تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه



 فکر کنم داشتم از جایی برمی گشتم؛
درست یادم نیست شایدم داشتم تازه میرفتم که به یه جایی برسم...
اصلا چند وقته اینجام؟ چند وقت اینجا نبودم؟
به گمونم حسابی عجله داشتم؛ آره اینو یادمه! ولی برای چی...؟
اه! انگاری یه چیزیم شده!
شده عینهو کتابی که روش جوهر سیاه پخش شده؛ ذهنمو می گم؛ شاید هم پازلی که کسی به عمد لگد زده زیرش و پخش و پلاش کرده؛ یا شایدم دفترچه ی کهنه ای که خوراک چند ماه موریانه ها و خرخاکی های انباری بوده... هیچی درست و حسابی یادم نیست...
 همه چیز آشناس! حتی این سیاهی بی انتها.... حتی این دیوارهای لزجی که بوی ریشه ی پوسیده و کرمای تجزیه شده میدن... حتی این تنگی و سردی و سکوت ... انگار قبلا جور دیگه بوده همه چیز؛ انگار یهو عوض شد، تو یه لحظه...
آره! یادم مونده که چند لحظه بی وزن شدم، مثل پر تو یه تونل باد...
بادی که هیشه از روبرو چشم در می آورد یا از پس کله فرق سرم رو باز میکرد تو اون چند لحظه انگاری از زیر پاهام بالا میزد. خنکی سر بالا، موهای دیوانه ی رقصان، اشک و تف سر بالا ...
و ...تمام!




پ.ن: خواستم یه آپی کرده باشم...

پ.ن: احساس خوشایندی در وجودم قل می زند که دوستش دارم.




 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:8  توسط سانتا ماريا  | 



انگار چیزی به ظهر نمانده، یا شاید هم از ظهر گذشته،
آفتاب را ندیدم که از کدام طرف در آمده بود... اول صبح بود یا آخر نیمه شب که بلاخره خوابم برد.
مدتهاست که انتهای این بیابان یک خط ممتد افقی شده، حتی از همه طرف؛
چشمم را باد و خاک و آفتاب می سوازاند؛ هی صدای مادرم می آید که می گفت "اخم نکن چروک میشی!"
هیچ کس کاری به چروک این همه زمین و درخت و تیغ و خاشاک ندارد... وای! چه تاج خار قشنگی! درست مثل همانی که مسیح داشت؛ گرد گرد! من هم ....
دستم را تند پس کشیدم:
- سگ مصب!
چوبی پیدا کردم و تاجم را برداشتم،
جای تیغ را مک زدم و تف کردم. تفم خشک بود؛ افتاد درست جلوی پام و خاک را قهوه ای تر کرد.
چشمم ریز شد تا ببینم آبی سرابی چیز جدیدی میبینم یا نه. انگار خبری نیست... دروغهای دنیا هم انگاری تمام شده! دارد قدیمیتر ها را بازیابی می کند. ابله!...
خودم را می سپرم به سرابی که مدتی است سر کارم گذاشته و راهی می شوم
- لا لا لا ..... بام بارارم بارررررارارم.
نه این ریتم خیلی مزخرف و جلف بود
- من به هر سو می روم گریان ....
به سرفه افتادم ... گلوم چنگ خورد از خشکی!

آفتاب که میرسد به بالای بالا؛ مغزم مثل پارافین نرم میشود. حالا که سایه ای هم نیست کم کم دارد مثل شمع قطره قطره میریزد دور تا دور صورتم. هر قطره اش از تار موهای سرم به بیرون راه باز کرده!
تاجم را دوباره می بخشم به بیابان و خودم را رها می کنم روی شن؛
یک مارمولک روی ستون فقراتم آرام آرام می خزد./



پ.ن: پست قبلی بر اثر اشتباه لپی آپ شد D:



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط سانتا ماريا  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:52  توسط سانتا ماريا  | 




ای صبح دولت ما مدتهاست که باشیده ایم. جان مادرت کجایی...





پ.ن: یک باری که مادرمان داشت برای مان دعا می نمود با شوخی گفت خدایا به همین وقت عزیز یا دعای من رو در حقش اجابت کن یا مرگش بده از این زندگی راحت بشه! حالا من در عجبم چرا هیچ کدام از دعاهایش قبول نشده!!!!!

پ.ن: با مادرمان زده ایم به تیپ هم... خدایا صبر جزیل و پوست کرگدن اعطا فرما...


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:52  توسط سانتا ماريا  | 



این یک ماه اخیر همه چیز بخاطر بارش برف قاراشمیش شده،
از قطع گاز و برق و آب و تلفن بگیر تا نایاب شدن پودر و بخاری برقی و تاکسی و آژانس و تاکسی دربستی!

کل آژانس ها ی محله رو میگشتی یه فرقون و دوچرخه هم یافت نمی شد. هیچ تاکسی مسافر سوار نمی کرد مگر این که دربستی بخواد (اونم نه با نرخ عادی حدودا 2 برابر)، بعد از کلی کنار خیابون ایستادن و دوش گرفتن با گل و لای خیابونا اگه آقا باشی حتی خیلی هم پیر، عمرا کسی سوارت نمی کنه، اگرم خانوم باشی با شرط سنی زیر 30 ممکنه یکی فقط در راه رضای خدا سوارت کنه؛ منتها....

{
- کجا تشیف میبردین تو این سرما؟
- خیابون فلان، به مسیرتون میخوره دیگه؟ ... اون آقا که یه ساعت اونجا واستاده هم همونجا می رفت اما شما سوارش نکردین.
- چطور مگه خانوم؟ با شما نسبتی دارن؟ من که مسافر کش نیستم که؛ دیدم برف میاد گفتم خدا رو خوش نمی یاد.....
(چند دقیقه سکوت و هیز بازی راننده)
- ببخشید می تونم بپرسم اسمتون چیه؟ البته ببخشیدا شما مجردین یا ...؟
- عذر می خوام شما مامور ثبت احوالین؟
- نخیر...
(چند ثانیه سکوت)
- ببخشید خانوم، من باید از این بریدگی برم، اتوبان خطرناکه مکنه تصادف کنم. شما همینجا واستین راحتتر ماشین گیر میارین..... اینم باقی پولتون.( ماشین بعد از کلی گل پرانی سریع از بریدگی اتوبان خارج میشود...
- آخه .... مگه کرم داری؟ .....!......!!! کوفتت بشه اون 1000 تومنی که بابت این یه ذره راه ازم گرفتی! کار خیرت بخوره تو سر عمه و بابا و ننت! من وسط اتوبان چه جوری ماشین گیر بیارم آخـــــــــــــــــــه....
}

ماجرای داخل کروشه اصولا سه چهار بار با کمی حذف و اضافه تکرار می شود تا بلاخره برسی به مقصد.




پ.ن0: خانوم های محترم! خانومهای گرامی! چرا با روی خوش با رانندگان گرامی (اعم از جوجه فینگیلی و پیرمرد هاف هافو ) برخورد نمی کنید آخه؟ مگه مرض دارید دل جوون مردم رو بشکونید که هم اون برنجه هم شما مثل موش آب کشیده بشید!!

پ.ن2: می هخواهیم با پروفایل مستعار عسل عسل زاده 18 ساله، ساکن یک خانه ویلایی در فرشته ، پیانیست و متولد USA و پدر مادر متخصص مغز و اعصاب و اینها با رانندگان گرامی چاق سلامتی نماییم تا سر سالم از این زمستان برفی سرد به در ببریم.





+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:0  توسط سانتا ماريا  | 

 


بلاگ هم مثل دفترچه ی یادداشتهای روزانه خصوصیه و هم مثل یه روزنامه دیواری عمومی، هر کسی که شروع به نوشتن تو این دفترچه ی نیمه عمومی می کنه معمولا حرفها و نوشته هاش حول و حوش یه موضوع خاصه؛ از حوزه ی نوشته های کاملا شخصی گرفته تا ادبیات و سیاست و هنر و علمی و فرهنگی و ...

 

 بخش اول از فعالیت بلاگ نویسی نوشتن و به اصطلاح پست آپ کردنه، صاحب بلاگ به فراخور وقت و حال و موضوعی که برای نوشتن انتخاب می کنه هر از چند گاهی با یه مطلب جدید بلاگش رو به روز می کنه، و تا اینجا تازه نصف راه رو رفته. معمولا آدمهایی هم هستن که یا آشنا یا غریبه بعد از آپ شدن هر پستی میان و در مورد اون نوشته ها نظر میدن.  بخش دوم بلاگ نویسی هم همین نظر سنجی ها و نظر دادن راجع به پست های بقیه س؛ تا اینجاش رو همه بلدیم! چند تا قانون نا نوشته وجود داره در هر دو بخش از بلاگ نویسی معمولا رعایت میشه؛ اما اگه این قوانین رعایت نشه ممکنه از بیخ و بن هدف از ایجاد بلاگ رو ببره زیر سوال.

 

عزیزانم مثال میزنم؛ فرض کنین کسی که قلم گیرایی داره و مخاطب های زیادی رو هم دور خودش جمع کرده هر از چند گاهی شروع میکنه به تدریج یه فکر یا یه احساس رو بین بقیه ترویج میده. مثلا یه مدت راجع به تلخی زندگیش و ناراحتی و بدبختی و اینها میگه و بعدش هم یه پست خداحافظی که من رفتم خودم رو بترکونم! اگه تو لینک های این بلاگ هم سرک بکشین میبینین بعد از یه مدت همه ی دوستای مجازیش دچار یه همچین حس پوچی و سیاهی و غم و خود انهدامی شدن.

 

در مورد بخش دوم و نظر گذاری هم همین قضیه صادقه، مثلا ممکنه یکی از امکان نظر گذاری برای تبلیغ خزعبلاتی که تو بلاگش نوشته استفاده کنه. نمونش هم کامنت شدیدا تکراری: "سلام، وبلاگ جالبی دارین. به من هم سر بزنین" و یا "سلام. مطالب بسیار جالبی دارین. از شما دعوت می شود از فلان قبرستون بازدید نمایید تا ..."که بی تردید همه تا حالا صد بار از آدمهای مختلف دریافت کردین؛ این ها رو میشه به عنوان آگهی تبلیغاتی غیرهوشمندانه و مزاحم در نظر گرفت.

یکی دیگه از این رفتارهای مخرب اینه که یکی تو وبلاگهایی که حتی از مطالبش لذت نمیبره سرکشی کنه و چون با مذاقش سازگار نیست صاحب بلاگ رو با کامنتش ببره زیر باد غر غر و انتقاد و به این ترتیب به طرف بفهمونه که من خیلی بیشتر از تو میفهمم و تو و دوستات هیچی نیستین...!

 

درسته که اصل بلاگینگ بر مبنای دموکراسی و آزادی بیانه ولی این درست نیست به خودمون اجازه بدیم بقیه رو مدام ببریم زیر سوال. مدتها قبل مسآله ی ذائقه ی مخاطب حل شده وپیوندهای بلاگ رو برای همین گذاشتن که هر کسی به جاهایی بیشتر سر بزنه که با مطالبش بیشتر میتونه ارتباط برقرار کنه. چرا ماها تو درک همدیگه اینقدر ضعیفیم؟ چرا دموکراسی بین ماها تعریف درستی نداره؟


 

  



پ.ن1: چه طومار بلند و بالایی! چقدر غر غر کردی! اه اه! که چی؟ حقیقت تلخه! بلاگ در پیتی داید؛ از بلاگ من هم دیدن کنید؛ من از این زندگی خسته شدم! کاری نداری برم بمیرم؟


+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:27  توسط سانتا ماريا  | 



دیروز با یک گربه ی منجمد روبرو شدم که توی یه جوب آب لب به لب پر از جریانی منجمد، به پهلو خوابیده بود
لاغر و کثیف و پوک...
درست مثل اجساد حیوانات شکار شده که با پوشال پر میشن،  برای یاد آوری نبردی هر چند نا برابر
چقدر مور مور کننده بود!

احتمالا تا حالا خیلی از این حیوونا بر اثر این یخبندون و سرمای چند روزه منجمد شدن؛

دلم سوخت برای همه ی سگ ها و گربه ها و موش های فاضلاب و گرگ ها و شغال ها و کفتار ها و کلاغ ها و خلاصه همه ی حیوانات نسبتا وحشی و نسبتا درنده و نسبتا موذی...



پ.ن: اگه کسی با دیدن یه همچین صحنه ای متاثر نمیشه حتما بره پیش یه روانپزشک کاردرست!


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:49  توسط سانتا ماريا  |