تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه





بالاخره تسلیم این مرض نوبر شدم .

صدای عصبانی پدر و مادرم از پشت تلفن که چرا مراقب خودت نبودی؛ مادرم که معمولا اینجور وقتها از شیرش مایه میذاره و حرام اعلامش میکنه همراه با خط و نشون که این دفعه که بیای دیگه نمیذارم بری و... از یه طرف، سرفه های خشک و درد تمام عضلات بدن و تب و لرز از طرف دیگه؛ هی فکر میکردم کاش به غنچه سپرده بودم بگه من خوابیدم....

بلاخره هم مادر جان طاقت نیاورد و دست به دامن مامان غنچه شد و ازش خواست من رو ببره درمونگاه. اون بنده خدا آخر شب با یه بغل لیمو شیرین و پرتقال اومد خونمون که با هم بریم درمونگاه شبانه روزی چند خیابون پایین تر. بعد از چندین و چند سال فرار از آمپول مجبور شدم این دفعه زیر بار برم و با دست و دلبازی دکتر یه عالمه قرص و آمپول نصیبم شد.

در حال حاضر از 2 تا آمپولی که دیشب نوش جون کردم هر دو تا پام درد می کنه و حسابی بد خواب شدم، فکر کنم اگه آمپول امروز رو نپیچونم نیمه افلیج بشم تا آخر هفته....

تمام این اتفاقها درست وقتی افتاده که ما یه پروژه ی جدید رو شروع کردیم و من تقریبا باید تو تمام مراحل اجرای اون باشم. دارم سعی می کنم از خونه و به صورت آنلاین ببینم تو شرکت چه خبره....




پ.ن0: ما سعی می کنیم دیگر زپرتی و ریق ماسی نباشیم. البته مادرمان در این رابطه بیشتر سعی خواهندکرد.

پ.ن1: بینی ما فیلتر دارد. برای بوهای عادی کیپ می شود و برای بوهای مزخرف و تهوع آور
(دکسترومتروفان، شلغم، جوراب کثیف....) با بالاترین بازدهی کار می کند.




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 6:40  توسط سانتا ماريا  | 




من نیومدم باهات دعوا کنم!

نیومدم باهات سر بدیهیات که حق با کیه و با کی نیست جر و بحث کنم...

نمی خوام خودم رو تنبیه کنم که دلت بسوزه یا ناچار بشی یکی رو بفرستی جلومو بگیره

این بچه بازی هارو کنار گذاشتم که بشینم درست رو بروت؛

میخوام بدونم چرا؟

میدونی منظورم چیه!

من که ازت توقع ندارم همه چیز وفق مرادم باشه؛

یا این که تبدیلم کنی به یه موجود ایزوله،

حتی اگه صلاح نمیدونی لازم نیست دعاها و آرزوهام رو برآورده کنی!

فقط بهم بگو چرا وقتی که دارم تو گند فرو میرم میشینی و نگاه می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟






پ.ن1: ما دچار آنفولانزای شدید شده ایم و داریم غالب/قالب/غابل/بالق... تهی می کنیم! این مهمان ناخوانده مارا وادار به سرفه های خشک، درد تمام عضلات و احساس سنگینی شدید سر، حالت تحول و یکسری احساسهای تخیلی دیگر میکند. ما در دمای 40 50 درجه ی جلوی شومینه میلرزیم و در دماهای نرمال محل کار دچار گرمازدگی می شویم. داریم به یک چهارم آدم تقلیل می یابیم. برای مان دعایی با بوی سوپ شلغم و آب نمک بفرستید....


پ.ن2: این پا نوشتها عمرا با نوشته ی بالا ارتباط ندارند. پست بالا نوشته ای بود که روزی از سر دلتنگی نوشتیم و تصمیم گرفتیم تا دیر نشده اکرانش کنیم.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:14  توسط سانتا ماريا  |