ظاهرا ما لو رفتیم!
به همین سادگی...
برای لو رفتن یکمی زود بود.
وقتی که اینجا مینوشتم خیلی راحت و بی پرده حرف میزدم، کاری که شاید الان دیگه نمی تونم انجام بدم
اینجا تنها جایی بوده که دلم می خواست راحت بنویسم و راحت غر بزنم...
روی صحبتم با کسایی که من رو قبل از این بلاگ نمیشناختن نیست،
اولین روزی که تصمیم گرفتم از خودم بنویسم اینجا رو باز کردم؛
با
خودم عهد کرده بودم که اینجا رو بذارم برای تنهایی ها و خلوتم؛ جایی که
هیچکی منو نشناسه و من هم کسی رو نشناسم؛
جایی که تنها راه ورودش دکمه های
کیبرد باشه تنها چیزی که از دوستات میبینی یه ردیف کلمه و حرف و عکس باشه
که از پشت مانیتور باهات چاق سلامتی میکنه...
حالا که یک سالی هست تقریبا اینجا شده پاتوق هفتگیم میبینم خیلی داره همه چی قاطی میشه!
کلی از آدمهای مجازی اومدن تو لیست ادمهای حقیقی و کلی هم رفیق و دوست حقیقیم اومدن شدن دوستای مجازی...
تا اینجاش هیچ مشکلی نداره؛ همه چی ظاهرا خوبه...
امروز یه رد پای آشنا دیدم دم در این دخمه، کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم...
خواستم اطلاع بدم که ممکنه در این بلاگ رو تخته کنم....
احتمالا دیگه اینجا نمی نویسم یا اقلا اینجوری نمی نویسم.
داره بارون میباره! اونم درست اوایل شهریور... هوا فوق العاده قشنگه، شاید روز بدی نباشه برای خداحافظی با بلاگ
پ.ن: شاید یه بار دیگه بنویسم،یا اینجا یا یه جای دیگه... خیلی اهمیت نداره، مهم اینه تو دنیای مجازی هیچ کسی نمیمیره...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط سانتا ماريا
|
زندگی گاهی مثل لاک پشت پیری میشه که با این که داری عبور میکنی هر وقت به اطرافت نگاه کنی همون منظره ای رو میبینی که دفعه ی قبل دیده بودی؛ و گاهی انقدر تند و افسار گسیخته میره جلو که حتی اگه چهار چشمی به اطراف نگاه کنی غیر از یه سری خطوط رنگ به رنگ موازی که از دو طرف صورتت با سرعت رد میشن چیزی نمیبینی.
من تو این دو ماه افتادم تو جریانات جدیدی که پر از موج بود و پر از سرعت؛
تا دو ماه پیش دیگه داشتم آماده می شدم که به بهانه ی ادامه تحصیل و شاید فرار از چیزی که بودم و چیزی که می خواستن باشم برم و جای دورتری دنبال خودم بگردم، داشتم آماده می شدم که اقلا به همچین راهی خوب فکر کنم.
درست در عرض یکی دو ماه مرکب من از لاک پشت پیر و خرفت تبدیل شد به یه نریان جسور و وحشی...
تقریبا به صورت کاملا غیر منتظره سر و کله ی کسی تو زندگیم پیدا شد. البته
نه این که قبلا سر و کلش اینورا نبود؛ میشه گفت بود ولی خیلی جدی نبود. بعد از دو ماه سر و کله زدن با خودم و بقیه چشم باز کردم و دیدم که بعلـــــه! داریم عروس میشیم!
هنوز هم نمیدونم چی شد و چی قراره بشه اما انگار جدی جدی دارم میرم تو یه نقش جدید؛ احساس دوست داشته شدن شاید خیلی برام ملموس نبود، احساس این که یکی واقعا بخواد همه ی تلاشش رو بکنه بهت بفهمونه خیلی براش مهمی...
نگرانی هام چند برابر شده، هم فشار کاری، هم نزدیکی ماه رمضون و اوضاع ناجور جسمی و روحیم، هم فکر این که کم کم باید از غنچه جدا بشم بعد از سه سال و اندی ماه زندگی مشترک...
پ.ن: برام دعای خیر کنید با طعم نقل و اسفند و خنچه و ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:36  توسط سانتا ماريا
|