امروز:
-دینگ دینگ دینگ...(صدای زنگ گوشی مثلا )
- سلام. شما خانوم.... هستین؟ ...شما قبلا کارت اهدای عضو پر کردین؟ ... تازگی ها کیف پول گم نکردین؟ ....بعله یه کیف پیدا شده که کارت شما توشه و ظاهرا مال شماس... خواهش میکنم بابا... اینم شماره ی یابنده...
-(مامان غنچه:) دیدی خدا چقدر بهت لطف داره؟
-هممممم.....( چشمان گرد، هیجان زده ، ساکت، متحیر )
*فلاش بک*
یک هفته قبل (صبح، در حال خرید):
-نیست؟... خوب گشتی؟...حالا چی توش بود؟
-کلی کارت... از گواهی نامه و کارت دانشجویی گرفته تا کارت چند تا کتابخونه ....یه 30 35 تومنی هم پول نقد با چند تا عکس ...
-حواست پرته ها! شانس آوردی که خیلی هم توش پول نبود.
-....چی؟ آره! ( داشت فکر می کرد اگه جای "ململ" بود که دو ماه قبل کیف لپ تاپش رو با کلی وسایل دیگه همراه با تنها بک آپ های پروژه ازش زدن چی کار میکرد. طفلی ململ! اون روز تو نماز خونه ی دانشگاه کیف هاشون کنار هم بود ... شاید ارزش نقدی اون کیف با وسایلش حدود 2 میلیون بود غیر از اطلاعات داخل لپ تاپ که خیلی بیشتر از این حرفها می ارزید....خودش رو با این فکر و خیالات دلداری داد....)
عصر همان روز (قبل از حرکت به سمت منزل پدری):
ترنج بانو از پشت تلفن( خواهر بزرگتر):
-داری میای تمام CDهای عکسهای پسر قند عسلم رو بیار ... آره ؛ همش دست توئه من هیچی ندارم... اصلا همه ی سی دی هاتو بیار ببینم چی داری.... زودتر راه بی افتین که شام اینجا باشین... چند نفری میاین؟... باشه پس شام منتظریم...
برزو ( یکی از همسفران در عزیمت به منزل پدری و در ضمن راننده ی اتول):
- این 206 جون میده برای بار زدن خرت و پرت... هر کی هر آت آشغالی داره بده بچپونم این جا... آره صندوق کلی جا داره.... اینو نگاه !!! بده ببینم این دخترت رو... همچین گذاشتیش رو پات که انگار به جونت بستس.... یه جا میذارمش که هم دم دستت باشه هم اذیت نشی... نترس بابا ! نمیذارمش تو صندوق...آآ آه... خوبه؟ جا دادمش رو تاقچه شیشه ی عقب... همه سوار شدن... راه بی افتیم؟....
حدود یک سال بود که همه ی کاراش رو با لپ تاپ انجام میداد و مدام می گفت " این شده عصای دستم... کارها و پروژه هام روشه... شرمندم... آخه این که اسباب بازی نیست داداشی... " اینقدر بهش وابسته شده بود که انگار بچه ی خودشه... گاهی به شوخی "دخترم" خطابش می کرد. اون روز علاوه بر لپ تاپ و کارت حافظه و تمام خرت و پرتهای همیشگی، همه ی 70 80 تا سی دی و دی وی دی که داشت رو گذاشت تو کیفش. تاحالا پیش نیومده بود همه وسایش رو یکجا با هم ببره جایی...
وسط راه(ساعت 9:30 شب، سرعت بالای 150، لاین سرعت ، صدای انفجاری موزیک...)
پنجره رو یکمی باز کرد و دستش رو برد بیرون.به باد اجازه داد هر طوری که دوست داره با انگشتهاش برقصه. تو این فکر بود که تو این دو سه روز تعطیل هم یه استراحتی کرده، هم فرصت داره برای یه کنفرانس داخلی مقاله بنویسه؛ این مقاله یکمی از کسر نمرش رو جبران میکرد... از این که همه چیز مطابق برنامش پیش میرفت احساس خوبی داشت.
بوووووووووووق بووووووق (صدای بوق ممتد از ماشینهای بغلی...)
-چی شده؟
- ( زن برزو :) ای وای! ... چرا در صندوق باز شده... بگو چرا یه ساعته ملت دارن نور بالا میزنن... برزو کم کن اون لامصبو ببینم چی میگن...
- چی؟ ... پرت شد؟؟؟... ( یک لحظه تمام تنش داغ شد... دست برد رو تاقچه ، کیفش... دخترش ... سی دی ها ی بک آپ و ...) نگه دااااااااااااااااااااررررررررررررر....
پیاده شد؛ دوید؛ تمام تنش شده بود قلب... با هر پمپاژ انگار آب جوش تو رگهاش پخش می شد...برزو محکم کشیدش عقب... مسخ شده بود انگار....
-دیوونه!! داشتی میرفتی زیر تریلی... صب کن... این چراق قوه رو بگیر ... ببین، تو با احتیاط برو تو گارد بین دو لاین من هم دو طرف جاده رو میگردم؛ با اون مانتوی سیاه اگه این کنار راه بری تو هم مثل دخترت... (دوید و داد زد) راستی... خیلی امیدوار نباش چیزی ازش مونده باشه....
دوید... انگار داشت رو خمیر نون میدوید؛ کش دار و فرو رونده و بی فایده، چه شب تاریکی بود. به حرفی که برزو زد فکر میکرد...
بلاخره رسید به جایی که سطح وسیعی از جاده از سی دی های خورد شده و قطعات ریز ریز شده ی لپ تاپش ستاره بارون شده بود... کیف و محتویاتش کاملا رنده شده بود!!!
از تمام خرت و پرت هایی که تو ماشین بود هیچ کدوم حتی تکون هم نخورده بود. کاملا میشد فهمید که با یه نقشه ی کاملا حساب شده فقط و فقط کیف اون از ماشین پرت شده بوده بیرون. داشت میخندید! بلند.... یاد کیف پولش افتاد که صبح گمش کرده بود... انگار هدف گرفته بودنش... بیشتر خندید... (همه فکر کردن از شدت فشار عصبی خل شده!)
شب (خانه، بعد از شام، همه در مود دلداری!)
(مادر:)مامان جان همین یک شنبه که برگشتی میری یکی بهترشو میگیری...(پدر :) زنگ زدی به دوستت؟... چقدر از فایل هات رو داشت؟... خدا رحم کرده بهت... (برزو:) فکر کنم تقصیر من بود. انگاری در خوب چفت نشد... عجب قدم نحسی داشتم... (زن برزو:) میخوای من بهت وام بدم بری یکی دیگه بخری؟؟؟(!!!).... (ترنج بانو:) یعنی هیچی از عکسها نمونده؟... (......)
پ.ن۱-: خیلی طولانی بودا... همشو خوندی؟ جدا که خیلی حوصله داری!
پ.ن۰: فکر کنم دیگه لازم نیست بگم چرا دیر آپ کردم.
پ.ن۱: حق داری! خودمم هم باورم نمیشه. به ارواح خاک دخترم این داستان عین حقیقته!
پ.ن۲: یه مدتی بود مدام تکرار میکردم "خداوندا مرا آن ده که آن به"
پ.ن۳: شاید تنها چیزی که نمیذاره این اتفاق رو فراموش کنم قسط سر ماه وامیه که برای خرید لپ تاپ قبلی گرفته بودم. اقلا تا دو سال یادم نمیره!
پ.ن5: فردا میرم کیف پولم رو پس بگیرم... اگه صبح اون روز گم نشده بود الان پیش تیکه پاره های دخترم یه جایی وسط اتوبان افتاده بود. اسمش رو بذارم خوش شانسی؟