فکر کنم داشتم از جایی برمی گشتم؛
درست یادم نیست شایدم داشتم تازه میرفتم که به یه جایی برسم...
اصلا چند وقته اینجام؟ چند وقت اینجا نبودم؟
به گمونم حسابی عجله داشتم؛ آره اینو یادمه! ولی برای چی...؟
اه! انگاری یه چیزیم شده!
شده عینهو کتابی که روش جوهر سیاه پخش شده؛ ذهنمو می گم؛ شاید هم پازلی که کسی به عمد لگد زده زیرش و پخش و پلاش کرده؛ یا شایدم دفترچه ی کهنه ای که خوراک چند ماه موریانه ها و خرخاکی های انباری بوده... هیچی درست و حسابی یادم نیست...
همه چیز آشناس! حتی این سیاهی بی انتها.... حتی این دیوارهای لزجی که بوی ریشه ی پوسیده و کرمای تجزیه شده میدن... حتی این تنگی و سردی و سکوت ... انگار قبلا جور دیگه بوده همه چیز؛ انگار یهو عوض شد، تو یه لحظه...
آره! یادم مونده که چند لحظه بی وزن شدم، مثل پر تو یه تونل باد...
بادی که هیشه از روبرو چشم در می آورد یا از پس کله فرق سرم رو باز میکرد تو اون چند لحظه انگاری از زیر پاهام بالا میزد. خنکی سر بالا، موهای دیوانه ی رقصان، اشک و تف سر بالا ...
و ...تمام!
پ.ن: خواستم یه آپی کرده باشم...
پ.ن: احساس خوشایندی در وجودم قل می زند که دوستش دارم.
