غروب، داخل تاكسي، مسير برگشت به خانه:
( در حاشيه صداي بحث مسافر جلويي با راننده سر ميزان بنزين مصرفي در روز و نفرين و فحاشي به در و ديوار و زمان، آميخته با پچ پچي عاشقانه از دو كفتر خوشحال زير بيست سال بيخ گوشش... )
سرش سنگین شد و خودش رو تکیه داد به در . وقتهایي که زیادی خسته باشه دلش میخواد تمام مسیر به صورت یکنواخت پر دست انداز باشه. به یاد دوران نوزادی؛ به ياد ننو...
بین خواب و بیداری یه تصویر سریع تو ذهنش شکل گرفت؛ داشت با یه چاقوی بزرگ و تيز یه چیز خيلي سفت رو میبرید. چاقو سر خورد و روی انگشت شستش کشیده شد. جايي كه تيغه گوشت رو برداشته بود اول انگار كه نخواد باور كنه چي شده سفيد شد. بعد يهو خون از انگشتش پاشيد رو چاقو ...
سرعت این تصویر و سوزش نسبتا شدید انگشت پروندش. ترسيد؛ دخترك پقي زد زير خنده...
پرده ي دويم:
نميخواستم به اين وضعيت و اين انزوا ادامه بدم. تصميم گرفتم از بيخ با همه عالم روبوسي كنم. براي شروع به يكي از دوستهايي كه ۴ ساله نديده بودمش زنگ زدم؛ طرف تا تونست تيكه بارم كرد كه نكنه داري ميميري زنگ زدي حلاليت بگيري. منم مثل سيب زميني يه بند تكرار ميكردم كه نگو قربونت برم! چقدر دلم برات تنگ شده ... جون!
جدا مكالمه ي مزخرفي بود. با اطمينان نسبت به حماقت بي حد خودم بالاخره بعد يه ربع حرف مفت و تعارفات آبگوشتي گوشي رو گذاشتم و پشت دستم داغ. (براي جلوگيري از گند خوردن به حس نو دوستي و سيره ي حسنه ي صله ي رحم به هيچ عنوان رفقاي هميشه منتظر و متوقع رو براي شروع انتخاب نكنيد.)
پرده ي سيم:
پرسيد:
- نكنه بنا بر قانون بقای انرژی( هرچند منفي)، داريم هي ناراحتي ها رو دست به دست ميكنيم؟ (همون بغلي بگير خودمون)...
-هان؟ تو چي فكر ميكني؟
پ.ن۱: نمايش فوق واقعي است.
پ.ن۲: با تو بودم! چي فكر ميكني؟
