تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه





نشسته در یک گوشم


 تحریر میکند صدایش را

غمی می لرزد و پراکنده می شود

گوشم را سپردم به صدای تنفسی آرام در فاصله ی دو بیت و باز صدایی که با آهنگ هم راه می شود و می لرزد و فریاد می کشد

همیشه این صدا دنیایم را پر از خط و رنگ می کند...

........................

بیا کمی کارتونی فکر کنیم

همه چیز ممکن می شود...

می شود همه ی آدمها را با چند خط رنگی کشید. حتی آدمهایی که وجود ندارند.

بیا فکر کنیم تغییرات هر قدر هم که بزرگ باشد به سادگی چند حرکت نرم پاک کن انجام می شود.

باور کنیم آدمهای خبیث مردمک چشمشان هیچ وقت بزرگ نمی شود.

می توان به همه چیز جان بخشید... روح داد

یک دایره ی سیاه با چهار پنج خط کج و کوله کشید که می تواند عاشق شود...

باید باور کردن را تمرین کنیم.

اصلا بیا تمرین کنیم همه چیز را بکشیم

بیا ترس  و سرما را بکشیم

بیا فکر کردن را مثل ابری ببندیم به کله ی آدمها...

بیا قبل از این که برگردیم به دنیای پوست و گوشت و در و دیوار شفاف شویم و از همه چیز عبور کنیم....






پ.ن: تیتر این پست از شعر "ابتدای هر ناگهان" برداشته شده. شعر زیبای هیوا مسیح











+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 14:29  توسط سانتا ماريا  | 


 

دلم می خواهد وقتی ترنج و مادر به خواب بعد از نهار رفتند من و خسرو برویم روی پشت بام و از آنجا روی پشت بامهای همسایه ها، تا یک راه جدید کشف کنیم به چند کوچه دور تر؛ شاید روزهای مبادا به درد بخورد...


مثل گربه از روی دیوار های باریک حیاط چهار دست و پا رد شویم و به روی خودمان نیاوریم که از ترس داریم همه چیز را شکل دستشویی میبینیم.

گاهی هم در بیرون خانه جلوی پله ها بشینیم و به هر رهگذری سلام کنیم. اگر کلیدی چیزی روی زمین افتاده باشد تمام درهای محله ی خودمان و محله های اطراف را بررسی کنیم که کار مفیدی کرده باشیم.

اولین دلستر تلخ عمرم را خسرو به خوردم داد. همه را تف کردم و گفتم "آب تخمه ژاپنی کپکی"!

هنوز هم گاهی که چشمهایش برق میزند دلم می خواهد با هم برویم و جایی را منفجر کنیم.

ترنج آرامترین و مهربان ترین خواهری است که ممکن است وجود داشته باشد. از من و خسرو بزرگتر است.

یک آرامش و محبت همیشگی و درعین حال مسئولیت پذیری برای همه ی ما همیشه در وجودش قل می زند. البته همیشه موقع بازی مخصوصا لی لی جر زنی می کند. خیلی قوی است و برای این که مجبورت کند اطاعت امر کنی فقط کافی است از وزنش استفاده کند...

وقتی اسفندیار هم به جمع ما پیوست خیلی بزرگتر بودیم. نوک زبانی حرف می زد و "ز" را "ذ" و "س" را "ث" می گفت با تلفظ غلیظ عربی اش.

بارها ازش می خواستم بگوید "سطل پر از سوسک سیاه " و کلی دلم غنج می رفت برای تلاشی که می کرد تا نوک زبانی حرف نزند.خسرو هم نوک زبانی حرف می زند کمی. اسمم را که صدا می کنند خیلی ذوق می کنم.

وقتهایی که سر و صدای اسفندیار شنیده نمی شد بی تردید جایی مشغول انجام مقدمات یک عملیات تخریب تمام عیار بود. یک موجود خرابکار دوست داشتنی...




پ.ن: الان دیگر اسفندیار کلی تمرین کرده و نوک زبانی حرف نمی زند؛ من و خسرو هم به ندرت همدیگر را به دنیای شخصی مان راه می دهیم. ترنج همچنان مهربان ترین خواهر دنیاست...

پ.ن1: تقریبا زشت ترین عکسی بود که از خسرو و اسفندیار داشتم. مال 4 5 سال پیش است. می خواستم عکس دو نفری باشد.

پ.ن3 : تیتر پست را از فیلم "مینای شهر خاموش" دزدیدم تا شاید اینجوری پول بلیطی که دادم حلال شود. مدتی بود دلم برای بچگی هایمان تنگ شده بود.






+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:3  توسط سانتا ماريا  | 







سینما خالی خالی بود، یعنی تو سالن فقط  7 یا 8 نفر بودن. احتمالا بخاطر ماه رمضون بوده و بی حس و حالی بعد افطار...
حسنش این بود که برای اولین بار تو سینما با خیال راحت و عین گاگولها کلی چیپس و دلستر خوردیم.
فیلم شروع خوبی داشت، کلی علامت سوال می ذاشت تو ذهن و مجبورت می کرد دقت کنی. داستان طوری بود که خیلی گذر زمان رو حس نمی کردی؛
موضوع کاملا بکر بود، آدمها و شرایطی رو نشون میداد که خیلی ها از وجودشون بی خبرن و شاید باور این که این ادمها و این شرایط واقعا وجود داره یکمی واسه ی ماها سخت باشه ولی در عین حال یه حس آشنایی همه جای فیلم همراهیت می کنه...
نمی خوام نه فیلم رو تعریف کنم نه نقدی راجع یهش بدم، اما دور از انصافه که اقرار نکنم بازی مهتاب نصیر پور خیلی بیشتر از تصور من فوق العاده بود.
این بازیگرا گاهی وقتا آدم رو متعجب می کنن؛ احساسی که بهت منتقل می کنن خیلی قویه و اقلا تا یکی دو روز موندگاره...
در کل به نظرم حیفه آدم اینجور فیلما رو از دست بده، مخصوصا تو ماه رمضون و سینمای خالی و لذت چیپس خوردن با صدای بلند.




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:57  توسط سانتا ماريا  | 


امروز قراره برای شش ماه باقی سال یه قرار داد دیگه امضا کنم. دیدم خالی از لطف نیست یه جاهایی از قرارداد رو اکران کنم. بعد از این که یه برگه ی 8 صفحه ای رو پر و امضا می کنی میرسی به یه صفحه ای که تیترش " حقوق و مزایا" ست.
از حقوق مبنا فاکتور میگیرم که خداییش خیلی شرم آوره، غیر از حقوق مبنا یه سری حقوق دیگه هست که به ترتیب
حق مسئولیت : 0 ،
فوق العاده جذب : 0،
فوق العاده شغل: 0،
کمک هزینه ی مسکن: 100.000
کمک هزینه ی خوار وبار: 400
کمک عائله مندی: 0
حق تخصص: 0

واحد اعداد به ریاله، یعنی که من 10 هزار تومن حق مسکن میگیرم و 40 تومن هم هزینه ی خوار و بار! ( یعنی یک سوم نون بربری بدون کنجد واسه ی یه ماه)
خداییش با این مدرک فوق لیسانس حق تخصص و مسئولیت و اون دو تا فوق العاده که نمی دونم چیشون فوق العاده س  بخوره تو سر اون دانشگاهی که به من مدرک داد!

البته همه ی اینها یه طرف، این که من تو سه ماه اول کار مجبور شدم یه نرم افزار طراحی کنم که اطلاعات ریز مکالمات رو به صورت اتوماتیک با  FTP از مرکز SCP ها دریافت کنه، اطلاعات مهم اونارو را استخراج کرده ( الله اعلم که این اطلاعات رو واسه کجا می خوان) و چندین مدل گزارش مختلف هم بسته به سلیقه ی بالایی ها ارائه بده، اون هم با یک سیستمی که ویندوز Xp  را به زور کتک درک می کنه هم همون طرف!
این تازه اول کار بوده و قراره از این به بعد کارهایی که بهم محول میکنن در خور مدرکم باشه( این رو مسئول فنی اینجا میگه)


پ.ن: ما مادرمان را می خواهیم!





+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:8  توسط سانتا ماريا  | 




هنوز چشمهام کاملا باز نشدن. مثل یه مهتابی که فیوزش مشکل داره مدام می پرم. مدتیه صبح ها کاملا خوابالوام، روز ها به کار و شب ها به گردش، گاهی شبها هم به کار...

صبح ها ساعتم رو طوری کوک می کنم که هر 10 دقیقه یه بار جیغ و هوار کنه و اگه شانس بیارم و تو خواب و بیداری کاملا قطعش نکنم بعد سه چهار مرتبه داد و هوار و ویبره بلاخره می فهمم که دور و برم چه خبره.

دیشب باز دیر برگشتم خونه، حالم هم تعریفی نداشت، بارون دیشب یکم لباسهامو خیس کرده بود و سرما مونده بود تو تنم، رفتم سر وقت ساک لباس زمستونی ها و یه شال و یه کاپشن و یه جفت جوراب پشمی در آوردم،  پتو رو دور خودم پیچیدم. تمام استخونهام درد می کرد. ساعت نزدیک 1 بود.هشت داشت باهام حرف میزد انگار، پرسید " کر شدی؟" رو کاناپه نشسته بود، ژاکت منو پوشیده بود و حواسش به مانیتور جلو چشمش بود؛ یادم نیست چی در جواب گفتم. یه بالش دیگه گذاشتم رو سرم ...

  صبح بعد از سومین زنگ ساعت بیدار شدم. به زور از جام کنده شدم؛ طبق معمول مغزم کمی زمان لازم داشت تا تصاویر افقی رو عمودی کنه و 90 درجه بکشه رو منظره ی قبلی؛ دیشب با هشت تو حال خوابیدیم، همچنان خواب بود و شده بود یه هشت افقی تمام عیار! هنوز کاپشن تنم بود؛ بی سر و صدا بلند شدم . لباس پوشیدم و اومدم شرکت...

تو محل کار به محض نشستن روی صندلی و تمرکز روی صفحه ی مونیتور دنیای اطراف آروم آروم شروع می کنه به کش و قوص اومدن؛ بخاطر ماه رمضون هم نمیشه به چای یا نسکافه دل خوش کرد، برای این که یهو سرم پرت نشه رو کیبرد و همین یه ذره هشیاری رو به باد ندم فکر کردم به این که چه کاری میشه انجام داد. یه فایر فاکس باز کردم و اومدم تو صفحه ی مدیریت بلاگفا و قسمت پست مطلب جدید...




پ.ن :http://www.youmahal.com/g.htm?alid=3868



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:2  توسط سانتا ماريا  | 


ظاهرا تو این شرکت نحس موندگار شدم.
چیزی که راجع به کار کردن مفید تو ایران باید یاد گرفت اینه که اصلا هیچ حساب و کتابی واسه ی هیچ چیزی وجود نداره.

شما ممکنه قدر یه آچار فرانسه مفید باشین، باور داشته باشین که کاری که دارین مثل بچه ی خودتونه و باید براش خیلی از خود گذشتگی کنین، دختر کوچیکتون رو بعضی وقتها بیارین سر کار که شب کاری ها باعث نشه به دیدن صورت همیشه خوابیده اش عادت کنین؛ خلاصه عین یه انسان شریف کار کنین ولی حقوق آخر ماهتون رو حتی اگه جلوی آینه بذارین بازم زیر خط فقر باشین..
شما ممکنه از اول صبح تا آخر شب تو محل کار چند تا فیلم ببینین؛ هی برین سیگار بکشین؛ مدام بقیه ی همکارارو سر کار بذارین و کیفتون کوک کوک بشه ، تازه اضافه کاری هم بمونین و اینجوری آخر ماه هم از خجالت خرج و مخارج قر و فر پس انداز و خلاصه زندگی مرفه تو جایی مثل ایران در بیاین.

شما شاید فقط به خاطر این که یه سوسک تو زیر زمین شرکت پیدا شده 2 روز اضافه کاری اجباری بدون حقوق داشته باشین، آخر همه غذا بخورین، اول از همه بیاین و بعد از همه برین خونه؛ دست آخر هم برای برطرف کردن نیازهای 6 سر عائله مجبور شین با نگهبانی شبانه از یه کارخونه با تورم کنار بیاین....


نمیدونم من راجع به تعهد و شریف بودن چی تو ذهنم بود قبلا، اما الان به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که تو دنیای واقعی جریان داره همون روابط بین حیوانات دنیای وحشه، با این تفاوت که اینجا همه لباسای شیک میپوشن و عطر های گرون میزنن و با نزاکت هر چه تمام تر همدیگرو می درن...



 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:27  توسط سانتا ماريا  | 





درست مثل زنی که چمدانی در دست باز می گردد از اولین قهر طولانی اش...

 درست مثل زنی با هزار ادا و اصول و یک ابروی بالا، و کلی غر غر در طول راه که " اصلا برای چی اومدی دنبالم؟!؟ "
انگار با تمام وجو دلش می خواهد ثابت کند که اصلا دلش نمی خواسته باز گردد ولی برق چشمانش از کیلومترها فریاد میزند.

(چمدانش را باز می کند و رخت و لباسش را آویزان می کند توی کمد ؛ تنها که شد  جلوی آینه ی اتاق شخصی اش فیگور میگیرد که خودش را سه رخ و نیم رخ و تمام رخ بازبینی کند؛ و احتمالا دیگر از این تهدید که "برای همیشه میرم خونه ی بابام " استفاده نخواهد کرد... اقلا به این راحتی ؛ حالا می رود آشپز خانه که به افتخار بازگشتش برای خودش چای دم کند...  )




پ.ن: هر کاری کردم نتونستم تو یه بلاگ جدید بنویسم! آقا ما که لو رفتیم... چه یک وجب چه صد وجب...
پ.ن1: یه سلکشن از آرشیو رو اکران می کنیم تا یادمان نرود چه بودیم.
پ.ن3: جان مادرتان خفتمان ندهید که حوصله نداریم!




 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:25  توسط سانتا ماريا  |