
تصور کنید برای یک آدم مهتات (معتاد) به اینترنت چه درد و رنجی بالاتر از
این که ده دوازده روزی تلفن بجای بوق آزاد، فوتی ممتد داشته باشه ؛ و بدتر از همه این که بعد از این همه ریاضت اجباری بفهمی همه ی این محرومیتها و
شکنجه ها زیر سر یکی از همسایه های نابغه بوده که خواسته استعداد مهندسی خودش رو روی سیمای تلفن بالای دیوار خونه امتحان کنه. روزها که از محل کار نمیشد خیلی بلاگ گردی و بلاگ نویسی کرد، شبها هم سر بی وب به بستر می بردم...
در طی این دو هفته شاید تنها روزی که واقعا استراحت کردم همون روزی بود که
پست قبلی رو آپ کردم. هنوز هم کمابیش سرفه می کنم ؛ از اون روز به بعد هم خیلی بیشتر درگیر کار شدم و هم
چندتا تحول مختصر تو موقعیتم ایجاد شده. به این خاطر که در حال تعویض کارم هستم و این مدت تقریبا فعالیتم دو برابر سابقه؛
نصف هفته رو تو شرکت قبلی میگذرونم . باید تا آخر ژانویه پروژه ای که طراحی اولیه ش تازه هفته ی پیش شروع شده رو آماده ی تحویل کنیم؛ و این در حالیه که مدیر عامل شرکت رفته خدمت مقدس(!؟) سربازی و یکی از مدیر های پروژه هم بخاطر امتحانات پایان ترمش تا دو هفته مرخصیه...
من هم که مجبورم نصف هفته رو برم سر کار جدیدم تا با محیط اونجا آشنا بشم. کاری که قراره اونجا انجام بشه بیشتر جنبه ی مدیریتی داره و به نظر می رسه باید سعی کنم مدیریت نیروی انسانی و این جور کارها رو یاد بگیرم. حالا تصور وضعیت شرکت با این هوای برفی و سرد و مریض شدن یه خط در میون باقی همکارا به عهده ی خودتون...
از همه ی اینا که بگذریم، عکسی که بالای این پست نشسته یکی از شاهکارهای هنری همون همکارمه که الان رفته مرخصی؛ ناگفته نماند که شاهکار دیگه ی ایشون همین لقب نصفه آدمه که از چند وقت پیش تا به امروز شایدم تا ابد مفتخر به یدک کشیدنش شدم.
عکس متعلق به یکی از مانیتورهای شرکته و مربوط به زمانی میشه که برای انجام پروژه ها قرار شد از یه سیستم جدید و ناشناخته استفاده کنیم. از اونجایی که کسی به اندازه ی ایشون تجربه ی کار با این سیستم رو نداشت، اوایل مجبور بود نقش حل المسائل رو بازی کنه و به همه ی سوالها جواب بده.
بعد از یه مدت دست به ابتکار خلاقانه ای زد و چند تا از این آدمک ها کشید و چسبوند به مانیتورهای بچه های کد نویس و گفت از این به بعد هر سوالی از من دارین از اینا بپرسین.
اوایل دیدن این شکلک ها فقط باعث خنده و رفع خستگی بود ولی زمانی که به یه مشکل میرسیدیم و باز چشممون به این عکسه می افتاد به این نتیجه می رسیدیم که ناچاریم خودمون با این مشکل کنار بیایم. در نتیجه به مرور همه یاد گرفتن با مراجعه به داکیومنت ها و سرچ کردن یه جوری مشکل رو حل کنن و به این ترتیب همه کمی تا قسمتی مستقل شدیم.
در حال حاضر دیگه این شکلکها وجود ندارن ولی هنوز اثرشون رو میشه حس کرد. وقتی این عکس رو تو آرشیوم دیدم دلم نیومد این شاهکار گمنام بمونه. اسم این روش رو میشه گذاشت یکی از کاربردهای خلاقانه از مفهوم مالتی اینستنشیشن (Multi instantiation)!
پ.ن0: برای نوشتن و آپ کردن این پست 100 بار تلاش کردم و هر بار یه مشکلی پیش اومد؛ شاید باید اسمش رو میذاشتم پست شماره 13 به نقل از گربه ی سیاه در یک شب قمر در عقرب...
پ.ن1: چند تا کتاب خوندم؛ یه مجموعه داستان کوتاه از آلبا دسس پدس به اسم "تازه عروس" و یه کتاب از چند نویسنده ی داستانهای کوتاه به اسم "هیولا" . تنها دلیل رو آوردن من به داستان کوتاه اینه که الان کتاب دیگه ای ندارم بخونم وگرنه داستان بلند رو ترجیه میدم.
پ.ن2: من آپ می کنم؛ پس هستم!
پ.ن3: ممنون از همه که ویرچوالی (virtualy) اومدین عیادت...