تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه



كاش مي شد وقتهايي كه داريم تو يه شرايط سخت تصميم گيري مي كنيم يه لحظه كاملا از قالب خودمون خارج مي شديم و از بالا به خودمون نگاه مي كرديم؛ به شرايطمون؛ وضعيتمون؛ اطرافيانمون....

من ميترسم!

ديگه به تصميمايي كه ميگيرم خيلي اعتماد ندارم. يه زماني فكر ميكردم بايد براي بدست آوردن چيزي كه فكر ميكني لايقش هستي مبارزه كني. بايد نيروهاي منفي و كارايي كه تورو از هدفت دور ميكنه رو سركوب كني و همه تلاشت به سمت اون هدف باشه... اين هدف مثل يه منظره ي قشنگه كه از پشت يه شيشه ي بخار گرفته ديده ميشه. هر چي بيشتر جلو ميري اين بخار كمرنگتر ميشه ... چيزي كه نگرانم كرده اينه كه منظره اي كه الان بعد از پاك شدن اون همه بخار واضح تر شده ديگه مثل سابق برام جذابيت نداره!

واقعيت خيلي زشت تر از اوني بود كه تصور مي كردم.

 حالا موندم بين اين كه ارزش داره من بيشتر جلو برم يا اين كه از همين جا مسيرمو عوض كنم طرف يه منظره ي بخار آلوده ي ديگه ... همين دور و تسلسل تكرار بشه تا...... 

 اصلا نميدونم اين همه زشتي كه الان دارم ميبينم حقيقته يا مال عينك بد بينيه... ميترسم بعد از اين كه تا تهش برم ببينم سر از جايي در آوردم كه اصلا ارزش نداشت بخاطرش اينقدر خودمو خفه كنم. من خيلي چيزارو تا اينجا به خاطر همين منظره، همين تصور زيبا سركوب كردم. پلهاي زيادي رو خراب كردم.

حالا چي؟ بازم برم؟ ادامه بدم؟

ميترسم....






پ.ن:( دلم ميخواد از پوست بدنم بيام بيرون... مثل كندن يه لباس راحتي... آروم و نرم )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 4:7  توسط سانتا ماريا  | 




تا حالا شده هوس کنی یهو بری تو بر و بیابون گم و گور بشی و دست هیچکسی هم بهت نرسه؟ یا این که یه روز صبح که از خواب بیدار میشی بری بزنی تو گوش هر کسی که میشناسی و بعدشم هر هر بخندی و طرف رو مات و مبهوت ول کنی و بری سراغ نفر بعدی؟ دیگه بعضی از چیزایی که دلم میخواد رو اصلا نمیتونم بگم چون خیلی غیر انسانیه!

 

نمیدونم چرا وقتی حالم بده اینجوری میشم...

دورو برم پر از دوستای خوب و آدم حسابیه ولی انگار خوشی زده زیر دلم. بعضی وقتا که یه دوست با ترس و لرز یه سوال ازم میپرسه و قبلش هم ازم قول میگیره که عصبانی نشم و دعواش نکنم خیلی احساس بدی پیدا میکنم. چرا وقتی که حالم خوب نیست اینقدر تلخ و مزخرف میشم؟؟؟؟

چند روز پیش با غنچه یه کم جر و بحث کردیم و بعد مدتها باز زدیم به تیپ هم (  شاید تو این دو سال و اندی این دفعه ی اول بود). هر دو داریم خر میزنیم ( اون واسه پایان ترم من واسه دفاع) و حسابی عصبی هستیم. خلاصه اولش هی زیر لب به خودم و اون بد و بیراه می گفتم. یه کم که گذشت دیدم صدای فر فر غنچه خانوم در اومده! منم که عذاب وجدانم زده بود بالا رفتم دیدم رو تختش نشسته مثلا درس میخونه و گریه زاری.... خلاصه یه فیلم هندی آبگوشتی نصفه شبی راه انداختیم که نگو. هر دو هم خندمون گرفته بود هم زر زر...

یه دفعه وقتی ۴ یا ۵ سالم بود بابام با مامانم بحث کرد. یه بحث خیلی معمولی و کوچیک که تو همه خونه ها هست. من طرف مامان بودم مثل همیشه (و ترنج بانو در جبهه ی مخالف ایضا!) وقتی دیدم مامانم ناراحت شد انقدر از دست بابام عصبانی شدم که رفتم دم جا کفشی و رو کفش بابام تف کردم! (  نوک کفش پای راست... فکر کن!) هیچ کسی این صحنه روندید...

فردای اون روز قبل این که بابا بره سر کار عذاب وجدان منو برد دم در و اقلا چند دقیقه نگهم داشت روبروی یه کفش سیاه با یه دایره ی کوچیک خشک شده ...

 این تصویرتا قبل اینکه اینجا لو بره مال خودم بود و تو ذهنم دست نخورده باقی موند. هر موقع کار عجولانه ای می کنم دوباره جون میگیره....

 من نه اون موقع اون دایره رو پاک کردم و نه حالا... حس میکنم آمار این دایره ها رو کفش آدمهای اطرافم داره میزنه بالا و این اصلا علامت خوبی نیست.

حالم خوب نیست. خیلی کار ریخته رو سرم. وقت ندارم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 2:11  توسط سانتا ماريا  | 




تو این یکی دو ماه اخیر رفتارم درست مثل هوای بهاری بوده، خیلی ناپایدار و متغير.... يه لحظه آفتابي و پر انرژي و خوشحال و همه چي قشنگ و گوگوري مگوري، يه چند لحظه ي بعد يهو همچي تيره و خشن و سرد و گاهي رعد و برق و غم و تاريكي...!

 

نمي دونم همه ي اين احوالات مال دوران قبل از دفاعه يا اين كه مشكل از جاي ديگه س. من قبلا هم اينجوري بودم تا حدي ولي انگار ايندفعه خيلي جدي تر و پر رنگ تره. گاهي وقتا خدا رو شكر مي كنم كه وقتايي كه رعد و برقي مي شم كار دست خودم و بقيه نميدم. چون اون لحظه ها كارهايي كه من دوم انجام ميده ( اوني كه هميشه باهامونه و كارهايي كه ما دلمون ميخواد  انجام بديم و نميتونيم رو تو ذهنمون انجام ميده...  ) بعدا به نظرم خيلي عجولانه و حتي گاهي وحشتناك مياد!

يكمي خشن بودم از قبل، الان تشديد شده و گاهي كه ميزنه بالا هيچي آرومم نميكنه. البته ظاهرا آروم هستم و فقط يكمي تو خودم فرو ميرم اما اون يكي "من" راه ميره ، به در و ديوار فحش ميده، همه چيز و پرت ميكنه و گاهي هم ميشينه با صداي بلند برام گريه ميكنه. نگين اين آدم پاك خل شده چون اينها همه يه سري تصويره كه ميدونم همه دارن باهاش زندگي ميكنن. انگار يه دنياي مجازي دومي هم درست روي همين دنیا وجود داره كه اونجا همه رفتارمون كاملا شفافه. بدون مخفي كردن چيزي از ترس آدماي ديگه... شايد يه چيزي مثل همین دنیای مجازی اینترنت.(نکنه كه تاحالا با خودتون حرف نزدين و جر و بحث نكردين!... نكنه فقط من اينجوريم؟؟؟)

بچه كه بودم گاهي ميرفتم تو كمد مامانم و خودمو يه مدت حبس ميكردم و به اصطلاح خلوت ميكردم. عاشق تنهايي و سكوت و تاريكي كمدي بودم كه پر بود از بوي مامانم و حضور كمرنگش تو لباساش...

آهان يه چيز ديگه راجع به بچگيم يادم اومد. من خيلي بچه ي ترسويي بودم. يه دالون دراز داشتيم تو خونه كه براي رفتن به دسشويي و حموم بايد ازش رد مي شديم. حموم دست چپ انتهاي راهرو بود و دسشويي روبروي دالون. براي من تو اون سالها دسشويي رفتن مصيبتي بود كه روم هم نمي شد به كسي بگم... هميشه سه نفر تو حموم مواظبم بودن. يا دزد بودن يا سربازاي جنگي با يه فرمانده ي پير يا يه پیرزن جادوگر و دو تا نوچه... من يه عالمه داستان براي خودم ميگفتم و تو ذهنم حواس اونارو با يه صدا پرت ميكردم تا بتونم پاورچين پاورچين برم و ..... و اين وقتي بود كه ديگه عملا نميتونستم خودمو نگه دارم.  جالب اينجاس كه من تو خونه تنها هم نبودم !!! وقتي ميخواستم از جلوي حموم رد بشم رومو ميكردم يه طرف ديگه كه مثلا من نميترسم ازتون! كارم هم كه تموم ميشد يواش ميومدم تا دم در دسشويي و از اونجا تا آخر راهرو يه دفعه ميدويدم كه مثلا از چنگشون فرار كنم. اينم بگم كه اون راهرو به هيچ عنوان چيز ترسناكي نداشت. فقط حموم يكم تاريك بود. اين قضيه مال ۴ يا ۵ سالگيمه (البته فكر كنم)....اونوقت ترنج بانو انگار يه ماده شير بود( هنوزم هست) ...يه شير آروم و خوابالو و مهربون.

اگه خوشحال ميشين من الان فقط از رعد و برق ميترسم.

نميدونم چرا اينارو نوشتم؟ چه ربطي داشت؟




+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 3:32  توسط سانتا ماريا  | 



مثل کسی که نشسته جلوی تلوزیون و یه فیلم میبینه شاهد اتفاقات دورو برم هستم بدون این که خودم تاثیری روی اونها داشته باشم. یه فیلم ۲۴ ساعته که حتی توی خواب هم ادامه داره با این تفاوت که توی خواب یک کمی سورئال تر میشه!

 

کوچیکتر که بودم شدیدا پر انرژی و جسور و کله شق بودم و امکان نداشت زیر بار حرف زور برم. شرایط رو طوری که دلم میخواست عوض میکردم ... اما تقریبا یه چهار سالی میشه که به قول معروف کرک و پرم ریخته و تبدیل به یه آدم بی تفاوت شدم. غیر از یه چند تا مورد کوچیک تو اکثر موارد تسلیم میشم. البته هنوزم در مقابل یه عده که به نظرم توی موضع پایینتری باشن کوتاه نمی یام و برای فرار از درگیری معمولا سعی میکنم صحنه رو خالی کنم تا قضيه کش پیدا نکنه.

 نمیدونم این تغییرات مثبته یا نه اما آدمی که الان میبینم به نظرم خیلی بی هدف تر و بی انگیزه تر شده. شاید اون وقتها همین که سعی میکردم خودم رو ثابت کنم باعث میشد یه کم بیشتر بجنبم و بیشتر تلاش کنم اما الان حتی اگه یه جا نخوام کوتاه بیام از روشهای ناجوانمردانه استفاده میکنم. مثلا وقتی مادرم میخواد من رو راجع به یه سری مسائل متقاعد کنه اول باهاش جر و بحث میکنم اما وقتی حس کنم فایده نداره با اعتصاب غذا و رفتن تو مود افسردگی کاری میکنم که دست از سرم برداره!

 زود عصبی میشم و تا حد زيادي لجبازيهاي غير منطقي و غير اصولي دارم. اين خصوصيات رو از كودكي داشتم. گاهي ياد بچگي هام مي افتم و اين موضوع كه چقدر بچه ي خشني بودم اذيتم ميكنه.

واقعا نميدونم دليل اين ويژگيها چي بوده؛ جنگ؟ آژير قرمز و سفيد؟ بمبارون؟ سخت گيريهاي مزخرف دوره ی دبستان؟ معلمي كه به خاطر خط بد منو با گوش از زمين بلند مي كرد؟ ترس؟و....




+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:47  توسط سانتا ماريا  |