تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه



بغ کرده ام روی صندلی؛ هیچ کسی اینجا نیست
از 8:10 که رسیدم هنوز کسی نیامده سر کار،سالن خالی و ساکت همیشه من را وسوسه می کند برای چرخیدن؛

دیگر وقت زیادی ندارم، یک روز و شاید چند ساعت که تند تر از همیشه دارد ته می کشد.
خنده دار است ولی با این که میدانی و برنامه ریزی می کنی و هزار بالا و پایین و سبک سنگین؛ وقتی که می رسد کاملا غیر منتظره است، آنقدر که دلت را می کند ماشین رخت شوری و چشمهایت بی ملاحظه دنبال مخفیگاه می گردند.

این آخرین پست زندگی ام است که هنوز با "من" هستم و از فردا متعهد می شوم که دیگر نباشم. دیگر تنها و به تنهایی فکر نکنم و خیلی کارهای دیگر که همین چند ساعت باقی مانده می شود انجامشان داد. هزار نقشه و طرح از هم سبقت میگیرند تا وسوسه ام کنند این چند ساعت را چه کنم ولی می دانم هیچیک عملی نیستند.

اصلا حالم حالی نیست که بخواهم به زیبایی و گل و بلبل فردا ها فکر کنم؛ انکار نمی کنم... بی تردید روزهای متفاوت و احتمالا قشنگی خواهد آمد، اما الان اصلا دلم نمی خواهد تخیلم را بیدار کنم؛ چیزی در گلویم گیر کرده و دارد وول می خورد...

دلم برای "من" تنگ می شود که از همین فردا اساس کشی می کند به جایی که نمی دانم کجاست.حرفی نمیزند، حتی نگاهم نمی کند. ولی احتمالا ته دلش دلخور است؛

دلم یک خواب طولانی می خواهد ته اتوبوسی که صبح وسوسه شدم سوارش شوم و بی خبر چندین ماه از همه چیز و همه کس فرار کنم...

 



 پ.ن: می خواستم برای خودم گودبای پارتی بگیرم بیشتر شبیه مراسم ختم شد!


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:11  توسط سانتا ماريا  | 



بوی نفت همه ی ساختمان را برداشته.
همش به نظر می رسد کسی با بیل یک عالمه خاک را پرت می کند بالا و باد در هوای سالن پخشش می کند.
البته انگار باد من را هدف رفته و  فقط سمت من می آید. هیچ کس شکایتی ندارد. به بوی رنگ حساسیت دارم انگاری...

یکی از همکارهایم انگار هنوز کودکی 5 ساله است. قندی برمیدارد که چرت یکی از افراد پارتیشن همسایه را الله بختکی بپراند. قبل این که پرتاب کند بهش راجع به کودکان آفریقایی که بیسکوییت خاک می خورند توضیح میدهم. باز چشمهایش برق دارد. بهش توضیح میدهم که حتی تیغ هم ندارند بخورند و از گل و نمک و یکمی روغن بیسکوییت درست می کنند. کمی چشمهایش بی فروغ می شود. قند را برمیگرداند در قندان...

بوی رنگ کاملا نفسم را بند می آورد. کمی کار مفید انجام می دهم. پریروز به مدیرم غر زدم که ار بیکاری خسته شدم. بعد از دو روز لیستی از پیغامهای پیش فرض مخابراتی برایم می آورد که به فارسی ترجمه کنم. از همینهایی که وقتی زنگ میزنی به یک سازمان بزرگ یک خانوم خوش صدای لال* کلی ور ور می کند و سر کارت می گذارد و آخر سر حواله ات می کند به اپراتور...

انگار دیوار مغز من را بتونه و رنگ می زنند... تصمیم میگیرم تا قبل این که هلاک شوم حرفی زده باشم.



* : منظورمان کر بوده! امان از این بوی نفت که هوش و حواس نذاشته...


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:8  توسط سانتا ماريا  | 



تازه خوابم برده بود.
 
تازگی ها حساسیتم بالا رفته و صدا ها و نورها بی خوابم می کند.

غنچه عادت دارد موقع خواب خودش را لحاف پیچ کند. کل زمستان و تابستان را با همان یک لحافی که دارد می گذراند. بنابراین پنجره ی اتاق خواب چند هفته ای است که شبها باز می ماند تا اثر لحاف را خنثی کند.

من باز تختم را طلاق داده ام و با یک پتو وسط حال فسقلی مان دراز میکشم که مثلا نور و صدا کمتر باشد.

دیشب صدای خش خش پلاستیک از آشپزخانه خواب نرفته ام را پراند.

 سر جایم نیم خیز شدم . در تاریکی دیدم  که او هم نیم خیز شد. هنوز کیسه در دهانش بود.

 آرام گفتم "پیشته پدسگ!"

ناراحت شد. سرش را انداخت پایین و کیسه را رها کرد...

خودش بود! چند شب قبل هم آمده بود و کلی آشغال و آب آشغال روی فرش آشپزخانه ریخته بود.

یکمی جابجا شدم که تکانی بخورد.

یک لحظه نگاهم کرد و در دلش گفت " الهی همچین سگ خواب شی که نفهمی از کجا خوردی! "

جستی زد و از همان پنجره ای که آمده بود در رفت؛ من ماندم و یک دعای اجابت شده از گربه سیاهی غربتی!





پ.ن:  ZZzzzzZZzz




+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:23  توسط سانتا ماريا  |