بالاخره تسلیم این مرض نوبر شدم .
صدای عصبانی پدر و مادرم از پشت تلفن که چرا مراقب خودت نبودی؛ مادرم که معمولا اینجور وقتها از شیرش مایه میذاره و حرام اعلامش میکنه همراه با خط و نشون که این دفعه که بیای دیگه نمیذارم بری و... از یه طرف، سرفه های خشک و درد تمام عضلات بدن و تب و لرز از طرف دیگه؛ هی فکر میکردم کاش به غنچه سپرده بودم بگه من خوابیدم....
بلاخره هم مادر جان طاقت نیاورد و دست به دامن مامان غنچه شد و ازش خواست من رو ببره درمونگاه. اون بنده خدا آخر شب با یه بغل لیمو شیرین و پرتقال اومد خونمون که با هم بریم درمونگاه شبانه روزی چند خیابون پایین تر. بعد از چندین و چند سال فرار از آمپول مجبور شدم این دفعه زیر بار برم و با دست و دلبازی دکتر یه عالمه قرص و آمپول نصیبم شد.
در حال حاضر از 2 تا آمپولی که دیشب نوش جون کردم هر دو تا پام درد می کنه و حسابی بد خواب شدم، فکر کنم اگه آمپول امروز رو نپیچونم نیمه افلیج بشم تا آخر هفته....
تمام این اتفاقها درست وقتی افتاده که ما یه پروژه ی جدید رو شروع کردیم و من تقریبا باید تو تمام مراحل اجرای اون باشم. دارم سعی می کنم از خونه و به صورت آنلاین ببینم تو شرکت چه خبره....
پ.ن0: ما سعی می کنیم دیگر زپرتی و ریق ماسی نباشیم. البته مادرمان در این رابطه بیشتر سعی خواهندکرد.
پ.ن1: بینی ما فیلتر دارد. برای بوهای عادی کیپ می شود و برای بوهای مزخرف و تهوع آور
(دکسترومتروفان، شلغم، جوراب کثیف....) با بالاترین بازدهی کار می کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 6:40  توسط سانتا ماريا
|
