تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه







بلاخره برگشتیم به زندگی عادی، همه چیز در این چند روز بالا و پایین و کج و کوله شد و ما هم با هر پیچ و تابی گردیدیم و چرخیدیم و قر دادیم و غر زدیم و...
مراسم خعلی بیشتر از حد تصورم فوق العاده بود. همه چیز به حد باور نکردنی هماهنگ و خوش آیند بود؛ عزیزترین دوستانم از راه دور و با کلی دردسر خوشان را رسانده بودند. یکی دو تا هم برای این که اخراج نشوند شبانه برگشتند...
روز و شب به یاد ماندنی بود و من هیچ تلاشی برای این که عروس با نزاکتی به نظر برسم نکردم. کاش میشد آدم همیشه همانطوری که میخواست زندگی کند. "من" برگشته بود و بی هیچ ملاحظه ای با لباس پفی و تور و تاج و زلمبو زیمبوهایش مدام بالا و پایین میپرید. آخ که چقدر مزه داد...

مرسی از ایور  و آدود  جان  که از راه دور آمدند برای شرکت در مهمانی ؛ کاملا غافلگیرانه شب تولدم سبد گلی فرستادند جایی که بودم و تا نیم ساعت فکم را چسبانده بودند به زمین!
مرسی از لوبی عزیزم که بخاطر کار و گرفتاری صبح آمد شب شام نخورده برگشت و من را تا سالهای سال مرام کش و خراب خودش کرد...
مرسی از هشت نازنینم که الان 3 سالی میشود شده است بخشی از خودم، در بهترین و بدترین لحظه ها با هم بودیم و حضورش برایم خیلی ارزشمند بوده و هست.
یک تشکر خیلی خیلی خیلی خیلی ویژه از غنچه ی مهربانم، هم خانه و هم دلم، موجود شدیدا با محبتی که همیشه سعی میکند احساسش را با آب دهن قورت دهد که مبادا کسی نفهمدش، بخاطر محبت پاک و صادقانه اش و تلاشش برای غافلگیر کردنم که هیچ وقت و هیچ اتفاقی نمیتواند از ذهنم پاکش کند...
مرسی از کوالا و دار و دسته ی بچه های آسمان که برای اولین بار مراسم رقص و پایکوبی را به در ورودی وزارت اطلاعات هم کشیدند...

یک تشکر مخصوص از خسرو عزیزم که تمام سعش را کرد من هیچ نگرانی نداشته باشم و زیباترین لحظه های جشن را برایم ثبت کرد. از داشتن برادرانی چون خسرو و اسفندیار شدیدن احساس خوشبختی میکنم.

باقی کسانی که دلم میخواهد ازشان تشکر کنم شاید اینجا را نخوانند هیچ وقت، مادر و پدرم، ترنج و همسرش، دختران و پسران طایفه و همبازی های کودکی ام، معلم محبوبم و خیلی از رک و رفقای نزدیکم ...

و در نهایت یک تشکر مخلوط با لاو و قلب و گل و (بیییییب) هم برای آقای تازه دوماد مهربانم که غر غرهایم را گوش میداد و کله ام را نمی کند ...




پ.ن: یک لینکی قرار بود اینجا باشد که وقت نشد آپلودش کنم.... باشد برای فردا

پ.ن: اینجا می توانید احساس من را در حین نوشتن این پست درک  کنید...







+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:18  توسط سانتا ماريا  | 





 کلی برنامه دارم برای این چند روزی که می آید.
با آقای همسر بعد از اینها  رفتیم کادو خریدیم برای مادران  و خواهرانمان  که روز جشن بعد از تمام سر و صداها و دایره دنبک ها بدهیم بهشان و تشکر کنیم بخاطر زحمتها و کارهایی که باید ما میکردیم و آنها کردند. لازم به ذکر است برای پدرها و برادرهای بیچاره که همیشه از قلم می افتند حتی جوراب هم نخریدیم.
همه ی کارها تقریبا انجام شده و مانده حضور خودمان در جشنی که من و آقای همسر بعد از اینها دلیل اصلی آن هستیم. جشن در جایی دورتر برگذار می شود و ما شاید از همه ی مهمانها دیرتر می رویم و شاید از بعضی ها زود تر هم برمی گردیم سر کارمان.

در حال حاضر کمی برای غر غر من و آقای همسر بعد از اینها زود است. من هم که غر غر های زمان مجردی را در پست قبلی چال کردم ( البت قول نمی دهم که غر غر های زمان متاهلی را جای دیگری ببرم).

چند نکته ی ظریف در همین اوایل دوران متاهلی کشف کرده ام قابلیت هایی است که آدم در این دوران در ضمیر ناخودآگاهش احساس می کند . یکی از این دست قابلیت ها "خاله زنک" شدن است که بسیار ناگهانی و در پی یک حادثه ی کوچک شروع می کند به قلقلک دادن ذهنت. "خاله زنکی" در ابتدا بسیار خوشمزه می نماید و زمانی که شروع به غیبت و شکلک در آوردن از کسانی می کنی که سوژه ی خوبی هستند، اصلا باور بفرمایید که تمامش گوشت می شود و میچسبد به تنت. هی دلت می خواهد همه چیز را ببری زیر ذره بین و سعی در کشف هزار قصد و نیت پلید از هر حرف زده و نزده ای کنی...

عموما این خاله زنکی بعد از یکی دو روز دچار حالت تهوع و اسهال شدید مغزی ات می کند، شاید بعضی ها را هم هیچ وقت به این حال نیاندازد؛ ولی برای من یکی کاملا مسمویت ایجاد کرد. بدجوری زیر چشمهایم گود افتاده و این در چند روز باقی مانده به جشن عقد اصلا خوب نیست. دارم از همین الان تصمیم میگیرم دنیای خاله زنکی را به اهلش واگذار کنم و به زندگی خودم برسم و موارد قلقلک زا را هم حواله کنم به یک جایی.

به همراه آقای همسر بعد از اینها داریم سعی میکنیم تمامی ناراحتی ها و نگرانی ها را حواله کنیم به همانجا ولی در حال حاضر به دلیل ترافیک بالا و تعداد غیر قابل پیشبینی موارد سوزناک کمی دچار "استک اور فلو" شده ایم. به نظر من بلاگ نویسی کمک می کند من خودم را در معذوریت اخلاقی بگذارم و اقلا تا مدتی بعد از ارسال این پست دور خاله زنک شدن را خط بکشم. بیچاره* آقای همسر بعد از اینها که دستش به هیچ بلاگی بند نیست.

 


 

 پ.ن:  گل به سر عروس یالا ....


*: قابل توجه ایور عزیزتر از جان  D:


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:5  توسط سانتا ماريا  |