تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه


ساعتهای آخر کار همیشه عین آدامس کش میاد. از بس به ساعت کنار مانیتور نگاه میکنی و همون عدد تکراری رو فوقش با یکی دو دقیقه اختلاف میبینی دیگه از رو میری و برای این که نیافتی به ناخن جویدن و خط خطی کردن کاغذ یادداشت زیر دست و ریفرش کردن پشت سر هم میل باکس،  بهترین کاری که میشه کرد اینه که بازم عین بچه پرو ها یه ادیتور باز کنی و بیای سراغ وبلاگت.
کتاب خنده در تاریکی رو تموم کردم. با تمام احترامی که برای نابکوف و ذهن خلاقش قائلم تنها دلیلی که کتاب رو تموم کردم نثر نسبتا روونش بود. نمیدونم چرا هیچ کدوم از رفتارای قهرمان خنگ داستان برام قابل درک نبود.
شاید اگه یه مرد این کتاب رو بخونه اینجوری فکر نکنه، نمیدونم نظر مردا راجع به کتابایی مثل "دفترچه ممنوعه "  آلبا دسس پدس یا کتابای زویا پیرزاد چیه، شاید این دسته از کتابا برا همجنس های نویسنده قابل درک تره.

الان دارم کتاب "هزار خورشید تابان" رو تموم میکنم که از آقای همسر بابت این که مجبورم کرد ویرایش پایان نامه م رو تموم کنم به عنوان باج سبیل گرفتم( لبخندی خبیثانه).

همونطور که انتظار داشتم خالد حسینی  اینجا هم مثل بادبادک باز خیلی خیلی خوب تونسته بد و خوب و دیو و پری رو با هم قاطی کنه و مجبورت کنه تا ته کتاب بدون این که بتونی قضاوت کنی پیش بری .
خیلی تلخ، خیلی پر اضطراب و خیلی پر نفرت از ظلم و جنگ و ...

قبلا ها شاید اگه افغانی ها رو مشغول کار میدیدم با خودم فکر میکردم این خارجی ها! الان جای یه جوون ایرانی رو تنگ کردن و دارن مثل بنز کار میکنن که ماها رو بچاپن، اما واقعا بعد از خوندن این دوتا کتاب از خالد حسینی  دیگه نمیتونم وقتی میبینمشون  حس همدردیم رو پنهان کنم...

جالبه که یه کتاب میتونه تمام درد و تنفر و رنج  رو  که شاید فقط زاییده ی تخیلات نویسنده اش باشه اینجوری منتقل کنه (که البته شک دارم یه همچین تاثیری فقط از رو تخیل منتقل بشه)....

 این تنفر شدید از جنگ رو یک بار دیگه هم وقتی که مامان از کتابخونه مدرسه کتاب "خشم اژدها" رو برام گرفت تجربه کردم. راجع به جنگ چین و آمریکا بود.  بعد از خوندن کتاب ترس از دشمن، خون، مرگ و تجاوز تا مدتها باعث شد شبها کابوس ببینم و تو بیداری به راههای فرار اضطراری از خونه فکر کنم ، البته اونموقع 12 13 ساله بودم و طبیعتا خیلی بیشتر از حالا متاثر شدم. 

در هر حال مهم نیست خود خالد حسینی چقدر این درد و رنج رو احساس کرده، ولی شاید مثل بادبادک باز داره سعی میکنه با این کتابا دینشو به مردمش ادا کنه که به نظر تا حد زیادی موفق بوده.
 

راستی داشت یادم میرفت.... مرسی که دعامون کردین. همون خونه ا ی که دلمون میخواست رو رهن کردیم... حالا هر کی بیشتر دعا کرده بیشتر میتونه بیاد خونمون مهمونی ( چشمهای براق و لبخند ذوق آمیز )


جمعه رفتیم نمایشگاه مبل... یعنی تدابیر امنیتی پلیس برای جلوگیری از ترافیک شهکار بود. فکر کنم نزدیک ترین جای پارک تو آتی ساز بود و ما با کل غر غر وقتی بلاخره رسیدیم دم در ورودی، من یکی خیلی شاکی شدم وقتی دیدم باید نفری 1000 هم روردی بدیم.
خلاصه این که خبر خاصی نبود و بیشتر بنداز بندار بود.
گفتم یه وقت نرین ;)



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:29  توسط سانتا ماريا  | 


تا چند وقت پیش بیشتر از مطالعه کتابایی لذت میبردم که با نویسندش و طرز فکر و قلمش میتونستم احساس همفکری کنم و یا این که دیدن دنیا از چشم خالق اون اثر باعث میشد یکی دو تا آچار دست نخورده از جعبه ابزاری که خدا بهم داده بود رو کشف کنم. 

عموما این نویسنده ها و آدمهایی که میتونستن این حس رو منتقل کنن مذکر بودن و تو تمام نویسنده ها و هنرمندهایی که میتونستم دوستشون باشم اکثریت با مردا بود.

البته این اصلا معنیش این نیست که کلا هنرمندهای مرد موفق تر هستن، چون این سلیقه ی منه و اصلا و ابدا هم نمیشه بر اساسش قضاوت کرد.

چند شب قبل کتاب "مثل آب برای شکلات" رو خوندم از لورا اسکوئیول، کتابی کاملا زنانه؛ در حدی که هر فصلش با دستور پخت یه غذای سنتی شروع میشد.

این کتاب هم جزء محدود کتابایی بود که من وقتی شروع کردم برای دست گرمی چند صفحه ش رو بخونم دیدم دیگه نمیتونم کتاب رو ببندم؛ و مجبورم کرد تا نصفه های شب بیدار باشم و تمومش کنم. کلا نویسنده هایی که مجبورت میکنن بدون وقفه بشینی پای حرفشون برام خیلی قابل تحسینن.

این کتاب ترکیب شده از یه احساس کاملا زنانه و پر انرژی در کنار خلاقیتهای زنانه ای برای نوشتن یه داستان سنتی آمیخته با رئالیسم جادویی؛ که تو هر فصلش آدم اگه تا خرخره هم سیر باشه باز آب از لک و لوچه ش راه میافته.

خداوکیلی اگه نصفه شب نبود و غنچه جلوی شومینه بغل آشپزخونه نخوابیده بود و مهمتر از همه یخچالمون غیر از تار عنکبوت چیز دیگه ای رو خنک میکرد احتمالا بعد تموم شدن کتاب حتما یه چیزی برا خوردن دست و پا میکردم...


از پریشب رفتم سراغ کتاب "خنده در تاریکی" ولادمیر ناباکوف؛ هنوز تمومش نکردم ولی مطمئنم اگه این کتاب رو قبل از کتابای دیگه ی ناباکوف خونده بودم احتمالا دیگه سراغ بقیه کتاباش نمیرفتم. با یه مرد خائن به خانواده طرف  شدم که به نظرم شدیدا آدم کودنیه. هر کاری میکنم که یه ذره درکش کنم نمیشه که نمیشه....

حالا این برمیگرده یا به سلیقه ی من، یا به نوع بیان داستان و یا به این که من زن هستم و با این دلایلی که آورده بود نتونستم هیچ ترکیب مقبولی واسه این وقایع سر هم کنم. بعد این که تمومش کنم شاید باز راجع بهش نظرم رو بگم.

دیگه این که....
خبر خاصی نیست جز این که همچنان صدام غیر قابل تحمله و سه شبه که سوزش شدید گلو مجبورم میکنه چند بار از خواب بلند شم بعد از نثار کردن یه مجموعه تکراری بد و بیراه بی مخاطب یکم آب ولرم بخورم و در نتیجه چند بار دیگه هم از خواب بلند شم بعد از نثار کردن یه مجموعه ی دیگه بد و بیراه بدون مخاطب برم گلاب به روتون. به نظرم دکتره تو تشخیص و تجویز قرصا یه کوچولو  تِر زده....

آهان یه خبر دیگه هم هست و اون این که من و آقای همسر گرامی تو این یکی دو هفته دنبال خونه  میگردیم که کم کم برای زندگی مشترک آماده شیم. مرسی که برامون دعا میکنین خونه ی خوبی گیرمون بیاد. واقعا مرسی .... ( مثلا الان اشک تو چشام حلقه زده و دیگه نمیتونم جمله م رو تموم کنم... )




پ.ن: عکس روی جلد مال کتاب همونیه که خودم خوندم





+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:49  توسط سانتا ماريا  | 



 ظاهرا حساسیت دارم به عطری یا بویی یا چیزی که دمار از روزگار حنجرا ام در آورده. شاید هم زیادی فریاد زده ام. این را دکتر پس از بررسی مستقیم حنجره و عکس سینوسهایم گفت.

سه ماهی میشود که هر کسی به من تلفن زده  فکر کرده کلاغی گوشی ام را ربوده و حالا در لانه اش چند جوجه کلاغ که از ویبره ی این جسم ناشناخته به وحشت افتاده اند دارند بهش نوک میزنند.

دیشب که زنگ زدم خانه، اسفندیار گوشی را برداشته و با تلاش همراه با خنده ای برای تقلید صدایم میپرسد سفینه ات را در کدام تپه فرود آورده ای؟  بی راه هم نمیگوید؛ کمی هم بگویی نگویی صدایم شبیه آدم فضایی فیلمهای شخمی شده است.
طبق تجویز دکتر باید از عطر و آدامس و دود و نمک و ادویه و حتی همنشینی با دودی ها پرهیز کنم و این یعنی این که زندگی با رنگ و بوی آب مقطر، همراه با یک کیسه قرص که باید تا یک ماه بخورم بلکه این حنجره ی سراسر التهاب و تارهاری صوتی به فنا رفته بازیابد روزگار اصل خویش...

 کتابی که در شرف اتمامش هستم کتابی است از ژوزه ساراماگو به نام "همه ی نامها" که من را شدیدا یاد کتاب باقیمانده ی روز از کازائوو ایشیگورو میاندازد.

اگر الان ماری پلید اینجا بود حتما ازتان میخواست که این کتاب را از دست ندهید، چون بعد از کتاب صید ماهی قزل آلا در آمریکا از ریچارد براتیگان با آن ذهن مدرن و بی اندازه سیالش، شرح دوره ی کوتاهی از زندگی یک پیرمدرد وسواسی و فسیل حکم یک پرش پر شتاب و در نهایت یک سقوط  لحظه ای را دارد.

راستش مدتی است فکر میکنم این بلاگ مثل بازار سد اسمال است که هیچ چیز و همه چیز در آن پیدا میشود. شاید تصمیم بگیرم روی یک سبک نوشتن تمرکز کنم. اگر کسی پیشنهادی دارد بگوید  به جان عزیزتان صمیمانه استقبال میکنم.



پ.ن: سعی کردم خش دار بنویسم که عمق فاجعه ی صدایم را دریابید ولی با فونت های موجود از این بهتر نشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:36  توسط سانتا ماريا  |