
پ.ن: خیلی خودتان را به زحمت نیاندازید. تعداد شمع ها نکته انحرافی دارد. در اصل 28 سالمان تمام شد.
جورستان یک نصفه

پ.ن: خیلی خودتان را به زحمت نیاندازید. تعداد شمع ها نکته انحرافی دارد. در اصل 28 سالمان تمام شد.
قیامته!
انگار نه انگار چند ماه گذشته...
تو خیابونا فقط گاز اش.ک آور میزدن...
کر.وبی رو دیدم! اونم از فاصله 2 متری! ملت با دیدنش انگار نوشابه انرژی زا خورده باشن!
چقد هیجان دارم خدا!
در شرکت رو بسته بودن به زور راهمون دادن تو. محل کار ما تو مطهریه...
دارم از پنجره خیابونا رو میبینم. ملت دارن تو مد.رس پیاده روی میکنن و داد میزنن و فحش میدن...
خیلی خوبه! خیلی! هیچ کسی حاضر نیست بی خیال شه!
خدایا مواظب بنده هات باش...
اضافه شد:
تو کوچه ما دو تا سطل آتیش زدن . ملت تو کوچه پس کوچه ها کمین کردن...
گا.ردیا با مو.تور تو دسته های بالای 10 نفری یه هو میریزن تو یه کوچه و تا میخورن مردم رو با باتو.م میزنن...
چیزی که اضافه شده به تسلیحا.ت اینا گلوله های رنگیه! پینت بال!
فکر میکنم برای اینه که میخوان شناسایی کنن و بعدا از رو لباسای رنگی اقتشا.شگرا رو بگیرن....
دو سه تا از همکارام رنگی شدن حسابی...
صدای بوق ماشینا بلنده ....
خدایا ماشینمو به خودت سپردم! هنو سه سال از قسطش مونده ها!
از حدود ساعت 9 شروع شد. سردرد شدید گرفتم. بعد دیدم انگار فقط مشکل من نیست. من و سه چهار تا همکار دور و برم دچار سردرد و تهوع شدیم.
معده م خودشو آماده کرده که بیاد بیرون باهام رو در رو حرف بزنه ... کاش یکم مرتب تر اومده بودم سر کار، اگه یهو ولو شدم کف زمین و خواستن جمم کنن از بعد این که حالم جا اومد از خجالت نمیرم خب!
وای خدا جدن دارم بالا میارم...
کسی میدونه شاخص آلودگی هوا تو عباس آباد و اون حوالی چه مرگش شده؟
پ.ن: اگر همسر گرامی به دادم نمیرسید همسایه اعصاب خراب دو تا ربع آدم ازم ساخته بود. جیغ هایش تا چند سیاره آنطرفتر روی تلوزیون آدم فضایی ها نویز انداخت.
دیدی گاهی همه چی درست همانجوری میشود که بد تر از آن نمیشود؟
دیدی وقتی که داری قربان صدقه یک بچه کوچک بانمک بور مو فرفری میروی که خیلی شیرین زبانی میکند، یکمی بعدش میخورد زمین و مادرش در حین پاک کردن اشک های بچه جوری به تو نگاه میکند که میفهمی خیلی خیلی شدیدا به چشم نظر و اینها اعتقاد داشته و از دید او الان تو یک اهریمنی؟
دیدی وقتی داری یک خاطره ای تعریف میکنی در یک جمعی، آخرین جمله را که داری زمزمه میکنی میفهمی کسی در جمع حضور دارد که با آن خاطره داری میرینی به اعصابش و یا به خودش و همه هم این را میدانند و دارند ژست خود را برای سوت زدن و به اطراف نگاه کردن آماده میکنند و تو داری ته جمله را کلمه به کلمه توی چشم همان یک نفر می جوی و از طرفی هم داری خودت را خیس میکنی؟
دیدی وقتی تازه رفتی سر کار و شدیدا سعی داری خودت را کارمند خوبی بشناسانی وقتی که مدیرت برای لحظه ای از پشت مانیتور تو عبور میکند حتما باید یکی از رفقا با ادبیات چاله میدانی و +40 باهات چاق سلامتی بکند و بقدری یکهو همه چیز اسلوموشن شود که مدیر تا نقطه ی آخر چتت را بخواند و موقع رد شدن یه لبخند پهن تحویلت دهد؟
دیدی وقتی یک همسایه ای با اعصاب خراب داری که تنها زندگی میکند و متارکه کرده تازه پرایدش را پژو کرده و خیلی از این بابت ذوق کرده و پارکینگش چسبیده به پارکینگ شما در بدترین قسمت ساختمان قرار دارد و یک روز خیلی خیلی سخت کاری وقتی بعد از کلی عقب جلو کردن و زور زدن برای پار ک ماشین، پیاده میشوی میبینی ریدی به جلوی ماشین و قد یک بشقاب گودش کرده ای؟
دیدی بعد از یکی از همین اتفاقها دوست داری با آغوش باز عزرائیل را بغل کنی؟
پ.ن: دیشب من آخری را دیدم!
دروغ چرا!
باید اعتراف کنم که تا مدتها آزارم میداد، خوب یادم هست که سخت مریض شدم. انگار کن که یک روز صبح با لباس خانه در وسط یک میدان نبرد خشن از خواب بیدار شده باشی و باقی قضایا...
آن روزها مدام با خود فکر میکردم چرا داریم مثل احمق ها رفتار میکنیم و چرا هیچ کسی به روی خودش نمیاورد که درست عین احمقها شده ایم.
برایم مهم نبود چه بلایی سرش می آید؛ برایش مهم نبود چه بلایی سرم می آید. دلیلی برای ملاحظه نبود و ما با بیشترین انرژی همدیگر را خورد میکردیم.
آنها هم همینطور؛ برایشان مهم نبود که بدانند حقیقت چه بوده و برایشان مهم نبود چه کسی راست میگفت، فقط مهم بود حق همانی باشد که آنها می خواستند. بزرگ بودند. اشتباهات بزرگ، کتمان های بزرگ تر...
اصلا چرا باید مرا یاد این چیز ها بیاندازی، حالا که کمی بزرگ تریم و دور تریم از هر زمان دیگری؛ حالا که هر کدام مشغولیم با مشغله های خود...
بگذار خیالت را راحت کنم. این را حتم دارم که هیچ وقت از ته دل از او دلگیر نشدم؛ باور کن!
در سیاه ترین لحظه ها میدانستم پشت این جنگ عاری از خرد، کودکانی هستند که با چشمانی ترسیده و مضطرب، در صورتهای هم به دنبال نشانه هایی از لبخندهای فراموش شده میگردند....
حالا دیگر فرقی نمیکند که تو یا او یا همه شما بدانید که حقیقت پشت کدامین ابر سمج پنهان بوده و یا خورشید احمق این همه مدت پشت کدام ابر مانده.
حالا دیگر فرقی نمیکند که به دنبال نشانه هایی بگردی که احتمالا به این جا نمیکشیدمان؛
باور کن هیچ بعید نیست عذاب وجدانی که داری عارضه هرمونی سن و سال باشد...
از من می شنوی رهایش کن...
شاید این خواسته ی او هم باشد....
پ.ن: شدیدا مخاطب خاص دارد. مخاطبی که هیچ وقت اینها را نمیخواند. پیشاپیش گیر ندادنتان را می سپاسم.