تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه

پرده ي نخست:

 

غروب، داخل تاكسي، مسير برگشت به خانه:

( در حاشيه صداي بحث مسافر جلويي با راننده سر ميزان بنزين مصرفي در روز و نفرين و فحاشي به در و ديوار و زمان، آميخته با پچ پچي عاشقانه از دو كفتر خوشحال زير بيست سال بيخ گوشش... )

سرش سنگین شد و خودش رو تکیه داد به در . وقتهایي که زیادی خسته باشه دلش میخواد تمام مسیر به صورت یکنواخت پر دست انداز باشه. به یاد دوران نوزادی؛ به ياد ننو...

بین خواب و بیداری یه تصویر سریع تو ذهنش شکل گرفت؛ داشت با یه چاقوی بزرگ و تيز یه چیز خيلي سفت رو میبرید. چاقو سر خورد و روی انگشت شستش کشیده شد. جايي كه تيغه گوشت رو برداشته بود اول انگار كه نخواد باور كنه چي شده سفيد شد. بعد يهو خون از انگشتش پاشيد رو چاقو ...

سرعت این تصویر و سوزش نسبتا شدید انگشت پروندش. ترسيد؛ دخترك پقي زد زير خنده...

 پرده ي دويم:

نميخواستم به اين وضعيت و اين انزوا ادامه بدم. تصميم گرفتم  از بيخ با همه عالم روبوسي كنم. براي شروع به يكي از دوستهايي كه ۴ ساله نديده بودمش زنگ زدم؛ طرف تا تونست تيكه بارم كرد كه نكنه داري ميميري زنگ زدي حلاليت بگيري. منم مثل سيب زميني يه بند تكرار ميكردم كه نگو قربونت برم!  چقدر دلم برات تنگ شده ... جون!

جدا مكالمه ي مزخرفي بود. با اطمينان  نسبت به حماقت بي حد خودم بالاخره بعد يه ربع حرف مفت و تعارفات آبگوشتي گوشي رو گذاشتم و پشت دستم داغ. (براي جلوگيري از گند خوردن به حس نو دوستي و سيره ي حسنه ي صله ي رحم به هيچ عنوان رفقاي هميشه منتظر و متوقع رو براي شروع انتخاب نكنيد.)

پرده ي سيم:

پرسيد:

- نكنه بنا بر قانون بقای انرژی( هرچند منفي)، داريم هي ناراحتي ها رو دست به دست ميكنيم؟ (همون بغلي بگير خودمون)...

-هان؟ تو چي فكر ميكني؟


پ.ن۱: نمايش فوق واقعي است.

پ.ن۲: با تو بودم! چي فكر ميكني؟




+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:42  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

برم  گم شم/ برو گم شو /بره گم شه/ بریم گم شیم/برین گم شین/ برن گم شن

 گم میشوم/ گم میشوی/ گم می شود/ گم میشویم/ گم میشوید/ گم میشوند

 گم خواهم شد /گم خواهی شد /گم خواهد شد / گم خواهیم شد /گم خواهید شد/ گم خواهند شد  

گم شدم/ گم شدی/ گم شد/ گم شدیم/ گم شدید/ گم شدند

گم شوم/ گم شوی/ گم شود/ گم شویم / گم شوید/گم شوند

گم شده بودم/ گم شده بودی /گم شده بود/ گم شده بودیم / گم شده بودید/ گم شده بودند

گم شده ام/ گم شده ای / گم شده است/ گم شده ایم/ گم شده اید / گم شده اند

گم میشدم/ گم میشدی/ گم میشد/ گم میشدیم/ گم میشدید/ گم میشدند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:6  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

بدون اينكه حرفي داشته باشي براي نوشتن کشیده میشی اینجا....

مسخ، خابالو، منگ،  متوحش. كليه ي فعالیتهای منطقی در حالت ديس ايبل.

تلفیق تکرار هزارباره ی یک آهنگ خیلی خیلی زیادی عاشقانه از هدفون گوشیده شونده توسط من، با یک موسیقی شدیدا دامبولی (به جان خودم آهنگ "ای قشنگ تر از پریا...") از اسپیکر گوشیده شونده توسط غنچه. هجوم پشه های طفلکی گرسنه. عطر چای جوشیده. ناپدید شدگی نمودارها از آخرین بک آپ. احساس بدبختی حاد. بوی شدید جوهر نمک پاشیده شده روی سرامیک به دلیل فوران وسواس غنچه. سرفه. پاک شدن یک باره ی این پست و این خزعبلات و تلاشی دوباره برای نوشتن از هیچ...

نمیدونی الان خوشحالی یا غمگین؟ داری بالا میری یا پرت میشی پایین؟داری بزرگ میشی یا کوچیک؟... دور یا نزدیک؟ این لحظات احتضاره یا ثانیه های قبل از تولد؟؟؟ ....

آی زندگی زیبا! من در فوران امواج خروشان و ناآرام اقيانوس بيكران و لايتناهي و سونامي گرفته و تاريك مغز و روحم روي تنها الوار پوسيده ي باقي مانده چند قدمي تا حناق ابدی فاصله دارم... گاهي بقاياي تفكر نكرده ي اين سالها را مثل كف صابون بالا مي آورم . قبل اين كه ببينم چه رنگي بود موجي همه را ميبلعد. نا مرد!

 

( عزيزان خواننده اصلا خاطر خود را مشوش نسازيد... اين سطور  خاك اره ها و بقاياي چند برآمدگي دردناك و متورم مغزم بود كه طي يك عمل جراحي سرپايي به روش سلف سولوشن برداشتمشان. جاي بهتري براي دفن پيدا نكردم ... بر من ببخشایید )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 2:19  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

(این پست صرفا جهت تخلیه ی روانی می باشد. )

امروز صبح خودم رو کشتم که مثلا زودتر از روزهای دیگه برسم دانشگاه که هم یه بخش از کارهام رو تحویل بدم هم خودی به دکتر نشون داده باشم که مثلا خیلی اکتیو ام ... تا برسم یک و نیم ساعت تو راه بودم ( تقریبا یه قطر پایتخت رو باید طی کنم از خونه تا دانشگاه).

همین که رسیدم دم در دانشگاه دیدم روی یه برگ ورق ۴ A نوشتن " به دلیل قطع برق امروز هیچ فعالیت آموزشی انجام  نمیشود..."

کاملا مفلوکانه رفتم جلو و به دربون گفتم من لپ تاپ دارم اجازه میدین برم تو آزمایشگاه خودمون که یارو با یه نگاه بهم فهموند که "انگار عاشقی... تعطیله آبجی!!"

خلاصه من با اون همه بار و بندیل موقع برگشتن داشتم به این فکر می کردم که من چقدر خوش شانسم که یهو یادم افتاد ...

بعله! امروز  ۱۸ تیر بود  !!! تازه دوزاریم افتاد که این برق وقت شناس کجا و برای چی رفته... اول کلی به خودم توپیدم که چرا این روز رو فراموش کرده بودم و بعدش هم تو  مسیر برگشت به این فکر می کردم که چرا چهار تا دربون و حراستی اجازه دارن با ماها مثل خر رفتار کنن...

شاید حقمونه....

 چند وقت پیش تو یه بلاگ به خاطر بگیر و ببند های بد حجابی و سکوت مردم نوشته بود توی رگ مردم ما به جای خون ش..شه ( گلاب به روتون )

اصلا نمیخوام تو این بلاگ حرف سیاسی بزنم ولی این یه مورد چون ۳ و نیم ساعت از وقت من رو حروم کرد باید یه جا نقل می شد که من لال از دنیا نرم.

من امیدوارم خدا همه رو شفا بده ( خصوصا کسایی که فکر میکنن قطع برق میتونه صدای اعتراض یه نسل رو خفه کنه )...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 22:36  توسط سانتا ماريا  | 


ديشب یه پست نوشتم ولی همین که فرستادمش برای ثبت پشیمون شدم و حذفش کردم. داره از اینجا بدم میاد.

 

من حالم بد نیست فقط خیلی خیلی درگیری فکری دارم. این باعث شده که نتونم مثل سابق روی کارها و رفتارهام تمرکز کنم. شاید این مشغولیتها در نهایت دست به دست هم دادن که من همونجوری که واقعا هستم رفتار کنم( بدون تلاش برای اصلاح یا پوشوندن کاری) عملا دیگه توانایی رل بازی کردن رو ندارم.

دارم با خودم غریبه تر میشم. رفتارهام اصلا قابل پیشبینی نیست. از کارهای خودم تعجب میکنم.

 میترسم حالا که دارم با واقعیت روبرو میشم، خودم هم تحمل خودم رو نداشته باشم. اون موقع من میمونم و یه آدم غریبه ی غیر قابل تحمل ناشناس ...

دلم نميخواد ريخت هيچ آدم آشنايي رو ببينم.

عجب وضعيت مزخرفي دارم !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:20  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

دارم شبیه اين مبل میشم از بس نشستم و کد نوشتم و تایپیدم و کانکت شدم و ...البته در اين همزيستي متقابلا مبل هم شبيه من شده چون معمولا يه جا ميشينم. 

بعضی از دوره هاي زندگي هم برای خودش عالمی داره. تا واقعا اون لحظه نرسه و توی اون لحظه زندگی نکنی نمیتونی حتی با قوی ترین نرم افزارهای شبیه سازی واقعیت مجازی( ايشالا كه منظورم واضحه چون الان نمي تونم توضيحي اضافه كنم) اون رو لمس کنی...  مثل كسي كه تاحالا عينك آفتابي نزده باشه، تصورش از دو تا شيشه ي دودي اينقدر نميتونه دنياي اطرافش رو سياه و كبود كنه...

من هم بيدارم هم خواب. هم وقت ميكشم هم وقت كم ميارم و اضافه كاري ميكنم.

اين دوره خاطراتي داره كه فكر كنم اگه اينجا ثبت نكنم ديگه سه چهار ماه ديگه خودمم باورم نشه. يكي از اين عوالمي كه حرفش رو زدم اينه كه گاهي كه سرم حسابي گرمه به كارم تدريجا حس ميكنم دورم يه چيزي مثل يه پوست تخم مرغ بزرگ داره ايجاد ميشه و آروم آروم منو از دنياي اطراف جدا ميكنه.

اينقدر اين احساس واقعيه كه من يكي دو دفعه با خودم بلند حرف ميزدم (مثلا تو تنهايي).... بعدش (مثل كسي كه با صداي بلند خودش از خواب بپره) يهو اون پوست تخم مرغ تركيده و غنچه خانوم رو ديدم كه داره منو نگاه ميكنه ببينه منظورم چي بوده از اون كلمات بي سر و ته..... البته  از حرف زدن جلو آينه و شكلك در آوردن براي خودم فاكتور گرفتم. چون قبلا هم از اين كارا ميكردم.


پ.ن: خيلي حالم بده؟





+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 1:9  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

 

يك كمي طول كشيد رغبت كنم باز بنويسم. بعد از اون چند روز پر فشار بدون اينكه خودم بخوام ذهنم رفت تو حالت استند باي... تقريبا 2 روز.... سعي خودم اين بود كه استراحت كنم ولي ميشه گفت تو اين دو روز هم  تو يه حالت نيمه هوشيار همون وضعيت سابق رو داشتم.

 

استاد راهنماي من متخصص تزريق حس "كند ذهني" ، "به درد لاي جرز ميخوري" ، "بي خيالي"، "تاحالا هيچ كار مفيدي نكردي!!!" .... و اينگونه موارده . اين هفته هم كم بنده رو مورد عنايت قرار نداده. حالا من با اين همه انرژي مثبت دكتر الان يه آش شعله قلمي شدم كه حسابي خوردن داره!!! همين قدر بگم كه ممكنه يه ماه دفاع منو عقب بندازه. ( اگه قوانين مورفي رو قبول ندارين من يكي يه مثال عيني تمام عيارم)

 

امروز با ملی در مورد كارهايي كه تو بچگي انجام ميداديم كلي حرف زديم ( البته بماند كه ملی با زدن اين حرفها و جك هايي كه تعريف كرد بيشتر دلش مي خواست من رو كه توسط دكتر خورد و خاكشير شده بودم بخندونه؛  تا يادم نرفته بگم ملی هم دوست منه هم از شاگردهاي سابق دكتر )  جالبه ما هر دو تو بچگي انگشت شست دستمون رو ميمكيديم. تازه من اين سنت حسنه رو بين چند تا از بچه هاي فاميل هم رواج دادم طوري كه يكيشون تا 10- 11 سالگي حتي عادت داشت گوشه ي لحافش رو هم مك بزنه...

 براي كساني كه اين عادت رو نداشتن ممكنه خيلي مضحك به نظر برسه كه آدم حتي وقتي كه بزرگ ميشه دلش براي انگشت شست دست بچگيش تنگ بشه. من و ملی به اين نتيجه رسيديم كه شايد هنوز هم قابليتش رو داشته باشيم.....

دلم ميخواد بدونم اين عادت ناشي از چه احساسيه. تنهايي‌، ترس، وابستگي، انزوا طلبي، درون گرايي، محبت طلبي، كمبود محبت و يا هرچيزديگه اي...

شايد بشه بعضي از پيچيدگي هاي رفتاري خودم رو از تو همين عادتهاي كوچيك بيرون بكشم.

 

يه توضيح كوچولو : اينجا بيشتر با عينك بدبيني مينويسم و دارم نيمه ي خالي رو ميبينم. نيمه ي پر و نقاط قوت چيزي نيست كه زياد نياز به تحليل داشته باشه. من ميخوام از بين نقاط ضعف و ناتواني هام كه هميشه از ترس برملا شدن روشون سرپوش گذاشتم تمام واقعيت خودم رو بيرون بكشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 20:21  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

طی ۷۲ ساعت گذشه من سر جمع ۱۲ ساعت خوابیدم و با احتساب کارایی که فردا  باید انجام بدم فکر کنم تا ۴۸ ساعت آینده هم مجبورم همینجوری پیش برم.... 

من شرمندم که اینجا شده یه گوش بیکار برای شنیدن تفاله های مغزم... البته مغزی که  فقط ۱۰٪ از فعالیتهاش تحت کنترل منه...

حالم بابت چيپس و پنيري كه به جاي نهار ( ساعت ۸ شب) خوردم يه كم مهوع شده....

يه نكته ي ظريفي (!) كه تازگي ها كشف كردم اينه كه خوابهايي كه مي بيم خيلي جالب شدن. ديگه مثل قديم ها خوابهاي آدميزادي نميبينم. مثلا ديشب خواب ميديدم يه عده آدم بدون كله ي سبز رنگ دارن تظاهرات مي كنن...

پريشب تمام خوابم يه چيزي تو مايه هاي اسكرين سيور بود. تصاوير گرافيكي رندومي و رنگ به رنگ و بي سر و ته و تو در تو ..... از اول تا آخر خوابم همين بود. به نظرم اگه يه كم ديكه ادامه بدم ممكنه فردا پس فردا يكي از كتاباي ژول ورن  يا ايزاك آسيموف رو ببينم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 4:32  توسط سانتا ماريا  | 

 

 

دارم میچرخم.

تنهای تنها!

 گاهی کش و قوص می یام . گاهی نصف صورتم بر اثر قانون گریز از مرکز بزرگتر و تپل تر میشه. پاهام و دستهام کش میان.... و همچنان که تو این دنیای متحرک خط خطی سیر میکنم با یه اینترفیس دیگه مشغول  تایپ-آشپزی -صحبت - خنده - رقص -بازی - قربون صدقه -تشکر - و... هستم.

امروز یک کمکی بعد از شروع بارون سرزده ی پر هیجان به غنچه گفتم هنوز اینقدر مست و ملنگی ته وجودم مونده که بخوام تو این بارون قدم بزنم... اونم که نزده میرقصه... باهم رفتیم بیرون! حالا بارون نگو دوش بود !

فکر کنم آسمون شکست عشقی خودشو دمر کرد رو ماها؛ و گرنه این همه قطره اونم اول تابستونی با اون شدت از چي ميتونست باشه؟؟!!!

هر دو با لباس تابستوني و شال نخي و ...خلاصه وقتي رسيديم خونه مامان غنچه مجبور شدم پاچه ي شلوارم رو دو لا تا بزنم كه از خودم يادگاري گلي رو فرشهاشون نذارم...

من بابت اين روزها به خيلي ها مديونم... به مامانم كه نگرانتر شد برام، به بابا كه نديديمش ۳ ماه، به ترنج و نارنج ، به ليوان قرمزم كه لب پرش كردم، با غنچه بي حسابم ( يكي زدم ۱۰ تا خوردم )ولي تقريبا پرم به پر هر كي گرفت تو  اين مدت با دل پر از كنارم رفت.... 

دارم آب ميبندم به ته پايان نامه كه تا فردا يه كم ري كنه ( نمي دونم اين اصطلاح معني خيس خوردن ميده يا نه! مهم نيست منظور من همونه ) ...

در آينده اي شايد نزديك :

من خوب ميشم.

من بهتر مي شم.

من انرژي از دست رفته رو دوباره به دست ميارم.

من مجسمه ميسازم.

من كادو تولد دوستهامو خودم ميخرم .

من لبخند ميزنم.

من مثبت ميبينم.

 من كمك مي كنم.

من اشتباهم رو تكرار نمي كنم.

من زود ميخوابم (اقلا بهش فكر ميكنم).

من ميرم دكتر.

 با خودم آشتي مي كنم ....

(  سنگ بزرگ نشانه ي ... )

اقلا اين يكي رو قول ميدم:

من بدتر نميشم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 2:11  توسط سانتا ماريا  |