كاش مي شد وقتهايي كه داريم تو يه شرايط سخت تصميم گيري مي كنيم يه لحظه كاملا از قالب خودمون خارج مي شديم و از بالا به خودمون نگاه مي كرديم؛ به شرايطمون؛ وضعيتمون؛ اطرافيانمون....
من ميترسم!
ديگه به تصميمايي كه ميگيرم خيلي اعتماد ندارم. يه زماني فكر ميكردم بايد براي بدست آوردن چيزي كه فكر ميكني لايقش هستي مبارزه كني. بايد نيروهاي منفي و كارايي كه تورو از هدفت دور ميكنه رو سركوب كني و همه تلاشت به سمت اون هدف باشه... اين هدف مثل يه منظره ي قشنگه كه از پشت يه شيشه ي بخار گرفته ديده ميشه. هر چي بيشتر جلو ميري اين بخار كمرنگتر ميشه ... چيزي كه نگرانم كرده اينه كه منظره اي كه الان بعد از پاك شدن اون همه بخار واضح تر شده ديگه مثل سابق برام جذابيت نداره!
واقعيت خيلي زشت تر از اوني بود كه تصور مي كردم.
حالا موندم بين اين كه ارزش داره من بيشتر جلو برم يا اين كه از همين جا مسيرمو عوض كنم طرف يه منظره ي بخار آلوده ي ديگه ... همين دور و تسلسل تكرار بشه تا......
اصلا نميدونم اين همه زشتي كه الان دارم ميبينم حقيقته يا مال عينك بد بينيه... ميترسم بعد از اين كه تا تهش برم ببينم سر از جايي در آوردم كه اصلا ارزش نداشت بخاطرش اينقدر خودمو خفه كنم. من خيلي چيزارو تا اينجا به خاطر همين منظره، همين تصور زيبا سركوب كردم. پلهاي زيادي رو خراب كردم.
حالا چي؟ بازم برم؟ ادامه بدم؟
ميترسم....
پ.ن:( دلم ميخواد از پوست بدنم بيام بيرون... مثل كندن يه لباس راحتي... آروم و نرم )
