وقتی خیلی کوچیک بودیم دختری تو فامیل بود که از چند جهت مورد علاقه ی من نبود.
یکی این که پوستش سفید بود و من سبزه بودم.
دوم این که موهاش بور بود و چشاش قهوه ای روشن و من چشم و موهام قهوه ای خیلی تیره بود
سوم این که ترنج وقتی 3 تایی با هم بودیم اونو به من ترجیح میداد
چهارم این که درسش خوب بود
پنجم این که دختر خیلی زیادی عاقلی بود و هر حرفی رو به هر کسی نمیزد و مثل ما دهنش دروازه غار نبود و خونه داری بلد بود و لباساشو خراب نمیکرد و تو همون 5 6 سالگی به زن کامل بود و ...
در نهایت هم چون گاهی برای این که ما یکمی یاد بگیریم بهمون میگفتن "فلانی رو ببینین... پی پی*ش به سر شماها ! ببینین چقد زرنگ و خانومه"
تو مهمونیا شدیدا عشوه و ادا داشت و موهاشو مثل خانوما آرایش میکرد. همیشه رئیس بود و حتی به ماها دستور میداد که مثلا هر وقت من اینجوری اشاره کردم فلانی تو بیا برقص و ...
برای من که همیشه ی خدا موهام مدل پسرونه کوتاه بود و حتی اگه لباس دخترونه میپوشیدم زانوی زخم و زیلی و چند تا جای کبودی رکاب دوچرخه روی پاهام کاملا به لطافت و ظرافت نداشته ام صحه میذاشت، این دختر به معنای کلمه نقطه مقابل بود.
البته بر اساس جوی که تو اون سالها بین پدر و مادرای طایفه ی ما حاکم بود اگه دلم هم میخواست مثل دخترای دیگه قر و قمیش داشته باشم با چشم غره ی مامان و دایی و بابا و خاله و مادر بزرگ و معلم پرورشی و مدیر و خلاصه حسن و حسین روبرو میشدم و باید تمام مظاهر تهاجم فرهنگی رو قبیح میدونستم حتی با زور گدنک!
بماند که وقتی خاک وخلی از یه جنگ خیابونی برمیگشتم خونه احساس بهتری داشتم نسبت به وقتایی که مجبور بودم تو یه مهمونی ادای یه دختر تیتیش و تر تمیز و مودب رو در بیارم.
فک کنم تو سالای آخر دبیرستان بود که دیگه تصمیم گرفتم به دستام کرم بزنم که مثل دست پسرا پوست پوست نشه و مواظب باشم رو صورتم خراش و زخم جدید اضافه نکنم.
این دختر هیچ وقت بچه نبود و هیچ وقت شیطنت نکرد. همیشه بین بزرگتر ها بود و اگه میومد بین ما بچه ها فقط برای این بود که باز با یه لباس یا کفش یا یه خاطره از فک و فامیلش تو آمریکا ما رو مبهوت برتری خودش بکنه...
بعد از این که همه رفتیم دانشگاه من چند سالی ازش بی خبر بودم ، بعد از مدتها وقتی دیدمش با یه آدم جدید روبرو شدم. آدمی که فیس و قمیش و ادعاش به نسبت سالهای قبل بیشتر که نشده بود هیچی، کمتر م شده بود. آدمی که خیلی نگاهش محجوب تر بود و حالا دیگه از بالا به ماها نگاه نمیکرد و آدمی که از ضعفاش هم حرف میزد...
الان به نسبت قدیما خیلی بیشتر دوستش دارم، و البته تنها چیزی که هنوزم مثل بچگی ها باعث میشه گاهی حرصم بده رنگ پوستشه و البته این که الان دانشجوی دکترا شده و من به همون فوق لیسانس زورکی اکتفا کردم D:
مطمئنم اگه ازش بپرسم جواب درستی بهم نمیده ولی فکر میکنم اون هم نسبت به تجربیات پر هیجان بچگی من غبطه میخوره. من که حاضر نیستم هیچ کدوم از اون لحظه ها رو بدم تا بشم یه دختر با نزاکت...
پ.ن: این داستان ادامه دارد...