تمام عکس های قدیمی را رد و بدل کردیم، دور هم نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم و خاطرات را مرور کردیم.
از هم خواستیم بدهی ها و طلب های فراموش شده را حلال کنیم.
قرار یک مسافرت دو روزه گذاشتیم به این امید که باز همدیگر را ببنیم. وعده هایی که بیشتر بوی دل خوشکنک میداد. مثل خداحافظی آخر سال دوره های تحصیلی؛
به همین سادگی تمام شد. شرکتی که برای همه ی ما اولین تجربه ی جدی کار بود امروز رسما تعطیل شد. قرار شد همه ی سیستم ها فروخته شود و نخود نخود هر که رود خانه ی خود.
خیلی ها از جمله خود من قبل از این تصمیم از شرکت جدا شدیم و رفتیم دنبال یک کار جدید.
با دیدن چند محل کار و موقعیت شغلی مطمئن شدم تجربه ی لحظه هایی که در این شرکت داشتم هیچ وقت و هیچ جای دیگر نخواهم داشت.
کاش چیزی به اسم دغدغه ی مالی وجود نداشت. کاش اینقدر وضع مملکت مزخرف نبود!
باید اعتراف کنم خوشحالم که چند سال کنار آدمهایی بودم که شبیه هم بودیم. خوشحالم که اولین تجربه ی کاری من پر از فکر کردن بود. و خوشحالم که یک محیط بی نظیر کاری را تجربه کردم.
به نیت همه ی بچه های "سما " میخوانم " حول حالنا الی احسن الحال..."
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:53  توسط سانتا ماريا
|