بغ کرده ام روی صندلی؛ هیچ کسی اینجا نیست
از 8:10 که رسیدم هنوز کسی نیامده سر کار،سالن خالی و ساکت همیشه من را وسوسه می کند برای چرخیدن؛
دیگر وقت زیادی ندارم، یک روز و شاید چند ساعت که تند تر از همیشه
دارد ته می کشد.
خنده دار است ولی با این که میدانی و برنامه ریزی می کنی و هزار بالا
و پایین و سبک سنگین؛ وقتی که می رسد کاملا غیر منتظره است، آنقدر که دلت را می
کند ماشین رخت شوری و چشمهایت بی ملاحظه دنبال مخفیگاه می گردند.
این آخرین پست زندگی ام است که هنوز با "من" هستم و از فردا متعهد می شوم که دیگر نباشم. دیگر تنها و به
تنهایی فکر نکنم و خیلی کارهای دیگر که همین چند ساعت باقی مانده می شود انجامشان
داد. هزار نقشه و طرح از هم سبقت میگیرند تا وسوسه ام کنند این چند ساعت را چه کنم
ولی می دانم هیچیک عملی نیستند.
اصلا حالم حالی نیست که بخواهم به زیبایی و گل و
بلبل فردا ها فکر کنم؛ انکار نمی کنم... بی تردید روزهای متفاوت و احتمالا قشنگی
خواهد آمد، اما الان اصلا دلم نمی خواهد تخیلم را بیدار کنم؛ چیزی در گلویم گیر
کرده و دارد وول می خورد...
دلم برای "من" تنگ می شود که از همین
فردا اساس کشی می کند به جایی که نمی دانم کجاست.حرفی نمیزند، حتی نگاهم نمی کند.
ولی احتمالا ته دلش دلخور است؛
دلم یک خواب طولانی می خواهد ته اتوبوسی که صبح
وسوسه شدم سوارش شوم و بی خبر چندین ماه از همه چیز و همه کس فرار کنم...