فاصله ی بین من و "من" بیشتر وقتها ثابت است. گاهی که فاصله کم می شود شبیه خل ها می شوم و گاهی که زیاد می شود خودم هم نمی فهمم چه اتفاقی دارد برای من می افتد. در اصل "من " ثابت است؛ این منم که تغییر میکنم.
در حال حاضر "من" یک گوشه کز کرده و چشمهایش را وصل کرده به یک نقطه ی تاریک. دوست ندارد بنویسد، با کسی حرف نمی زند. خیلی از من دور است. هر از چند گاهی برمیگردم و نگاهش میکنم. اصلا تکان نمی خورد. دستی صورتم را برمیگرداند سمت صاحبش. دلم میریزد روی زمین، مثل ژله ی آلبالوی دمر شده پخش میشود زیر پایمان. به روی خودم نمی آورم و راه می افتیم....
پ.ن: امان از دست هیسی!
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:51  توسط سانتا ماريا
|
بلاخره وارد سایت مخوف مخابراتی شدم. جایی که تا
چشم کار می کند فقط عناصر ذکور میبینی. در آسانسور از یکی از خدمه تعداد خانم های
مجاز به ورود به این سایت را جویا میشوم. ظاهرا در مجموع تنها 5 خانم اینجا کار می
کنند.
غیر از من و یک مردک چینی که او هم کز کرده یک گوشه ی نزدیک به من ووانمود میکند که لپتاپش را می جورد انگار همه با این محیط و این
سیستم آشنا و اخت اند. نمی دانم چرا به نظر من یک جوری است همه چیزش...
اینجا
خبری از نهار و چای های خوشبو و داغ آقای خسروی نیست. صبح بخاطر آزمایش خون ناشتا بودم . بچه کلاغهای شکمم با سر و صدای فراوان دیوارهای معده ام را نوک میزدند. به بهانه ی جابجا کردن ماشین
از سایت زدم بیرون و کمی هله هوله از دکه ی روزنامه فروشی خریدم. ماشین در آفتاب
مانده بود. سوار که شدم "من" دیگر موقع نشستن آرام گفت
چیـــــــــــــززززز.
گرما
دلم را زد. هله هوله را نیم خورده چپاندم داخل داشبرد و باز برگشتم به سایت.
حالا آقای چینی دارد به ناخن نصفه ی من نگاه می
کند.
ناخنم دو ماه پیش گیر کرد به لبه ی زاپاس و از پوست انگشتم بیرون آمد.
یکدنباله ی نسبتا بلند و نرم و
سفید.تا وقتی که هنوز تازه بود و جرات نمی
کردم بکنمش ظاهر چندش ناکی داشت. ناخنی که سرش بلند و سوهان خورده بود و انتهایش
جایی که باید به پوست ختم میشد مثل دنباله ی زاید لباس عروس روی هوا معلق بود. بعد
از مدتیکه دیدم دارد به در و دیوار گیر
میکند و هر بار نفسم را میبرد از بیخ گرفتمش و منتظر شدم نیمه ی بالایی که احتمالا
هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده بلند شود و تمام شود.
حالا بعد از دو ماه ناخن
جدیدم جوانه زده و کلی طول میکشد به لبه ی انگشت برسد. هنوز هم کمی چندش ناک است.
دستم را مشت می کنم که دیگر نگاه کنجکاو چینی را قلقلک ندهد....
دلم برایتان بگوید که اینجا خبری از اینترنت نیست و همین مسئله بیشتر
خون به جگرم می کند. فنجانهای چای همگی زرد و لب پر اند و بوی دستمال لنگی گندیده
می دهند. "من " به همه ی آدمهای داخل سالن زبان درازی می کند و من به
فکر فرار از این زندان هستم.
پ.ن: همانطور که تابلو است، این مطلب را بعد از آزادی از سایت اکران کردم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:27  توسط سانتا ماريا
|
اطراف را نگاه می کنم تا مطمئن شوم کسی به مانیتورم نگاه نمی کند. شروع می کنم به تایپ و قیافه ای کاملا جدی و سخت مشغول به خود میگیرم. از وقتی فهمیدم کاری که دارم انجام می دهم تکراری است و قبلا این پروژه انجام شده است از کارفرمای کله خرابم حسابی دلخور هستم. یکی از کنارم رد میشود. پنجره را مینیمایز می کنم؛ ولی بگمانم اگر تیز و بز باشد میفهمد دارم در یک ادیتور بلاگ مینویسم! اصلا به درک! همچنان باید منتظر صدور مجوز تردد به مهمترین سایت مخابراتی باشم تا بتوانم برنامه را در آنجا به مرحله ی اجرا برسانم. تا آن موقع هم ناچارم سماغ مجازی بمکم تا ساعات کارم پر شود. مدام آلبومهای مختلف موسیقی را امتحان می کنم تا بلکه بتوانم یک نوای انرژی دار بینشان کشف کنم. وب گردی میکنم. در YouTube چرخ میزنم؛ ایمیلم را هر دو ساعت یک بار چک میکنم . با چندین مسنجر مختلف همزمان آنلاین می شوم و هر سلامی از طرف دوستانم را بسیار صمیمانه پاسخ میگویم. هوا شدیدن گرم و غیر غابل تحمل است. به حد غیر قابل وصفی به همکاران مرد تی شرت پوش حسادت می کنم. اگر روزی رئیس شوم قانونی وضع میکنم که مردها موظف شوند با کت و شلوار و کلاه سر کار حاضر شوند.... کیبردم به واسطه ی حرارت CPU و باد گرمی که از آن متصاعد می شود داغ است و دستانم را نیم پز می کند. آبدارچی این واحد روزی حول و حوش 8 لیوان چای می آورد و من انگار نذر کرده ام که هر 8 تا را داغ داغ سر بکشم. همه ی همکارانم مرد هستند و برای هر کار کوچکی سر هم فریاد میزنند. آدم یاد جالیز می افتد. برای بلند شدن از جایم حتما باید بهانه ی معقولی مثل دستشویی رفتن یا نماز خواندن داشته باشم. چون حتی نهارم را می آورند سر میز کارم.
شاید تنها و تنها حسن محل کارم دسترسی به اینترنت پر سرعت است که به واسطه ی دانلودها و گشت و گذارهای روزانه هم کلی بار عملی ام بالا رفته و هم این که بعد از یک ماه و نیم امروز میتوانم براحتی با MS SQL, C Sharp, Crystal Report و کلی ابزارهای برنامه نویسی دیگر برنامه نویسی کنم.
در هر صورت دلم میخواهد بابت این مدل کار کردن بلاتکلیف و حقوقی که بیشتر شبیه به پول تو جیبی زمان کودکی است سر عالم و آدم غر بزنم. گاهی شک می کنم که تمام این شرایط شاید شکنجه ای است که بواسطه ی آن باید به چیزی اعتراف کنم....
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:59  توسط سانتا ماريا
|
بعد از ظهر جمعه است. غنچه امتحاناتش شروع شده و به زمین و زمان و در و دیوار غر می زند . مادر و خواهر و برادر کوچکش آمده
اند خانه ی ما. خواهرش طبق عادت خنزر و پنزر های غنچه را می جورد و تمام گل سر ها
و عطر ها و لاک ها و رژ ها و زلمبو زیمبو هایش را همزمان به خودش آویزان می کند. هر
از چند گاهی هم از مادرش می پرسد: "پس کی میریم پارک؟"
یک گوشه لم داده ام؛ بسیار دلتنگ خانواده ام هستم... تک تکشان را
تصور میکنم که الان مشغول چه کاری هستند. چشمم کارتهای بازی را دنبال میکند و گوشم
The turn of a friendly card را و دلم کنار ایوان باغ چرخ میزند...
برادر غنچه میرود سمت بالکن، برق سه فاز از کله
ی هر دوی ما میپرد، کلی ته سیگار و کبریت کف بالکن است. به هر ترفندی که بود غنچه میکشدش
بیرون و به خیر میگذرد.
من باز فرو میروم در افکار خودم و این بار یاد
کسی می افتم، کسی که کم کم داشت از ذهنم پاک میشد؛ خیلی دلم برایش می سوزد و دلم بیشتر
میگیرد. چشم میگردانم تا حواسم را پرت کنم. مادر و خواهر و برادر غنچه میروند پارک.
شب شده است . دارم این اراجیف را مینویسم که مادرم
زنگ میزند. برایم خلاصه وار تعریف میکند که امروز کجا بوده اند و چه ها کرده اند و از آمدنم می پرسد.
باز هم بر سر یک موضوع همیشگی
از هم دلخور میشویم، تلخ است و بی حوصله؛ من هم.
سعی می کنم جلوی خودم را بگیرم و
آرام حرف بزنم. فایده ندارد؛ می رنجد و با دلخوری خداحافظی میکنیم. گوشی را چند بار
محکم میکوبم روی تلفن، داد میزنم و به در
و دیوار فحش میدهم. غنچه هی میگوید "هیــــــــــس " و کمی دلداری ام می دهد.
حالا دوباره اسم دارو ها و خاصیتشان را از بر
میکند که فقط فردا سر جلسه لازمشان دارد. من اما شدیدا دلم
میخواهد با یکی حرف بزنم...
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:6  توسط سانتا ماريا
|
این روزها دنبال دختر بچه ای ریزنقشی میگردم که آرام و قرار نداشت و تمام آرزوهایش در یک خط دست نوشته ی کج و کوله جا میشد...