
نشسته در یک گوشم
تحریر میکند صدایش را
غمی می لرزد و پراکنده می شود
گوشم را سپردم به صدای تنفسی آرام در فاصله ی دو بیت و باز صدایی که با آهنگ هم راه می شود و می لرزد و فریاد می کشد
همیشه این صدا دنیایم را پر از خط و رنگ می کند...
........................
بیا کمی کارتونی فکر کنیم
همه چیز ممکن می شود...
می شود همه ی آدمها را با چند خط رنگی کشید. حتی آدمهایی که وجود ندارند.
بیا فکر کنیم تغییرات هر قدر هم که بزرگ باشد به سادگی چند حرکت نرم پاک کن انجام می شود.
باور کنیم آدمهای خبیث مردمک چشمشان هیچ وقت بزرگ نمی شود.
می توان به همه چیز جان بخشید... روح داد
یک دایره ی سیاه با چهار پنج خط کج و کوله کشید که می تواند عاشق شود...
باید باور کردن را تمرین کنیم.
اصلا بیا تمرین کنیم همه چیز را بکشیم
بیا ترس و سرما را بکشیم
بیا فکر کردن را مثل ابری ببندیم به کله ی آدمها...
بیا قبل از این که برگردیم به دنیای پوست و گوشت و در و دیوار شفاف شویم و از همه چیز عبور کنیم....
پ.ن: تیتر این پست از شعر "ابتدای هر ناگهان" برداشته شده. شعر زیبای هیوا مسیح



