تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه

 

 

من یک کوله پشتی داشتم که طبق معمول پرش کرده بودم از هزار و یکی وسیله ی مربوط و نا مربوط و سلانه سلانه کنار قدم های منظم تو راه میرفتم. تو یک چمدان چهار گوش داشتی که اگر از کوه هم پرتش میکردی، ترکیب اساس داخلش دست نمی خورد.

از بالا ردپای تو عین کوک چرخ خیاطی ژانومه ای بود که هوا را به زمین کوک میزد و جا پای من مثل رژه ی مورچه های بی سر و سامانی بود که بویی باد برده را دنبال می کردند.

رسیدیم به درختی که داشت صدایمان میکرد برای نشستن. من و مورچه هایم جستان و خیزان رفتیم زیر درخت. کوله را پرت کردم و بعدش خودم را و دستهایم را برای بغل کردن آسمان باز کردم، با چرخ خیاطی ات آمدی و دور تا دور درخت را کوک زدی تا کوله ات را و خودت را جایی فرود آوری که  بعدها اثری از برگهای خشک درخت و خس و خاشاک زمین بر تو و کوله ات نماند.

من موهایم را با چمن ها مش کردم و تو با شانه ی جیبی ات باد را از رو بردی.

احتمالا در راه هیچ سنگی برای تو قلم پا نگرفت و احتمالا تو هیچ سنگی را به دروازه ی خیالی ات شوت نکردی. تو به موهای مش شده ی من لبخند زدی و من به رد منظم تار موهای تو. من به خیاطی تو نگاه میکردم و تو سرگرم یافتن آهنگی برای جست و خیز مورچه های من....

درخت عذرمان را خواست، کلاغهایش رسیده بودند. بلند شدیم و باز راه افتادیم. یادم هست دیگر روی زمین مورچه ای ندیدم. تو هم چرخت را پای درخت جا گذاشتی انگار...


پ.ن: این نوشته به نحو اغراق آمیزی دارد سعی میکند داستانی تعریف کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 15:45  توسط سانتا ماريا  | 

گفتی "ایول! دم در آوردی؟"

گفتم "چند وقتی بود داشتمش، قایمش کرده بودم..."

گفتی " چندش... اه اه ! چقدرم پوستش زمخت و زبره!...چرا تاحالا رو نکرده بودیش؟؟"

خندیدم. گفتم "خب حالا که رو کردم! تو هم بهش عادت میکنی... منم کم کم عادت کردم"

نیشت باز شد، چشمات برق زد؛ گفتی "چقدر میدی به کسی نگم؟؟"

لبخندم ملیح تر شد. چشمام رو ریز کردم و  گفتم" تا چند ساعت دیگه به کسی نمیگی... منم نگفتم!"

بالای سرت یه علامت سوال سه بعدی درست شد: "به کی نگفتی؟  چرا فکر میکنی نمیگم؟"

این دفعه من نیشم باز شد، چشمام برق زد؛

گفتم " وقتی به دم نفر قبلی دست میزدم همین سوال رو پرسیدم، اونم همین جواب رو داد"




پ.ن:خداوکیلی پست آپ کردن پای سیستمی که یه مانیتور 19 اینچ فلت دارد آن هم داخل پارتیشنی که اقلا از 3 جهت ویویی با رزلوشن بالا ارائه میدهد کار هرکس نیست خرمن کوفتن!





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:4  توسط سانتا ماريا  | 




یک هفته بی کار بودم...
 تا 10 خواب راحت و صبحانه و نهار رو یکی کردن و  کتاب و فیلم  و هزار تا تفریح خواستنی و شب بیداری تا 3 4 کلی حالم رو جا آورد، سه تا کتاب ننه بابا دار خوندم (فکر کن! 3 تا!)
اولیش رو دوستی N سال قبل داده بود بهم که مدتی بود زیر تخت بین خرت و پرتا افتاده بود. تو چند ماهی که سر کار جدید بودم کل روز رو با خستگی رد می کردم و شب وقتی کتاب رو از زیر تخت بر میداشتم تمام کلمه ها مثل ماهی از زیر پلکای نیمه بازم لیز میخوردن و به ندرت جمله ها رو میفهمیدم.
یه بزرگی اعتقاد داره حضور کتاب زیر تخت اعتماد به نفس توام با عذاب وجدان میده همیشه...
خلاصه که این هفته یه کرم کتاب واقعی شدم. کتاب "بارون درخت نشین" از ایتالو کالوینو، "یک مهمانی یک رقص" از آیزاک باشوییس سینگر ( یه نویسنده ی یهودی تمام عیار  که همه مراسم مذهبیشونو تو داستانای کوتاه این کتاب گنجونده بود) و کتاب " انتری که لوطی اش مرده بود" از صادق چوبک، که به نظرم این آخری به دوتای دیگه میچربید...
دو تا فیلم دیدم؛ یکی "حس ششم" و یکی هم "شبهای روشن" که جفتش شاهکار بود.
هفته ی خوشی ها تموم شد و هفته جدید رو با کار جدید شروع کردم،
روز اول بعد از کار دیدم 15 تومن به خاطر پارک تو ملاصدرا جریمه شدم و حسابی حالم اسید و بازی شد، یکمی هم حالم از محیط کار گرفته شده بود و مردد شدم اینجا بمونم یا نه...
خداییش خیلی عوض شدما! وسواسی ، محتاط  و بی دست و پا و به قول یکی از دوستا پاستوریزه!

این وضعیت دوام نداره، ماری خبیث همین روزا از سنگرش میاد بیرون و همه عالم و آدم رو به هم گره میزنه!

برای آمادگی بیشتر زدم تو خط محسن نامجو و اشعار هجو ش:

...
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن یاغی ستاره میچیند
فاق کوتاه آفت لگن است
آفت جنگ نو گلنگدن است
آفت مزرعه ستون ملخ است
آفت عشق یا بوسه
ذهن شاگرد خنگ فاجعه است
خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق همیشه در مراجعه است
عشق اول فقط یه خاطره است
عشق بعدی همان فاجعه است
عشق همیشه در مراجعه است....





 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:4  توسط سانتا ماريا  |