک به دست اومدم تو اتاق خواب، و به صورت اسلوموشن رو تخت ولو شدم.

نمیتونستم حرکت کنم و درد کاملا غافل گیرم کرده بود. خودم که فکر میکنم بخاطر این بود که کلی لیمو ترش همراه نهار و شام خورده بودم.

خلاصه که یه لحظه فکر کردم نکنه همینجوری بمیرم؟ بعد فکر کردم اینجوری اصلا رمانتیک نیست. بعد فکر کردم کاش یکم به سر و ضعم رسیده بودم، یکمی آبرو مندانه تر بود. تو همین فکرا بودم که همونجوری مسواک به دست و مچاله خوابم برد. 


همین مسئله باعث شد به این فکر کنم که آدم چه جوری بمیره بهتره و اقلا اگه آدم قدرت انتخاب داشت دوست داشت صحنه ی جون دادنش و دلیل مردنش چی باشه. با این که این بلاگ کپک زده و به نظرم غیر از خودم و چند تا از فک و فامیلا که تو ودرواسی میان اینجا یه سرکی میکشن تصمیم گرفتم یه مسابقه ترتیب بدم.
هر کسی که حوصله داشت و دلش خوش بود بیاد یه چند خط بنویسه که دوس داره وقتی مرد تو چه شرایطی بمیره و اولین صحنه ی مردن خودش رو تشریح کنه.
دوستان لطفا روده درازی نکنین و برای این که خط رو خط نشه کامنت خصوصی برام بذارین.
به بهترین و باحالترین توصیف جایزه میدم(به جون خودم)
خوب دیگه! بجنبین ببینم کی قراره باحال تر بمیره....
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:58  توسط سانتا ماريا  | 


مادر بزرگ پیری داشتم (مادر بزرگ پدری) که خدا بیامرز عمر بسیار با عزتی داشت. در طول عمر طولانی اش به هیچ کس زحمت خاصی نداد.

یک سال نزدیک عید آمد خانه ی ما، گفتند مریض احوال شده؛ یک هفته ای برای نهار و شام همراه ما میشد و همه کارهای شخصی اش را به سختی ولی به تنهایی انجام میداد. اجازه نمیداد کسی کمکش کند. تنها انتظاری که از ما داشت این بود که در خانه تنها نماند. میگفتند از وقتی جوان بوده به شدت از تنهایی و مردن در تنهایی وحشت داشته.

بعد توان بدنش کمتر شد، دیگر با ما غذا نمیخورد. غذایش را میبردیم کنار بسترش و معمولا کسی برای غذا خوردن کمکش میکرد. حتی نمازش را هم در رخت خواب میخواند. تا چند روز اوضاع همینطور بود و سرانجام بدون این که کسی را به دردسر بیاندازد یک شب آرام و بی صدا خوابید و دیگر بیدار نشد.

همان شبی که آرامتر از همیشه خوابیده بود، مادر بزرگ مادری ام خانه ما مهامان بود و رنگ و بوی مرگ را در چهره اش دید، نشست بالای بسترش و تا خود صبح برایش قرآن خواند.

عمه ام هم کنارشان بود و هر از چند گاهی که چرتش پاره میشد کمی گریه میکرد و ریز ریز با خودش حرف میزد که دل خودش را بیشتر برای مادرش بسوزاند و بیشتر گریه کند.بعد دوباره همانطور که نشسته بود چرتش میگرفت.

پدرم هم تا صبح نخوابید. هی میآمد و میرفت و هی از مادر بزرگ مادری ام میپرسید حالش بهتر شده یا نه....

صبح تمام کرد. خانه مان شلوغ بود. ترنج تازه نامزد کرده بود و نامزدش هم خانه ما بود. مادر و پدر بزرگ مادری ام هم بودند. عمه و دختر عمه ام هم که از شب قبلش آمده بودند. وقتی که تمام کرد همه بالای سرش بودیم. همه دوره اش کرده بودند و تنها نبود.

مادر بزرگ مادری ام قرآنش را بست، یک فاتحه خواند، چشمهای مادر بزرگ (پدری) ام را بست و دندانهای مصنویی اش را که داخل دستمال سفیدی بود از کنار بسترش برداشت.

از عصر روز قبلش تا صبح یکبند قرآن خوانده بود و حسابی خسته بود. رفت در اتاق خواب مادرم وکمی خوابید تا قبل از این که همه فامیل برای گریه و زاری هجوم بیاورند کمی استراحت کند.

چیزی که من را علاوه بر خوش اخلاق بودنش جذب مادر بزرگم میکرد دستهایش بود. دستهایی بسیار لاغر و کشیده با پوستی شدیدا نازک و شفاف که همه رگهایش از زیر آن پیدا بود.

کوچک که بودم می نشستم کنارش و شروع میکردم به کشف آناتومی رگ ها و استخوانهای انگشتها و کف دستش که از زیر پوست شفاف شده اش کنجکاوی ام را قلقلک میداد. مسیر رگهایش را دنبال میکردم و گاهی برای آزمایش علمی با انگشت یکی از رگها را به آرامی فشار میدادم تا ببینم  دستش بر اثر نرسیدن خون سفید میشود یا نه، که البته هیچ وقت هیچ تغییری نمیکرد.

به نظرم او هم از این بازی لذت میبرد چون تا می نشستم کنارش دستش را میگذاشت روی پام ...


هروقت که بنا به هر دلیلی قلبم در پمپاژ خون سخاوت به خرج میدهد و رگ دستهایم قلنبه سلنبه از زیر پوستم خود نمایی میکنند دلم میخواهد حتما یک نوه دختر داشته باشم که بتواند تاریخ را تکرار کند.




پ.ن: وقتی ماری کوچک بود.



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 16:44  توسط سانتا ماريا  | 




احساسی دارم که نمیدانم ناشی از چیست. انگار قرص خورده باشی و نصف مغزت را Bypass کرده باشی و فقط مثل دوربینهای مدار بسته همه چیز را ببینی.

دارم به گذشته ای که چندان دور نیست فکر میکنم و با یک قیچی سعی دارم بعضی تصاویر را ببرم و بگذارم یک جای امن تا ماندگار تر شوند.

دارم به روابطی فکر میکنم که قطع شدند و روابطی که ساخته شدند. دارم به آلبومی فکر میکنم که باید بعضی از عکسها را در بیاورم و جا برای عکسهای جدید باز کنم.

من دچار نوعی سوء برنامه ریزی هستم. دچار عدم قطعیت، عدم تمرکز، دچار هیجان و دچار تنوع طلبی... و از این مدل زندگی شدیدا لذت میبرم.

گاهی دوست دارم نقش بازی کنم و گاهی خودم را فریاد بزنم.

دلم هیجان شدید میخواهد.( درست به اندازه روزی که اسبی که سوارش بودم رم کرد و تاخت، حیوان وحشی شده مثل جن دیده ها ناهموارترین مسیر را برای فرار از دست جن ها انتخاب کرد و من چندین بار عذرائیل را سوار بر اسبی دیگر در کنار خودم دیدم که برایم بوس میفرستاد.)

دلم آرامش میخواهد. (درست به اندازه ی وقتهایی که خودم را به زور جا میدادم توی تخت مادرم و به صدای نفس های منظمش در خواب گوش میدادم)
دلم میخواهد تنها باشم و تنها صدایی که میشنوم صدای ورق زدن کتابم باشد.
دلم میخواهد یک مهمانی ترتیب دهم و همــــــه کسانی را که میشناسم -حتی کسانی که ندیده و نشنیده دوست شده ایم- را دعوت کنم.

در حال حاضر دو تا کار دارم، یک کار تمام وقت و دیگری یک پروژه که بایک تیم رویش کار میکنم (که اکثر اعضای آن عین بند تنبان مدام از دستم در میروند)و این پروژه هم بعد از ساعت کار دو سه روزی در هفته وقتم را تا پاسی از شب میگیرد.

به دوستانم کم تر از قبل سر میزنم، تولد هشت را از دست دادم و گاهی آقای همسر بعد از این  با ایما  اشاره بهم میگوید که کسی که دارد متاهل میشود باید وقت بیشتری برای خانواده  (منظورش خودم و خودش است) بگذارد. قول داده ام کارم را بعد از ازدواج سبک تر کنم.

دو ماهی میشود که خانواده ام را ندیده ام و خانه مشترک من و غنچه از بس که نرسیدیم تمیزش کنیم تبدیل به محل کشت میکروب شده است.

قرار بود کلاس باله را ادامه دهم که هیچ ساعتی از هفته را پیدا نکردم که خالی باشم و به همین دلیل پیچید. یکی از دوستانم لقب "بی جنبه ترین متاهل شده ی دنیا" را به من داده و من تمام سعیم را میکنم که جنبه ام را بالا ببرم.

آشفتگی مربوط به کارم خیلی تخصصی است و به همین دلیل از جزئیات آن فاکتور میگیرم.( دارم روی جاوا و هر چیزی که مربوط به آن است داکیومنت و منوال میخوانم)

همچنان شبها قبل خواب کتاب میخوانم. "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" پائولو کوئیلو را (چون کتاب بهتری دم دست نبود) خواندم، به نظرم داستانهای این نویسنده مخصوص دوران نوجوانی است. دو کتاب دیگر را به صورت موازی میخوانم "فاطمه فاطمه است" دکتر شریعتی و یک مجموعه داستان کوتاه از "عباس معروفی" به نام "دریا روندگان جزیره آبی تر".




پ.ن: این پست هم یه توضیح است هم یک توجیه هم یک چاق سلامتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:24  توسط سانتا ماريا  | 



 باید یه نمایش ترتیب بدیم
یه سری جعبه کوچیک و سنگین هست، جای لباس باید پوشی
جعبه برا همه هیکلت جا نداره، ولی برا این نقشی که داریم باید بپوشیش؛ میتونی دست و پات رو بیاری بیرون
خوبه... حالا همه که همه یکی پوشیدین میریم تو صحنه...
آهان داشت یادم میرفت، یه سری بازیگر دیگه هم هستن تو این نمایش، بازیگر که نه؛ یه سری حیوون قاطی بازی میشن، نقششون رو به تو نمیگم تا راحت تر باشی
اونا کار خودشونو میکنن؛ تو فقط نقشت اینه که مراقب خودت باشی...
خیلی خوب! حالا میتونی با دوستات بری تو اون بیشه که یه زمانی درپاچه قشنگی بوده ...
دوس داری همیشه اینجا زندگی کنی؟  خیلی جای قشنگیه، نه؟
(حیوونای دو پا میان رو صحنه و میرن، ظاهرا یه فکرایی تو سرشونه، هی میان و میرن و چشماشون برق میزنه)
وقت نداریم...
بریم سر سکانس آخر
شب شده و همه تون دارین میرین بخوابین...
میتونی خودتو تو جعبه قایم کنی که سردت نشه...
(درسته که سنگینه و نمیتونی درست حرکت کنی ولی عوضش گرمه و میتونه ازت مراقبت کنه)
تازه چشمات سنگین شده و میبینی یهو همه جا داره روشن میشه...
نور، گرما، دود!
بوی سوختن پوست و گوشت  پر...
میخوای فرار کنی... گیر کردی تو جعبه ... تقلا میکنی...خیلی گرمه... دوستات دارن تو جعبه شون سرخ میشن...
قرار نبود آخر نمایش این باشه... میدونم
 کدوم طرف باید بری... کجا.... اصلا میتونی از آتیش سبقت بگیری؟
آروم باش
آروم ...
...
شاید کمکی بهت نکنه ولی برق تو چشم حیوونا داره کم کم برات معنی پیدا میکنه...
شاید کمکی نکنه ولی میتونی بری تو جعبه ت قایم شی...
شاید کمکی نکنه ولی میتونی به قشنگ ترین تصویری که از بیشه داشتی فکر کنی...
 کاش بدونی وقتی عصبهای پوستت تو گرما بپزن دیگه دردت نمیاد...
چشمات رو ببند و نذار بوی سوختن تنت آخرین نفست رو پر کنه...


پرده می افته و نمایش اینجا تموم میشه. صحنه پر دوده و بوی سوختن گوشت پیچیده...



*******

خیلی وقتها پیش میاد که دلم میخواد از همه موجودات عذر خواهی کنم
از سنگ ها و درختا از رودخونه ها و از جنگل
از حیوونا و حشره ها و پرنده ها
بخاطر حماقتایی که امثال من انجام میدن. بخاطر وحشی بودن هم نوع خودم، بخاطر این که داریم دنیا رو به گه میکشیم و فک میکنیم از حیوونا برتریم
بماند چه بلایی سر هم نوع خودمون میاریم با جنگ و جنایت ، همنوع خودمون شاید یه راهی برای نجات خودش پیدا کنه به مرور زمان
 ولی نمیدونم ما از جون این حیوونا چی میخوایم؟ از جون این دار و درخت و غیر آدمیزاد چی میخوایم؟
چرا ما آدما انقد هار شدیم؟ چرا بیشرف بودن برامون اینقدر عادی شده؟
 
اینجا همین نمایش اجرا شده. نمایش نه، مستند!







+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:55  توسط سانتا ماريا  |