تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه

 

 

 

 

دچار تحولات شده ام.

تحولاتی از نوع پر هیجان.

دارم می دوم و می نویسم شاید هم می نویسم و می دوم . کسی چه می داند...

باید بدوم تا قطار را از دست ندهم.

هیچ اهمیتی نمیدهد به بلیط دست من و  حتی "همه".... میرود؛

 سوتی میکشد برای سلام به سواره ها و دهن کجی به برجای ماندگانی که یا برای بدرقه آمده اند یا برای بدرقه شدن.....

ایستگاه پیداست. چیزی نمانده...

کاش یک جفت پای اضافی در کوله ام بود به جای این بسته ی  قرص پشه کش و چسب آکواریوم و ماژیک سی دی و روزنامه باطله و جعبه ی کمک های اولیه و سیخ جوجه گردان.....

دستم را مشت می کنم برای باد : "نفرین بر وسواس"، "نفرین بر اعتیاد"، "نفرین بر ترس"... نفرین  بر "لطفا از درب های قطار فاصله بگیرید؛ قطار آماده ی حرکت است...."

 



پ.ن۱: دارم برای یه مدت میرم . باید تکلیفم رو یکسره کنم.

پ.ن۲: برایم نامه بنویسید و از ملال دوری مان بگویید که دچار افسردگی نشویم.

پ.ن۳: زمزمه کن برایم " خداوندا مرا آن ده که آن به...."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:22  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

دیر زمانی است که به بارش باران سیاه و چسبناک عادت کرده اند این جماعت شب زنده دار....

چقدر مفلوکید ای مردمان....

چقدر مفلوکی ای سانتا ماریا....




 

پ.ن. نخستین:  مفلوک یعنی تعبیر عاقلانه ی اشکال.

پ. ن. دوم: با کسی جابجایم کرده اند. امروز دیگر مطمئن شدم! بگمانم یکی از شبها که تخت خوابیده بودم کسی من را با این جنس نا مرغوب عوض کرده. همه چیزش خراب است لعنتی... انگار با مفتول سرهم بندی اش کرده اند! بلا نسبت plate های کشت میکرب همه جور مرض را با هم دارد.  فردا میبرمش کلانتری.... شماره سریالش یک عدد غیر حقیقی است. از همانهایی که به زور توان دو هم منفی اند! کلاً موهومی است. بیخود نیست هی توهم میزند بنده ی خدا....

پ.ن نهایی: وبلاگ زیبایی دارید. جالب بود. به من هم سر بزنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1:0  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

نزدیک سپیده است و من بیدارم. بی دلیل. دارم فکر می کنم به همه چیز و همه جا و همه کس. مثل دور تند فیلمی به عقب. عادتهایم عجیبتر شده گویا..... این بار دوست دارم با نگارشی متفاوت بنگارم (شاید روح ادیبی در من حلول کرده...)

 امروز با محاسابه ای مختصر کاشف به عمل آمد که از آخرین باری که من روی تخت خود خوابیدم دو هفته ای میگذرد. هر شب روی همین مبلی که دیگر قسمتیش شبیه به من شده از بس رویش نشسته ام  (والبته به اندازه ی حجمی که این مدت داشته ام گود افتاده است)، دراز کشده و می خوابم... (لازم به یادآوری است که این مبل تنها مکانی از خانه است که بیش از هر جا حضورم را تحمل میکند و معمولا جای دیگری نمینشینم. به عبارتی قلمرو من است! )

درست نمیدانم از چه رو  با تخت  و اتاق خواب غریبی میکنم. اول ظنم بر این بود که  چون غنچه در تخت بغلی خوابیده و  در اتاق حضور دارد راحت نیستم. فکر کردم شاید دایره تنهایی و کنج عزلتم به قدری وسیع شده که دوست ندارم در شعاع ۴ یا ۵ متری ام کسی حضور داشته باشد. اما یکی دو شب قبل که غنچه در خانه حضور نداشت و من به تنهایی در این منزل جولان میدادم باز هم وضعیت به همین منوال بود.

این مسئله به خودی خود موردی ندارد. لیکن این مبل که از آن به کرات در این بلاگ یاد شده دارای چند ایراد اساسی است. اول این که  فوق الذکر یک راحتی کاملا فکستنی است با عرض نیم  متر و طول ۱ متر و ۳۰ یا ۴۰ سانتیمتر(این ارقام کاملا الکی و تقریبی است لیکن گواه آن است که مبل بسیار کوچکی است). از آنجایی که بسیار هم ارزان قیمت است و در دوران رکود اقتصادیی هر دویمان(من و غنچه) ابتاع  شده، در کل بسیار مزخرف است و می شود تمام اسکلت ناقصش را با یک بار نشستن، به مراتب بهتر از یک عکس سی تی اسکن با رزلوشن بالا حس کرد.

 بنابراین بعد از این که با کلی مکافات به قصد استراحت دراز میکشم با چند مسئله روبرو میشوم. اول اینکه اگر کاملا افقی دراز بکشم هر دو پایم به اندازه ی ۱۰ یا ۲۰ سانتیمتر از انتهای آن بیرون میزند. به دلیل عرض کم قابلیت خوابیدن به صورت مچاله نیز به سختی فراهم است چون اینبار دو دستم در فضا رها شده و باز معذبم میکند... از تمام این مراحل که رد شویم نوبت اسکلت چوبی است که پس از آرام گرفتن حقیر، خودی نشان دهد و الوارهای کج و کوله اش در چندین جا (خصوصا وسط مبل که ستون فقرات اینجانب را در بر میگیرد) موجبات ناراحتی بیشتری را فراهم کند...

حالا چه سری است در این که من با وجود این مصائب در اینجا اطراق کرده ام برای خودم هم یک مسئله ی حل نشده است. خوب که فکر میکنم میبینم حتی در طی چند روزی که به خانه ی پدری عزیمت کرده بودم هم در اطاق پذیرایی روی کاناپه شب را به صبح رسانده ام. احتمال آن میرود که من دچار فوبیای رخت خواب شده باشم. یا شاید هم یکی دیگر از آن رفتارهای مازوخیستی ناخود آگاه است؛ کسی چه میداند!

نمی دانم که من را چه میشود؟ طی این دو هفته هیچ فعالیت مفیدی نکرده ام.گویا طلسمی سیاه مرا در بر گرفته است.... شاید کسی مرا نفرین کرده! دارم به دلهایی شکسته ام فکر میکنم ؛  به شاهزادگانی که دست رد بر سینه شان زدم و اسبهاشان را تاراندم ، به رفیقان شفیقی که از ارسال پیامکی هم محرومشان کرده ام،  کدامیک مرا اینچنین سخت نفرین کرده اند....




پ.ن۰: یکی از محاسن خواب بموقع جلوگیری از این نابهنجاری های رفتاری است.

پ.ن۱: دعا نویس خوب برای شکستن طلسم و جادو و اینها سراغ دارید؟ (البته فقط به صورت آنلاین)

پ.ن۲: جای نگرانی نیست! دارم میرم بخوابم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 4:19  توسط سانتا ماريا  | 


 

من یک "زن" هستم. یکی از نژادهای مخلوقی به نام انسان؛

 

تعداد دنده هایم یکی  کمتر از نژاد دیگری از انسانهاست که مرد خوانده می شود. میانگین قد و وزن هم نوعانم نیز کمتر از نژاد مرد است. به همین دلیل قدرت جسمانی کمتری دارم. مشکلاتی نیز دارم به دلیل ساختار فیزیکی بدنم که هر ماه باید تحمل کنم ( این سختی ها برای این است که در آینده بتوانم سبب ایجاد انسانهای دیگر باشم) . خونبهایم نصف است. من نام خانوادگی ام را یا از پدر به ارث میگیرم یا در صورتی که آقا بالاسر و سروری پیدا شود مفتخر به نام خانوادگیش خواهم شد. من برای "مرد" خود آش می پزم و اگر لایق و توانمند باشم با بدنیا آوردن و پرورش کودکانش نسلش را حفظ می کنم. گفتم کودکانش، زیرا اگر روزی مسیر ما از هم جدا شود بعد از این که کودکش را به اصطلاح از آب و گل در آوردم باید دو دستی تقدیمش کنم. چون کودکان هم جزء دارایی های او بحساب می آیند. من نیز باید فقط و فقط مال او باشم. مثل لباس هایش، نه؛ یک وسیله ی شخصی تر.... شاید مثل مسواکش!

در کل من یک موجود نیمه ام.( این قضیه اثبات ریاضی هم دارد: ) اگر مردی من را بکشد باید خانواده ام نیمی از خونبهای یک مرد "کامل" را برای قصاص قاتلم پرداخت کنند. آخر او یک نصفه انسان را کشته است!

در نتیجه اگر مردی به من آسیبی برساند من مقصرم که دیده شده ام. این من هستم که  باید خودم را پنهان کنم.

من کودکی را بدنیا می آورم که صاحب اصلی اش "مرد" من است. "مرد" من می تواند من را مانند لباسش در کمد خود حبس کند. "مرد" من می تواند برای تنوع چند لباس داشته باشد....

 

البته ظاهرا نژاد من در برخی ویژگی های روحی مثل عاطفه و محبت و گذشت کمی قدرتمند تر است. ( لازم است بیان شود که اخیرا به این نتیجه رسیده ام که  این ویژگی خیلی هم نقطه ی قوت به حساب نمی آید! دچار توهم بوده ایم در طول سالیان و همه ی این حرفها کشکی بیش نیست...)

خداوند را سپاس که همه چیز به این بدی ها هم  نیست!

 

من در خیلی چیزها با یک مرد برابرم. مثلا در مواقعی که جرمی مرتکب شوم با هر دویمان یکسان برخورد می شود! (الحق که امتیاز عظیمی است! )

در ضمن خداوند به هر دوی ما یک اندازه درک و شعور داده است. خداوند هر دوی مارا انسان خطاب کرده است.....







 

پ.ن1: امروز بیشتر از پیش برام ثابت شد که یک زن تنها و مستقل سیبل هدفگیری 99 در صد از عناصر ذکور اطرافشه، در نتیجه زن یا باید در کفالت پدر باشه یا سرور و آقا بالاسرش...

 

پ.ن2: من فمنیست نیستم با اسلام هم مشکلی ندارم. ولی نمی تونم خودم رو با این حرفها متقاعد کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 2:2  توسط سانتا ماريا  | 

 

امروز:

 -دینگ دینگ دینگ...(صدای زنگ گوشی مثلا )

- سلام. شما خانوم.... هستین؟ ...شما قبلا کارت اهدای عضو پر کردین؟ ... تازگی ها کیف پول گم نکردین؟ ....بعله یه کیف پیدا شده که کارت شما توشه و ظاهرا مال شماس... خواهش میکنم بابا... اینم شماره ی یابنده...

-(مامان غنچه:) دیدی خدا چقدر بهت لطف داره؟

-هممممم.....( چشمان گرد، هیجان زده ، ساکت، متحیر )

 *فلاش بک*

یک هفته قبل (صبح، در حال خرید):

 -نیست؟... خوب گشتی؟...حالا چی توش بود؟

-کلی کارت... از گواهی نامه و کارت دانشجویی گرفته تا کارت چند تا کتابخونه ....یه 30 35 تومنی هم پول نقد  با چند تا عکس ...

-حواست پرته ها! شانس آوردی که خیلی هم توش پول نبود.

-....چی؟    آره! ( داشت فکر می کرد اگه جای  "ململ" بود که دو ماه قبل کیف لپ تاپش رو با کلی وسایل دیگه همراه با تنها بک آپ های پروژه ازش زدن چی کار میکرد. طفلی ململ!  اون روز تو نماز خونه ی دانشگاه  کیف هاشون کنار هم بود ... شاید ارزش نقدی اون کیف با وسایلش حدود 2 میلیون بود غیر از اطلاعات داخل لپ تاپ که خیلی بیشتر از این حرفها می ارزید....خودش رو با این فکر و خیالات دلداری داد....)

 عصر همان روز (قبل از حرکت به سمت منزل پدری):

ترنج بانو از پشت تلفن( خواهر بزرگتر):

-داری میای تمام CDهای عکسهای پسر قند عسلم رو بیار ... آره ؛ همش دست توئه من هیچی ندارم... اصلا همه ی سی دی هاتو بیار ببینم چی داری.... زودتر راه بی افتین که شام اینجا باشین... چند نفری میاین؟... باشه پس شام منتظریم...

برزو ( یکی از همسفران در عزیمت به منزل پدری و در ضمن راننده ی اتول):

- این 206 جون میده برای بار زدن خرت و پرت... هر کی هر آت آشغالی داره بده بچپونم این جا... آره صندوق کلی جا داره.... اینو نگاه !!! بده ببینم این دخترت رو... همچین گذاشتیش رو پات که انگار به جونت بستس.... یه جا میذارمش که هم دم دستت باشه هم اذیت نشی... نترس بابا ! نمیذارمش تو صندوق...آآ آه... خوبه؟ جا دادمش رو تاقچه شیشه ی عقب... همه سوار شدن... راه بی افتیم؟....

 حدود یک سال بود که همه ی کاراش رو با لپ تاپ انجام میداد و مدام  می گفت " این شده عصای دستم... کارها و پروژه هام روشه... شرمندم... آخه این که اسباب بازی نیست داداشی... " اینقدر بهش وابسته شده بود که انگار بچه ی خودشه... گاهی به شوخی "دخترم" خطابش می کرد. اون روز علاوه بر لپ تاپ و کارت حافظه و تمام خرت و پرتهای همیشگی، همه ی 70 80 تا سی دی و دی وی دی  که داشت رو گذاشت تو کیفش. تاحالا پیش نیومده بود همه وسایش رو یکجا با هم ببره جایی...  

وسط راه(ساعت 9:30 شب، سرعت بالای 150، لاین سرعت ، صدای انفجاری موزیک...)

پنجره رو یکمی باز کرد و دستش رو برد بیرون.به باد اجازه داد هر طوری که دوست داره با انگشتهاش برقصه. تو این فکر بود که تو این دو سه روز تعطیل هم یه استراحتی کرده، هم فرصت داره برای یه کنفرانس داخلی مقاله بنویسه؛ این مقاله یکمی از کسر نمرش رو جبران میکرد... از این که همه چیز مطابق برنامش پیش میرفت احساس خوبی داشت.

بوووووووووووق بووووووق (صدای بوق ممتد از ماشینهای بغلی...)

-چی شده؟

- ( زن برزو :) ای وای! ... چرا در صندوق باز شده... بگو چرا یه ساعته ملت دارن نور بالا میزنن... برزو کم کن اون لامصبو ببینم چی میگن...

- چی؟ ... پرت شد؟؟؟... ( یک لحظه تمام تنش داغ شد... دست برد رو تاقچه ، کیفش... دخترش ... سی دی ها ی بک آپ و ...)  نگه دااااااااااااااااااااررررررررررررر....

پیاده شد؛ دوید؛ تمام تنش شده بود قلب... با هر پمپاژ انگار آب جوش تو رگهاش پخش می شد...برزو محکم کشیدش عقب... مسخ شده بود انگار....

-دیوونه!! داشتی میرفتی زیر تریلی... صب کن... این چراق قوه رو بگیر ... ببین، تو با احتیاط برو تو گارد بین دو لاین من هم دو طرف جاده رو میگردم؛ با اون مانتوی سیاه اگه این کنار راه بری تو هم مثل دخترت... (دوید و داد زد) راستی... خیلی امیدوار نباش چیزی ازش مونده باشه....

دوید... انگار داشت رو خمیر نون میدوید؛ کش دار و فرو رونده و بی فایده، چه شب تاریکی بود. به حرفی که برزو زد فکر میکرد...

بلاخره رسید به جایی که سطح وسیعی از جاده از سی دی های خورد شده و قطعات ریز ریز شده ی لپ تاپش ستاره بارون شده بود... کیف و محتویاتش کاملا رنده شده بود!!!

 از تمام خرت و پرت هایی که تو ماشین بود هیچ کدوم حتی تکون هم نخورده بود. کاملا میشد فهمید که با یه نقشه ی کاملا حساب شده فقط و فقط کیف اون از ماشین پرت شده بوده بیرون. داشت میخندید! بلند.... یاد کیف پولش افتاد که صبح گمش کرده بود... انگار هدف گرفته بودنش... بیشتر خندید... (همه فکر کردن از شدت فشار عصبی خل شده!)

شب (خانه، بعد از شام، همه در مود دلداری!)

(مادر:)مامان جان همین یک شنبه که برگشتی میری یکی بهترشو میگیری...(پدر :) زنگ زدی به دوستت؟... چقدر از فایل هات رو داشت؟... خدا رحم کرده بهت... (برزو:) فکر کنم تقصیر من بود. انگاری در خوب چفت نشد... عجب قدم نحسی داشتم... (زن برزو:) میخوای من بهت وام بدم بری یکی دیگه بخری؟؟؟(!!!).... (ترنج بانو:) یعنی هیچی از عکسها نمونده؟... (......)

 

پ.ن۱-: خیلی طولانی بودا... همشو خوندی؟ جدا که خیلی حوصله داری!

پ.ن۰: فکر کنم دیگه لازم نیست بگم چرا دیر آپ کردم.

پ.ن۱: حق داری! خودمم هم باورم نمیشه. به ارواح خاک دخترم این داستان عین حقیقته!

پ.ن۲: یه مدتی بود مدام تکرار میکردم "خداوندا مرا آن ده که آن به"

پ.ن۳: شاید تنها چیزی که نمیذاره این اتفاق رو فراموش کنم قسط سر ماه وامیه که برای خرید لپ تاپ قبلی گرفته بودم. اقلا تا دو سال یادم نمیره!

پ.ن5: فردا میرم کیف پولم رو پس بگیرم... اگه صبح اون روز گم نشده بود الان پیش تیکه پاره های دخترم یه جایی وسط اتوبان افتاده بود. اسمش رو بذارم خوش شانسی؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 3:45  توسط سانتا ماريا  |