تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه



این شب بیداری ها آخرش کار میده دستم. از سالهای اول دورهء کارشناسی معتاد شب بیداري و وب گردی و هر از چند گاهی هم چت بودم و فكر  هم نمیكنم به اين سادگي بشه این اعتیاد رو ترك كرد....

  اين دو روز كه آپ نكردم بیشتر به این دلیل بود که هم یه کمی بیشتر تمرکز کنم رو درسم و هم این که یه کمی نوشتن دلم رو زد! نه این که مثل دفعات قبلی حس لو رفتن داشته باشم (آدرس اینجارو به یکی دو تا دوست های خیلی خیلی نزدیکم دادم) انگار اینجوری دارم باز با یه سرگرمی جدید خودمو مشغول میکنم با این تفاوت که وجدانم کمتر درد داشته باشه از این که نسبت به شناخت خودم بی تفاوت هستم. حالا چقدر این حس بزنه بالا خدا عالمه، فعلا كه اين بلاگ نفس ميكشه.

دارم به نكات جديدي از خودم ميرسم كه قبلا اونها رو نميديدم. مثل امروز كه من با " گلي" خواهر كوچيك غنچه تنها بودم. من عاشق بچه هام و هيچ وقت از بازي با هاشون خسته نمي شم. اما بچه اي كه واقعا بچه باشه! اين گلي يه كمي بچهء متفاوتيه. يعني از اول بچگيش اينجوري بود. مثلا تو رفتارش شديدا موقعيت سنجه و خيلي خوب ميتونه دست طرف مقابل رو بخونه. گاهی حس میکنم قد یه زن کامل درک و شعور داره. حوصله ندارم زياد از كاراش بگم و فكر ميكنم بچه هاي اين دور و زمونه همشون كم و بيش يه همچين ويژگي رو دارن. خلاصهء كلام اين كه من با اين بچه اصلا نميتونم مثل يه بچه رفتار كنم و اشتباهاتش رو دقيقا مثل يه آدم بزرگ تحليل ميكنم و يادم ميره كه اين طفلي همش ۶ سالشه!

اين مسئله وقتي برام اهميت پيدا كرد كه ديدم من براي تعامل با همهء آدمهاي اطرافم از يه فرمول عجيب و غريبي استفاده ميكنم كه اين فرمول خيلي از فاكتورهارو در نظر نميگيره. نتيجه هم اين ميشه كه در اكثر موارد وقتي از كسي مي رنجم خيلي عوامل رو در نظر نميگيرم... مثل شرايط جاري اون آدم، سن و سال و وضعيتش و مهمتر از همه موقعيت خودم!  تازه بدتر از همه به نسبت اهميتي كه اون آدم برام داره ممكنه اين مسئله رو پنهان كنم و حتي اگه خودش بياد بگه كه من تورو رنجوندم من كاملا انكار كنم!!! البته خوشبختانه اصلا چيزي براي مدت طولاني تو دلم نميمونه و فكر نكنم همين الان كه دارم اينارو منويسم كسي باشه كه من ازش دلگير باشم... باید برای این تیکه یه فکری بکنم تا کار نداده دستم.

من فكر كنم تنها كسي كه هميشه باهاش مشكل داشتم و نمي بخشيدمش خودم بودم! تاحالا هیچ کسی رو اینقدر عذاب ندادم غیر خودم، تا حدي که بخوام تمام تواناییهاشو ببرم زیر سوال و یا بابت یه اشتباه کوچیک طوری باهاش برخورد کنم که فکر کنه بهترین خبری که الان ممکنه بهش بدن اینه که بگن پاشو جمع کن وقت مردنته ...

ميخوام با "خود"م آشتي كنم. يه مدت طولاني خودم رو شكنجه كردم به خاطر اين كه احساس نا تواني و به درد نخوري داشت خفم ميكرد. من به خودم خيلي بدهكارم! بابت همهء اذيتهاي جسمی و روحي كه اكثرا به دليلهاي خيلي خيلي بي ارزش بوده و كلي زخم و زيليم كرده نياز به يه دورهء طولاني مدت درمان دارم.

مهم نيست من چي كار كردم و چي بودم و كجا هستم. مهم اينه كه هستم و نفس ميكشم و هزار تا نعمت جور واجور ديگه دارم و از همه مهمتر یه فرصت برای زندگی کردن ... 

نميدونم چون امشب كارام خوب پيش رفته  اينقدر همه چيز رو مثبت ميبينم يا اثر اين تصميم جديده!‌ ولي احساس ميكنم اگه اين موجود نحيف و آسيب پذيري كه اينقدر اذيتش كردم رو يه كمي بيشتر ميديدمش اين حس مثبت رو زودتر پيدا ميكردم...



+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 4:50  توسط سانتا ماريا  | 



دو دسته آدم وجود دارن. دستهء اول كسايي كه اول صبح قورباقه رو قورت ميدن كه بقيهء روز خيالشون راحت باشه كار وحشتناكي كه بايد انجام ميدادن تموم شده و دستهء دوم كسايي كه قورباقشونو ميذارن تو يخچال كه آخر شب بخورنش ( رجوع شود به كتاب شديدا معروف " قورباقه را قورت بده"). من از دستهء دومم (علي الخصوص براي اين مثال!) ترجيح ميدم اگه قراره قورباقه اي رو تا شب قورت بدم اين كار رو آخر شب درست قبل خواب انجام بدم كه تو تمام روز احساس مخوف حمل يك قورباقهء چندشناك رو در شكم نداشته باشم. حقيقتش من اين كتاب رو كامل نخوندم و نميدونم توجيحاتي كه براي متقاعد كردن آدمايي مثل من آورده كه بريم تو دستهء اول چقدر متقاعد كننده و قابل قبوله.

 

من تو اكثر كارها آدم دقيقهء نودي هستم و معمولا تمام كاري كه بايد به مرور زمان و متانت و پيوستگي انجام بشه رو در آخرين لحظه و بصورت انفجاري انجام ميدم. اين يكي از ويژگيهاييه كه معمولا باعث دردسر ميشه و هيجان كار گاهي خيلي بالا ميره ( گاهي در حين دوندگي براي اتمام كاري ممكن است بر اثر تعجيل و استرس ناشي از آن خرابكاريهاي غير قابل جبران به بار بياورم) حالا اگه يه وقت حوصله داشتم يكي دو تا مثال عبرت آموز رو مينويسم بلكه براي سايرين عبرت بشه. اما من از وقتي يادمه همين جوري بودم و فكر ميكنم بخش عمده اي از اين ويژگيها به صورت ناخودآگاه در وجود منه ( همينطور كه خصوصيت كاملا معكوسش در وجود ترنج بانو (خواهر بزرگترم كه اينجا اسمش اينه) بوده و ما هر دو در يك محيط و تحت يك شرايط بزرگ شديم). من تاحالا نديدم كسي از اول مثل من بوده باشه و بعد از يه مدتي تلاش مثل ترنج بانو شده باشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 3:34  توسط سانتا ماريا  | 

سلام بلاگفا ها!

 

بالاخره بعد از كلي سوال و جواب و تغيير نام كاربري تونستم يه بلاگ جديد برا ی خودم دست و پا كنم.

بعد از اولين بلاگي كه ۶ يا ۷ سال پيش ساختم و فكر كنم فقط سه يا چهار بار به روز رساني شد تا حالا N تا بلاگ ديگه ساختم كه به هيچ كدوم وفا نكردم. شايد دليلش اين بود كه از نوشتن راجع به خودم مي ترسيدم. به محض اين كه يه كمي با بلاگم صميمي مي شدم از ترس اين كه نكنه چيزي بنويسم كه بعدا يكي از آشناها ببينه يا اين كه پشيمون بشم چرا بدون فيلتر وارد اين دنياي مجازي شدم سريع قيد نوشتن رو ميزدم...

دليلي اين كه دوباره شروع كردم به نوشتن اين دفعه يه كمي متفاوته. اين دفعه ميخوام با كله بپرم وسط معركه اي كه ازش مي ترسيدم. دلم مي خواد خودم رو بيشتر بشناسم...

درست حس آدمي رو دارم كه فكر مي كنه تا حالا پشت يه ماسك زندگي كرده و حالا اگه اين ماسك رو از رو صورتش برداره شايد حتي خودشم نتونه خودشو بشناسه....

هم یه کمی خوابم میاد هم فکر کنم برای اولین پست به اندازهء کافی ورراجی کردم . باشه بقیشم برای فردا شبهایی که دوباره احساس کنم این حس خودشناسی قلمبه شده و داره فوران میکنه

شب خوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:40  توسط سانتا ماريا  |