
من یک کوله پشتی داشتم که طبق معمول پرش کرده بودم از هزار و یکی وسیله ی مربوط و نا مربوط و سلانه سلانه کنار قدم های منظم تو راه میرفتم. تو یک چمدان چهار گوش داشتی که اگر از کوه هم پرتش میکردی، ترکیب اساس داخلش دست نمی خورد.
از بالا ردپای تو عین کوک چرخ خیاطی ژانومه ای بود که هوا را به زمین کوک میزد و جا پای من مثل رژه ی مورچه های بی سر و سامانی بود که بویی باد برده را دنبال می کردند.
رسیدیم به درختی که داشت صدایمان میکرد برای نشستن. من و مورچه هایم جستان و خیزان رفتیم زیر درخت. کوله را پرت کردم و بعدش خودم را و دستهایم را برای بغل کردن آسمان باز کردم، با چرخ خیاطی ات آمدی و دور تا دور درخت را کوک زدی تا کوله ات را و خودت را جایی فرود آوری که بعدها اثری از برگهای خشک درخت و خس و خاشاک زمین بر تو و کوله ات نماند.
من موهایم را با چمن ها مش کردم و تو با شانه ی جیبی ات باد را از رو بردی.
احتمالا در راه هیچ سنگی برای تو قلم پا نگرفت و احتمالا تو هیچ سنگی را به دروازه ی خیالی ات شوت نکردی. تو به موهای مش شده ی من لبخند زدی و من به رد منظم تار موهای تو. من به خیاطی تو نگاه میکردم و تو سرگرم یافتن آهنگی برای جست و خیز مورچه های من....
درخت عذرمان را خواست، کلاغهایش رسیده بودند. بلند شدیم و باز راه افتادیم. یادم هست دیگر روی زمین مورچه ای ندیدم. تو هم چرخت را پای درخت جا گذاشتی انگار...
پ.ن: این نوشته به نحو اغراق آمیزی دارد سعی میکند داستانی تعریف کند.
