تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه




تکیه دادم به دیوار.
تمام آدمهای توی راهرو منتظر بودند تا صدایشان کنند. هر شماره که خوانده می شد دو نفر از جا می پریدند که وارد اتاق شوند. بیشتر اوقات یکی شان نگاهی دریده و حق به جانب داشت و دیگری مثال بره ای بود که به سلاخی برود.
تکیه ام را روی دیوار یکمی جابجا کردم. نور چراغهای کم مصرف راهروی انتظار برای چند لحظه رفت و آمد. محض خنده چند بار دیگر خودم را روی دیوار سر دادم. کتفم روی کلید چراغ ها حرکت کرد. هیچ کس غیر از بچه ای که همراه مادر زخم و زیلی اش آمده بود تا از پدرش شکایت کند نفهمید لامپ ها چرا چشمک میزدند. با هر حرکت چندین جفت چشم بالا پایین میشد و کنجکاوانه دنبال دلیل می گشت.

 درب اتاق شماره ی 16 دادسرا باز شد :
-
"پرونده ی شماره ی 65668 بفرمایید داخل"
به پسر بچه چشمکی زدم. نگاهم مثل بره ای شد که به سلاخی میرود. همراه شاکی رفتم داخل اتاق و در را پشت سرم بستم. لامپ ها روشن ماندند.

دو روز قبل همه چیز برای یک جشن مفصل فراهم شده بود. بادکنک و کاغذ کشی و کلاه را قبلا برده بودند. ما کیک و شمع و فشفشه خریدیم. قرار بود جشن تولد کمی غافلگیر کننده باشد، اما ناگهان بیش از حد غافلگیر کننده شد. فکر همه چیز را کرده بودیم؛ شاید تنها چیزی که در برنامه ریزی از قلم افتاد ترکیدن لاستیک ماشین بود و یک تصادف تمام عیار.

 از نیمه ی راه برگشتیم؛ با جرثقیل و آمبولانس و دو ماشین قراضه شده؛ خامه ی کیک آب شد. به مادر بزرگ زنگ زدیم. کلی تبریک گفتیم تولدش را و کلی هم دروغ و دلیل برای نرفتنمان ، برای این که فشارخونش بالا نرود و راحت بخوابد.


-" حواست کجاست خانوم؟ پرسیدم قبول داری مقصری؟"

- بله! فکر می کنم ؛

 



پ.ن1: این چند روز خیلی ها ازم  دلگیر شدن و من هم از بعضیا ی دیگه، اما روی هم رفته این اتفاقا خیلی ارزشمند بود.


پ.ن2: به میمنت رفت و آمد های مکرر بین کلانتری و دادسرا ، دایره ی تجربیات من در زمینه ی هر گونه تصادف؛ خسارت گیری و خسارت دهی، راه و چاه دادسرا و کلانتری و اجرا گذاشتن مهریه و نفقه و کتک کاری و دزدی و زور گیری و تهدید به قتل و ... کامل شد. نکته ی آموزنده ی داستان این بود که تا جایی که میشه از تصادف با ماشینهای مسافرکش و تاکسی های فرسوده خصوصا اگه خطی های حوالی میدون شوش و مولوی باشه جلوگیری کنید. ( مخصوصا اگر مادر شوفر همچونان یک کوه چربی پیر در لحظه ی تصادف داخل ماشین نشسته باشد که بر اثر تصادف بلرزد و کلی هزینه ی چک آپ روی دستتان بگذارد)



 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:25  توسط سانتا ماريا  | 



 

زاویه ی دید را عوض کنیم!

از این زاویه اگر بخواهی به دور دستها نگاه کنی حتی اگر روی نوک انگشتهایت بایستی تا چشم کار میکند کله میبینی؛ کله های مو دار، کله های ورنی، کله های رنگی، کوچک و بزرگ کله های خوشمزه و بدمزه همگی با مغزهای پنهان...

از میان این همه کله ی پست و بلند که از بالا شبیه یک موکت تیره ی نا مرغوب و چرک مرده دیده میشود یک چند تایی هستند که فرق می کنند، همان قضیه ی ارزیدن به تنه و اینها.

کله پوکها را راحت میتوان شناخت. پژواک صدایی که در کاسه ی خالی سرشان میپیچد عیار پوکی شان را مشخص میکند. بنظرم حضورشان خیلی هم بد نیست، حذفشان کنی موکتت سوراخ سوراخ میشود.

بین این کله پوکها هستند کله هایی که من دوستشان دارم و کله پر هایی هم هستند که دوستشان ندارم، به عبارتی سهم من از این موکت بزرگ و سوراخ سوراخ تعدادی نقطه ی پراکنده است، که از ورنی گرفته تا های لایت همه ی شان با وسواس انتخاب شده اند.

در این موکت بی سر و ته کله های پوک خنده دار زیاد میبینی؛ کله هایی با مغز های کوچک که همه را، حتی کله های مغز بزرگ را ریشخند می کنند؛ کله های پوکی که از صدای پیچش باد از حفره های صورتشان به خلا درونشان مسخ می شوند و برای همین بادی که در سرشان پیچیده حاضرند همه چیز را به باد دهند؛ کله هایی که پوکند ولی مطمئنند که نیستند، کله هایی که ...

کله گنده هایی هم میبینی که دیگر خنده دار نیستند؛ کله گنده هایی که بلدند همیشه مشتی کله پوک در کنار خود جمع کنند و حتی سر خیلی از کله گنده ها را هم زیر آب کنند. کله گنده هایی با مغز های فاسد و کپکی که تمام دور و بر خود را آلوده می کنند؛ کله گنده هایی که برای تمام کله ها تصمیم میگیرند...

تصمیم دارم سر فرصت از این کله های محبوبم تسبیحی درست کنم که گمشان نگنم. پس اگر روزی بیدار شدی و دیدی ریسمانی از این گوشت رفته و از آن یکی بیرون آمده خوشحال باش!




پ. ن : ماری گاهی دلش می خواهد غر بزند، شک نکنید که معمولا چند دقیقه بعد با لبخندی شیطانی دارد دلسوزی های معصومانه را از پشت این چشم یک طرفه برانداز میکند. خدا وکیلی آدم بد خواب که نمی تواند از زیبایی زندگی و رمز موفقیت داد سخن دهد!!!!






+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:57  توسط سانتا ماريا  |