یکی از مراحل پروسه ی رشد و نمو انسان اینه که بلاخره یه روزی از وضعیت مصرف کنندگی در بیاد و تولید کننده باشه. حالا بعضی ها مجبورن زمانی که باید فقط مصرف کنن به فکر تولید باشن ( مثل دخترک کبریت فروش ) و بعضی ها هم تا آخر عمر مصرف میکنن ( انگلهای منبسط).
من تاحالا تقریبا یه انگل بودم برای خانوادم. البته یه انگل با وجدان؛
تا وقتی که درس و دانشگاه و اینجور برنامه ها بود خودم رو توجیه میکردم که بابا بالاخره تو هم یه روزی مدرک میگیری و میری سر یه کار آبرومند و یه لقمه نون حلال گیر میاری که دیگه اینقدر ننه بابا رو تیغ نزنی. همیشه هم بابت امکاناتی که ازشون میگرفتم و البته میگیرم عذاب وجدان داشتم و دارم.
از این هفته دارم میرم سر کار. شرکت یکی از هم کلاسی هام؛ قرار شد که تمام وقت نباشه کارم و یه حقوق بخور و نمیری هم سر ماه گیرم بیاد.
محل کار هم از خونه خیلی خیلی دوره و به این فکر افتادم که یه ماشین سر تا پا قسط تهیه کنم که اقلا راحت برم و برگردم.
بعد به چیزایی فکر کردم که دلم میخواد داشته باشم. نتیجه ش شد یه صف طویل از خواسته ها و یه تخمین از زمان عملی شدن شون... ( مثلا سفر دور دنیا----> ۸۹ سالگی! )
بعد که دیدیم این حساب و کتابا یأس فلسفی به همراه داره زاویه ی دیدم رو چرخوندم و به این فکر کردم که بعد از این که کار و بارم رو روال افتاد می خوام چی کار کنم...یا بهتر بگم اصلا هدف من از این مسیری که اومدم چی بوده؟
رفاه؟ امکانات؟ تشخص اجتماعی؟ استقلال؟ سرگرمی؟ لذت؟ گذران عمر؟ وقت کشی؟ آرامش؟ امنیت؟ ...
نتیجه ش این شد که یا اکثر آدمها الکی خوش شدن یا من از جهان بی تفاوتی رنگ ها و بو ها و مزه ها و عشق ها و عاطفه ها و همه ی این کوفت و زهر مارها می آیم!
پ.ن.۰: تا اطلاع ثانوی: "بر روح پدر و مادر کسی که اینجا ب...!"
دیگه از دیوار کوچه پشتی ایستگاه متروی امام حسین که کمتر نیستم!
پ.ن.۰۰: کتابهام رو نخوندم. حسش نبود. می خواهم مثل یک کارگر معدن کار کنم که دیگه فکر نکنم!
پ.ن۰۰۰: به قول یه بنده خدا من حتی به اندازه ی دو سوم شاگرد حسین آقا بقال هم حقوق نمیگیرم! تو رو خدا تورو به جان عزیزتون یکی به من بگه اون بچگی ها مون چرا هی فکر میکردیم اگه دکتر یا مهندس نشیم دنیا یه چیزی کم میاره؟؟؟؟