تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه

 

 

 

از این به بعد شاید هر کتابی که خوندم رو اینجا خیلی مختصر معرفی کنم.

 از بین سه تا کتابی که قرار بود تا آخر این هفته بخونم  همین یکی رو دیشب تموم کردم.

این کتاب یکی از معروفترین و شناخته شده ترین نوشته های "عباس معروفی" هست و سرگذشت یه خانواده ی متمول رو از چند دید مختلف و در چهار بخش یا به قول خود کتاب "موومان" به تصویر کشیده؛ خانواده ای که بر اثر چند اتفاق ظاهرا بی اهمیت به مرور از هم میپاشه و تک تک اعضای خانواده سرانجام رقت انگیزی پیدا میکنن.

 

داستان کاملا روان و بدون پیچیدگی نوشته شده وخیلی راحت میشه با کتاب ارتباط برقرار کرد. قصه ی این کتاب برگرفته از تقابل همیشگی هابیل و قابیل و در نهایت مظلومیت هابیله ؛ هابیلی که اینجا انسانی منطقی، صاحب تفکر و آزاد اندیش به حساب میاد در مقابل قابیلی ضعیف، حریص  و سرشار از حسادت...

 

شاید با خوندن کتاب هر کسی به این فکر کنه که چه راحت میشه قابیل بود! احتمالا کتابیه که خیلی ها خوندن و من هم دلم میخواد به کسایی که نخوندن معرفیش کنم.

 

 فکر نکنم از خوندنش پشیمون بشین....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 16:8  توسط سانتا ماريا  | 


 

 

یکی از مراحل پروسه ی رشد و نمو انسان اینه که بلاخره یه روزی از وضعیت مصرف کنندگی در بیاد و تولید کننده باشه. حالا بعضی ها مجبورن زمانی که باید فقط مصرف کنن به فکر تولید باشن ( مثل دخترک کبریت فروش ) و بعضی ها هم تا آخر عمر مصرف میکنن ( انگلهای منبسط).

 

من تاحالا تقریبا یه انگل بودم برای خانوادم. البته یه انگل با وجدان؛

تا وقتی که درس و دانشگاه و اینجور برنامه ها بود خودم رو توجیه میکردم که بابا بالاخره تو هم یه روزی مدرک میگیری و میری سر یه کار آبرومند و یه لقمه نون حلال گیر میاری که دیگه اینقدر ننه بابا رو تیغ نزنی. همیشه هم بابت امکاناتی که ازشون میگرفتم و البته میگیرم عذاب وجدان داشتم و دارم.

از این هفته دارم میرم سر کار. شرکت یکی از هم کلاسی هام؛ قرار شد که تمام وقت نباشه کارم و یه حقوق بخور و نمیری هم سر ماه گیرم بیاد.

محل کار هم از خونه خیلی خیلی دوره و به این فکر افتادم که یه ماشین سر تا پا قسط تهیه کنم که اقلا راحت برم و برگردم.

 بعد به چیزایی فکر کردم که دلم میخواد داشته باشم. نتیجه ش شد یه صف طویل از خواسته ها و یه تخمین از زمان عملی شدن شون... ( مثلا  سفر دور دنیا----> ۸۹ سالگی! )

بعد که دیدیم این حساب و کتابا یأس فلسفی به همراه داره  زاویه ی دیدم رو چرخوندم و به این فکر کردم که بعد از این که کار و بارم رو روال افتاد می خوام چی کار کنم...یا بهتر بگم اصلا هدف من از این مسیری که اومدم چی بوده؟

 

رفاه؟ امکانات؟ تشخص اجتماعی؟ استقلال؟  سرگرمی؟ لذت؟ گذران عمر؟ وقت کشی؟ آرامش؟ امنیت؟ ...

 

نتیجه ش این شد که یا اکثر آدمها الکی خوش شدن یا من از جهان بی تفاوتی رنگ ها و بو ها و مزه ها و عشق ها و عاطفه ها و همه ی این کوفت و زهر مارها می آیم!

 

 


 


پ.ن.۰: تا اطلاع ثانوی: "بر روح  پدر و مادر کسی که اینجا ب...!"

دیگه از دیوار کوچه پشتی ایستگاه متروی امام حسین که کمتر نیستم!

 

پ.ن.۰۰: کتابهام رو نخوندم. حسش نبود. می خواهم مثل یک کارگر معدن کار کنم که دیگه فکر نکنم!

 

پ.ن۰۰۰: به قول یه بنده خدا من حتی به اندازه ی دو سوم شاگرد حسین آقا بقال هم حقوق نمیگیرم! تو رو خدا تورو به جان عزیزتون  یکی به من بگه اون بچگی ها مون چرا هی فکر میکردیم اگه دکتر یا مهندس نشیم دنیا یه چیزی کم میاره؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 4:14  توسط سانتا ماريا  | 



باعث بسی شرمندگی است که شدیدا برای آپینگ بی حس و حال باشی.

 

آمدم کتابی معرفی کنم و بروم به ادامه ی مطالعه ام برسم...

این هفته ۳ تا کتاب تو دستمه:

هیولا از پل استر

سمفونی مردگان از عباس معروفی

و....

انجمن شاعران مرده

من دارم اینا رو تا آخر هفته ی دیگه میخونم شمام ببرین بخونین که همه با هم پیشرفت کنیم!

اگرم کسی قبلا خونده دوباره مرور کنه که نکته های کنکوریش رو در بیاره و جزوه کنه و بفروشه و پولدار بشه و بره زن بستونه و شوهر کنه و ....

 


 

 پ.ن۱: کتاب بهترین راه برای این که بدونی از تو خیلی بدبخت تر و خیلی خوشبخت تر هم وجود داره! برای اثبات این که هر کاری بکنی آخرش هم نمیتونی از چیزی که تقدیرته فرار کنی.

پ.ن۲: ما می خواهیم هم بزرگ شویم هم کودک بمانیم! چه کنیم؟ داریم نصف میشویم در کش مکش این دو جهت مخالف!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:16  توسط سانتا ماريا  |