شاید اگه یه مرد این کتاب رو بخونه اینجوری فکر نکنه، نمیدونم نظر مردا راجع به کتابایی مثل "دفترچه ممنوعه " آلبا دسس پدس یا کتابای زویا پیرزاد چیه، شاید این دسته از کتابا برا همجنس های نویسنده قابل درک تره.
الان دارم کتاب "هزار خورشید تابان" رو تموم میکنم که از آقای همسر بابت این که مجبورم کرد ویرایش پایان نامه م رو تموم کنم به عنوان باج سبیل گرفتم( لبخندی خبیثانه).
همونطور که انتظار داشتم خالد حسینی اینجا هم مثل بادبادک باز خیلی خیلی خوب تونسته بد و خوب و دیو و پری رو با هم قاطی کنه و مجبورت کنه تا ته کتاب بدون این که بتونی قضاوت کنی پیش بری .
خیلی تلخ، خیلی پر اضطراب و خیلی پر نفرت از ظلم و جنگ و ...
قبلا ها شاید اگه افغانی ها رو مشغول کار میدیدم با خودم فکر میکردم این خارجی ها! الان جای یه جوون ایرانی رو تنگ کردن و دارن مثل بنز کار میکنن که ماها رو بچاپن، اما واقعا بعد از خوندن این دوتا کتاب از خالد حسینی دیگه نمیتونم وقتی میبینمشون حس همدردیم رو پنهان کنم...
جالبه که یه کتاب میتونه تمام درد و تنفر و رنج رو که شاید فقط زاییده ی تخیلات نویسنده اش باشه اینجوری منتقل کنه (که البته شک دارم یه همچین تاثیری فقط از رو تخیل منتقل بشه)....
این تنفر شدید از جنگ رو یک بار دیگه هم وقتی که مامان از کتابخونه مدرسه کتاب "خشم اژدها" رو برام گرفت تجربه کردم. راجع به جنگ چین و آمریکا بود. بعد از خوندن کتاب ترس از دشمن، خون، مرگ و تجاوز تا مدتها باعث شد شبها کابوس ببینم و تو بیداری به راههای فرار اضطراری از خونه فکر کنم ، البته اونموقع 12 13 ساله بودم و طبیعتا خیلی بیشتر از حالا متاثر شدم.
در هر حال مهم نیست خود خالد حسینی چقدر این درد و رنج رو احساس کرده، ولی شاید مثل بادبادک باز داره سعی میکنه با این کتابا دینشو به مردمش ادا کنه که به نظر تا حد زیادی موفق بوده.
راستی داشت یادم میرفت.... مرسی که دعامون کردین. همون خونه ا ی که دلمون میخواست رو رهن کردیم... حالا هر کی بیشتر دعا کرده بیشتر میتونه بیاد خونمون مهمونی ( چشمهای براق و لبخند ذوق آمیز )
جمعه رفتیم نمایشگاه مبل... یعنی تدابیر امنیتی پلیس برای جلوگیری از ترافیک شهکار بود. فکر کنم نزدیک ترین جای پارک تو آتی ساز بود و ما با کل غر غر وقتی بلاخره رسیدیم دم در ورودی، من یکی خیلی شاکی شدم وقتی دیدم باید نفری 1000 هم روردی بدیم.
خلاصه این که خبر خاصی نبود و بیشتر بنداز بندار بود.
گفتم یه وقت نرین ;)

