تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه





بگمانم ماری دلش گرفته است.

دلش می خواهد مثل ماهی بشود که هی آب می خورد بجای هوا؛ شاید این همه لب هایش ترک نخورد.

نمیداند چرا همش یخ می کند؛ انگار که دستها و پاهایش مثل چهار قالب یخ خمیری همش چسبیده اند بهش.

شبهایی که ماری بد خواب می شود درست مثل شبگردهایی که در یک چاه گیر افتاده باشند دور خودش چرخ میزند، تک چرخ میزند.

همیشه فکر میکند همه ی زندگی را از بر است اما هر بار که مینویسدش هزار تا غلط املایی دارد.

حیوانکی چقدر زور میزند به همه بفهماند که دوستشان دارد حتی به زور و با کتک؛

ماری احتمالا وسواسی شده است. همش لباس هایش را میشورد تا پاکِ پاکِ پاکِ پاکِ پاکِ پاک شوند.

تازه همین یکی دو روز پیش هم یک عالمه گل زرد رنگ چیده بود، عین غربتی هایی که هیچ وقت باغ و باغچه ندیده اند!

مدتی است که ماری دوست دارد برای خودش پیله ببافد. شاید می خواهد پرواز را در قفس ابریشمی اش خواب ببیند.

فقط دعا کن این روزها کسی هوس لباس ابریشمی نکند....






پ.ن: ماری داشت تک چرخ میزد این طرف ها. بد خواب شده بود بیچاره...






+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 4:13  توسط سانتا ماريا  | 




Ander konstrakshen :D




+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:6  توسط سانتا ماريا  |