تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه


بعضی مکان ها انگار سیگنال میفرستند برای آدم. خیلی رسمی دعوتت میکنند. انگار که تبانی کرده باشند با یکی از حواس پنج گانه که نشانه ها را بگیرند و سریع تصویر سازی کنند و تصویر را بگذارنند روی پس زمینه ی ذهنت. حالا تو میمانی و یک تصویر سمج و  دعوتی که منتظر اجابت است...

حالا وقتی بایک آدم خوش خوراک خوش ذائقه میگردی هر وقت با ولع از غذایی یا از رستورانی یا از مزه ای تعریف میکند تو را در خاطره ی خوشمزه ای شریک میکند که خوره ی روحت میشود؛ همیشه مترصد فرصتی میمانی که بتوانی آن مزه را تجربه کنی.

تمام این داستانها دست در دست هم داد که با عبور از میدان راه آهن یکهو یی دلم غنج برود برای دیزی خوردن در یک فضای سنتی قدیمی همان اطراف که شنیده بودم رو دست ندارد! بعععله سفره خانه سنتی بود  با قدمت حدودا 130 سال به نام  سفره خانه آذری در خیابان ولی عصر  نرسیده به راه آهن. آدرسش را تلفنی گرفتم و رفتیم...

یعععنی مرشدی که پشت دخل بود مال سال 42 43 بود با همان تیپ لباس و نگاه و اینها. یک دیس خرما روی پیشخان بود برای خوش آمد گویی به هر که می آمد یا میرفت. فضای داخل قهوه خانه هم مال همان سال 42 43 بود با بچه مرشد ها و میز ها  و تزئینات زور خانه ای و کشکولی و نقاشی های باستانی؛ بعد  از سالن حیاط بزرگی بود با حوض آبی در وسط و سکویی در مقابل و سقفی از برزنت؛ پر از میز و تخت های مفروش سنتی. روی سکو  گروهی نوازنده آهنگهای قدیمی میزدند؛ یعنی انگار زمان چندین سال از این قهوه خانه عبور نکرده بود. درست عین آلبوم جوانی های پدر مادرها.

دیزی که سفارش دادیم کنارش یک کاسه نقلی ترشی و ماست موسیر و یک سبد بزرگ ریحان و یک سبد نان تازه سنگک و یک پارچ دوغ محلی هم بود. هر چقدر بد غذا باشید و هرچقدر هم که سوسول باشید این دیزی ها شما را دگرگون میکنند. اولین لقمه را که میخورید تمام ملاحظه ها فراموش میشود. تمام قید و بند ها کنار میرود و با هر 10 انگشت وارد کاسه میشوید. بسیار خوش رنگ و لعاب و خوش عطر و طمع   همراه با دوغی چرب و خوش طعم... با هر لقمه احتمالا چشمها را میبندید و میگویید ممممممممممم.

حالا شما چشم ها را ببندید و تصور کنید دارید این غذا را میخورید که از روی سن صدا می آید "یاد از آن روزی که بودی زهره یار من..."


من یکی که از الان اعلام آمادگی میکنم برای تمام قرار ها به سمت قهوه خانه آذری...




یعنی خودم دلم ضعف رفت شما ها را نمیدانم D:



+ نوشته شده در  2010/6/14ساعت 13:14  توسط سانتا ماريا  | 


حتما این فیلم رو اکثرتون خیلی وقت پیش دیدین، خیلی معروفه و  نیازی به توضیح واضحات نداره

من مدتها قبل این فیلم رو از دوستی گرفته بودم که ببینمش، ولی در جریان ترکیدن لپتاپ سابقم این فیلم هم جزو سایر اطلاعات به لاندا رفته ای بود که در مقابل چشمای میخ بنده بیت به بیت پخش شد کف جاده ...

حالا که بعد از مدتها این فیلم رو دوباره دیدم فکر میکنم از اون دسته فیلمهاییه که باید حتمن زندگیشون کرد.

یعنی باید یه بار حتما حتما وقتی دپسرده و داغون میری سمت زندگی یکنواخت قبلیت، هر چند کار احمقانه ای باشه، هر چند که شخصیت بالغت برات شیشکی بیاد یا شخصیت والدت بهت فش خار مادر بده ، اگه کودک درونت داره چشماش برق میزنه که  یه تجربه ی جرقه ای پر هیجان داشته باشه، بری دنبالش و برات هم مهم نباشه چی پیش میاد!

حالا لزوما این تجربه هه لازم نیست مثل این فیلم تجربه ی احساسی باشه، همین که گاهی خودت رو از اصول متعارف زندگیت بدزدی، خودتم ندونی کجا و چطوری، و فقط به این فکر کنی که این لحظه های هر چند کوتاه رو داری برای دلت زندگی میکنی ... 

من عاشق همچین جسارتهایی ام ، جسارت اینکه هر از چندی بزنی زیر کاسه کوزه ی زندگی منطقی،

گند بزنی به همه ی برنامه ریزی عادیت و برای مدت کوتاهی بری تو یه عالم دیگه؛

حالا ممکنه کار خارق العاده ای هم نکنی ها! مهم نیست در هر حال بهت خوش میگذره...

بعد که دوباره شخصیت بالغت کنترل اوضاع رو بدست گرفت هر وقت یاد این لحظه ها می افتی ته دلت بخندی و چشمات برق بزنه.





پ.ن: ممکنه پیدا کردن ربط این فیلم بااین پست شبیه ربط دادن چیز به شقیقه باشه ولی در هر حال همون چیز هم به شقیقه ربط داره!




+ نوشته شده در  2010/2/27ساعت 13:34  توسط سانتا ماريا  | 


به لطف گوگل و کشفیات جدیدش تعداد نوشته های نیمه کاره و رها شده ام رشد بی رویه پیدا کرده، هر وقت حس نوشتن میاد چند خط مینویسم و بعد یهو وسط جمله بیخیال میشم و جمله نصفه و ناقصم رو میسپرم به "ثبت موقت" که شاید یه روزی اگه حس خونه تکونی بود برم سراغش و تکلیفشو یه سره کنم،

مدیریت بلاگ پر شده از متنهای بی سر و ته، که عینهو  بادبادکای رنگی نخ پاره دارن همینجوری برا خودشون تو هوا ول میچرخن و دلم نمیخواد نه جمعشون کنم نه حذف

دلیل این مرض اینه که هوار تا لینک دارم توی گودر و بطور میانگین روزی هوار پست جدید برای خوندن هست، که علاوه بر اینها؛ به لطف دوستان تحت تعقیب یا " فالو" هم هوار تا مطلب اشتراک گذاشته به این لیست اضافه میشه ،

در نتیجه تو این همه مطلب که میخونم خیلی وقتها میرسم به متنی که انگار من نوشته باشمش؛ یا کلا دلم بخواد مال من باشه از بس که مال منه. حالا اگه خیلی هم دلم بخواد بقیه  بدونن حس من رو راجع به اون مطلب، کافیه شر کنمش برا رفیقای فالویی...

حالا هر باری که دلم میخواد از چیزی بنویسم یادم میاد قبلا در اون مورد تو یه جا مطلبی خوندم و دوباره نویسیش در بهترین حالت مزه ماکارونی رو میده که جای گوشت چرخ کرده سویا توچ چپونده باشن




پ. ن: آخه آقای محترم! خانوم عزیز ! والا مام دلمون میخواد گاهی حرف بزنیم! چرا همه حسهای قشنگ رو زرتی مینویسین قابش میکنین رو دیوار؟






+ نوشته شده در  2010/2/23ساعت 12:6  توسط سانتا ماريا  | 


مرگ بر سبزی پلو با ماهیی که با یک سبزی اشتباهی پخته شود.


امضا: ماری سنگ تو شکم




آقا یکی نیست به ما بگه شما که چیز کدبانو گری نداری ( بخونید جیگر ، جنم یا هر چیزی که تو ادبیات شما مترادف شخم باشه) چرا دس میکنی تو فریزر یه بسته سبز درمیاری میریزی تو برنج؟



+ نوشته شده در  2010/2/6ساعت 16:0  توسط سانتا ماريا  | 



یه بنده خدایی از خدمه شرکت شدیدا هشتش گرو نهشه. به عبارتی شرایطش اصلا خوب نیست. صبح اومد کلی درد دل کرد که بدجوری گیرم و اینا ازم کار 5 نفر آدم رو میکشن و با مساعده موافقت نمیکنن و من با 260 تومن حقوق دارم به زور خودمو زن و بچه مو میگردونم...

یه ایمیل زدم برای همه بچه ها که هر کی میتونه یکمی کمک کنه براش یه مبلغی جمع بشه :

"

همکاران محترم با سلام

با توجه شرایط کاری خدمه این شرکت و میزان حقوق دریافتی بسیار کم و مهمتر از همه تاخیر سه ماهه دریافت همین مبلغ ناچیز،  تصمیم گرفتیم که از همه کسایی که حاضرند برای مساعدت به  آقای فلانی همکاری کنند دعوت کنیم که ماهیانه  مبلغی را برای این منظور کنار گذاشته و به من یا آقای فلانیان تحویل دهند.

شاید کنار گذاشتن یک مبلغ کوچک برای ما نا محسوس باشد ولی برای همکار محترممان آقای فلانی کمک قابل توجهی است.

با تشکر

.....

"


حالا یکی ایمیل زده که چرا نشناخته با آبروی کسی بازی میکنین. اگه بفهمه این ایمیل رو زدین از شرکت میره و ...


من موندم و آش نخورده و دهن سوخته و اعصاب داغون...




+ نوشته شده در  2009/12/16ساعت 15:51  توسط سانتا ماريا  | 



خیلی حرفها رو نمیتونم بنویسم.
خیلی حس ها رو دوست دارم اینجا به اشتراک بذارم نمیشه ولی...

خب یه چیزایی رو دوس داری خبیثانه نگه داری برای خودت،

دوس داری مثل آب نبات یواشکی مزه مزه شون کنی و هر وقت یکی از رو کنجکاوی رفت تو نخت، زود آبنبات رو هلش بدی زیر زبونت  و برای رد گم کنی هم که شده شروع  کنی به حرف زدن راجع به یه دری وری....

تازه برای گفتن یه حرفایی کلمه ها تنهایی جواب نمیدن. باید بو و رنگ و مزه و آهنگ همراهش کنی تا یکمی منتقل بشه. سخته خب؛ جدی میگم. در حق اون حس ظلم میشه.

حالا اومدم اینو بگم و برم :
دلم می خواست بدونی چقد ذوق مرگ میشم میبینم یه آی پی سوئدی یه خط در میون میاد به بلاگم  سر میزنه. 
یعنیااااا میخوام بگم چقد دلم میخواد زودتر این دو هفته بگذره تا این خارجی های احمق وسط زمستون تعطیلات عیدشون شروع بشه و اون آی پی سوئدی برای یه ماه اینطورا بیاد همین نزدیکیا و به اندازه پنج ماهی که نبوده و چندین ماهی هم که قراره نباشه یه دل سیر ببینمش.



پ.ن: ما خعلی میخلصیم آددود جان جان!

    
+ نوشته شده در  2009/12/8ساعت 15:59  توسط سانتا ماريا  | 



بوی دود و گازوئیل که میخورد به دماغم سردم میشود. یاد ترمینال و انتظار و سرما می افتم. یاد روزهایی که صبح اول وقت مادرم میرساندم ترمینال و صبر میکرد اتوبوس راه بی افتد.
 گاهی  اتوبوس را کمی دنبال میکرد و از پشت فرمان برایم خنده ای الکی تحویل میداد که یعنی برو به سلامت.
یعنی
که من  ناراحت نیستم از این که داری می روی.
یعنی که یه وقت فکر نکنی بعد این که رفتی میزنم کنار  و  کمی گریه میکنم تا سبک شوم و انقدر همانجا صبر میکنم تا کسی در خانه به چشم های قرمزم گیر ندهد....

من هم همیشه  از پشت پنجره برایش با نیش باز دست تکان میدادم و بوس میفرستادم.
انگار که دارم یک عکس یادگاری میگیرم و باید لبخند پهنی بزنم.
یعنی که خیالت راحت دارم میروم دنبال زندگی بهتری که منتظرم است.
خیالت راحت من از این رفتن خوشحالم.
 خیالت راحت من اصلا غمگین نمیشوم.
خیالت راحت من شماها را کم نمی آورم.
خیالت راحت، دور که شدیم، وقتی دیگر نمیبینی ام اصلا گریه نمیکنم. به هق هق نمی افتم و بغل دستی برایم دل نمیسوزاند و بهم دستمال نمیدهد...


هنوز که هنوز است بوی دود نیم سوز شده ی اتوبوسهای بین شهری سرم را درد می آورد. بعضی آهنگ ها که همان سالها در تمام راه توی گوشم میپیچید هم همینطور؛
محرومیتم را یادآوری میکند و تمام کمبود هایی که هیچ وقت جایش پر نشد.  اگر دختری داشته باشم شاید برای همیشه در خانه زندانی ام شود....


 پ.ن: بدود مینی بوس سرویس مدرسه امروز هوایی ام کرد وقتی داشتم یک سلکشن قدیمی را گوش میکردم.






+ نوشته شده در  2009/11/25ساعت 12:28  توسط سانتا ماريا  | 


همین جاها بودم روزی

همین جاها که حالا بین چهار چوب این قاب خاک خورده گیر کرده

و همین لبخند را داشتم که در این عکس قدیمی و کهنه دارد با پوسیدگی و کهنگی می جنگد

به همین سادگی، من"بودم". 




پ.ن: تصور یک عکس قدیمی در یک باغ پاییزی با دختر بچه ای با یک بغل گل صحرایی به عهده خودتان :)

+ نوشته شده در  2009/11/14ساعت 7:57  توسط سانتا ماريا  | 





پ.ن: خیلی خودتان را به زحمت نیاندازید. تعداد شمع ها نکته انحرافی دارد. در اصل 28 سالمان تمام شد.



+ نوشته شده در  2009/11/8ساعت 15:46  توسط سانتا ماريا  | 




دیدی گاهی همه چی درست همانجوری میشود که بد تر از آن نمیشود؟


دیدی وقتی که داری قربان صدقه یک بچه کوچک بانمک بور مو فرفری میروی که خیلی شیرین زبانی میکند، یکمی بعدش میخورد زمین و مادرش در حین پاک کردن  اشک های بچه جوری به تو نگاه میکند که میفهمی خیلی خیلی شدیدا به چشم نظر و اینها اعتقاد داشته و از دید او الان تو یک اهریمنی؟


دیدی وقتی داری یک خاطره ای تعریف میکنی در یک جمعی،  آخرین جمله را که داری زمزمه میکنی میفهمی کسی در جمع حضور دارد که با آن خاطره داری میرینی به اعصابش و یا به خودش و همه هم این را میدانند و دارند ژست خود را برای سوت زدن و به اطراف نگاه کردن آماده میکنند و تو داری ته جمله را کلمه به کلمه توی چشم همان یک نفر می جوی و از طرفی هم داری خودت را خیس میکنی؟


دیدی وقتی تازه رفتی سر کار و شدیدا سعی داری خودت را کارمند خوبی بشناسانی وقتی که مدیرت برای لحظه ای از پشت مانیتور تو عبور میکند حتما باید یکی از رفقا با ادبیات چاله میدانی و +40 باهات چاق سلامتی بکند و بقدری یکهو  همه چیز اسلوموشن شود که مدیر تا نقطه ی آخر چتت را بخواند و موقع رد شدن یه لبخند پهن تحویلت دهد؟


دیدی وقتی یک همسایه ای با اعصاب خراب داری که تنها زندگی میکند و متارکه کرده تازه پرایدش را پژو کرده و خیلی از این بابت ذوق کرده و پارکینگش چسبیده به پارکینگ شما در بدترین قسمت ساختمان قرار دارد و یک روز خیلی خیلی سخت کاری وقتی بعد از کلی عقب جلو کردن و زور زدن برای پار ک ماشین، پیاده میشوی میبینی ریدی به جلوی ماشین و قد یک بشقاب گودش کرده ای؟


دیدی بعد از یکی از همین اتفاقها دوست داری با آغوش باز عزرائیل را بغل کنی؟




پ.ن: دیشب من آخری را دیدم!






+ نوشته شده در  2009/11/1ساعت 16:41  توسط سانتا ماريا  | 


دروغ چرا!

باید اعتراف کنم که تا مدتها آزارم میداد، خوب یادم هست که سخت مریض شدم. انگار کن که یک روز صبح با لباس خانه در وسط یک میدان نبرد خشن از خواب بیدار شده باشی و باقی قضایا...

آن روزها مدام با خود فکر میکردم چرا داریم مثل احمق ها رفتار میکنیم و  چرا هیچ کسی به روی خودش نمیاورد که درست عین احمقها شده ایم.

برایم مهم نبود چه بلایی سرش می آید؛ برایش مهم نبود چه بلایی سرم می آید. دلیلی برای ملاحظه نبود و ما با بیشترین انرژی همدیگر را خورد میکردیم.

آنها هم همینطور؛ برایشان مهم نبود که بدانند حقیقت چه بوده و برایشان مهم نبود چه کسی راست میگفت، فقط مهم بود حق همانی باشد که آنها می خواستند. بزرگ بودند. اشتباهات بزرگ، کتمان های بزرگ تر...


اصلا چرا باید مرا یاد این چیز ها بیاندازی، حالا که کمی بزرگ تریم و  دور تریم از هر زمان دیگری؛ حالا که هر کدام مشغولیم با مشغله های خود...

بگذار خیالت را راحت کنم. این را حتم دارم که هیچ وقت از ته دل از او دلگیر نشدم؛ باور کن!

در سیاه ترین لحظه ها میدانستم پشت این جنگ عاری از خرد، کودکانی هستند که با چشمانی ترسیده و مضطرب، در صورتهای هم به دنبال نشانه هایی از لبخندهای فراموش شده میگردند....

حالا دیگر فرقی نمیکند که تو یا او یا همه شما بدانید که حقیقت پشت کدامین ابر سمج پنهان بوده و یا خورشید احمق این همه مدت پشت کدام ابر مانده.

حالا دیگر فرقی نمیکند که به دنبال نشانه هایی بگردی که احتمالا به این جا نمیکشیدمان؛

باور کن هیچ بعید نیست عذاب وجدانی که داری عارضه هرمونی سن و سال باشد...

از من می شنوی رهایش کن... 

شاید این خواسته ی او هم باشد....




پ.ن: شدیدا مخاطب خاص دارد. مخاطبی که هیچ وقت اینها را نمیخواند. پیشاپیش گیر ندادنتان را می سپاسم.



+ نوشته شده در  2009/10/13ساعت 13:5  توسط سانتا ماريا  | 




گاهی دلم برای دختر بچه ای که تمام آرزوهایش در یک سوپر مارکت جا می شود در حالی که گل به دست منتظر قرمز شدن چراغ سر چهار راه است میگیرد...




+ نوشته شده در  2009/10/10ساعت 13:11  توسط سانتا ماريا  | 



امروز صدای گریه یکی از همکارا از اتاق  بغلی بلند شد و  یه چند دقیقه  بعد دخترک با چشمای قرمز برای تعریف داستانش پیش ما اومد، البته با یه جعبه خرما!
 
برای مقدمه گفت من هیچ وقت خرما نمیخریدم... اصلا دوست هم ندارم زیاد... امروز که خیلی اتفاقی همچین کاری کردم این خبر رو شنیدم... و شروع به تعریف داستانش کرد

داستان مربوط بود به دو همکلاسی که سالها عاشق هم بودن و با کلی مشقت تو دوران تحصیل باهم ازداج میکنن. چهارماه پیش هم خدا دختری بهشون هدیه میده. طبق تعاریف این همکار چشم سرخ زندگی اینها خیلی مثال زدنی بوده از بس هم زن و هم مرد نمونه بودن.
 
مادر بقدری عاشق فرزند بوده که با وجود کلی مشغله کاری حاضر نبوده دخترش رو با شیر خشک تغذیه کنه.

جمعه شب یعنی همین دو شب قبل تو مسیر بازگشت از قم، انگار یه تیر از جایی نامعلوم به ماشینشون خورده و درجا سر مادر رو متلاشی کرده، در حالی کودک در آغوشش بوده...

 تغریبا تو این قسمت داستان بود که همه چشما گرد شد و دهن ها باز موند....

بعد شروع کرد با گریه از زندگی سراسر محبت این زوج عاشق پیشه تعریف کرد تا به اندازه ی کافی اول صبح حال همه مون گرفته شه

مرد ظاهرا تو دانشکده ما بوده و من بارها و بارها دیده بودمش. انگار وقتی یکی رو حتی یک کمی هم بشناسی، مصیبتش تا چند برابر دردناک تر از مصیبت غریبه ها  میشه

هنوز نفهمیدم جریان این تیر چی بوده و شاید فردا پس فردا یه دلیل بی ربطی هم براش پیدا شه که آدم با لک و لوچه آویزون بگه عجب....

دارم فکر میکنم به مردی که شاهد پاشیده شدن مغز و صورت زنش رو شیشه جلوی ماشین بوده ، به بچه ای که زمانی که بزرگ شه میشنوه تا آخرین لحظه ی زندگی مادرش تو بغلش بوده و به زنی که داره از بالا به همه اینها نگاه میکنه  و احتمالا باورش نمیشه که دیگه دفتر زندگیش بسته شده ....

تو ذهنم مفهوم خوشبختی رو مرور میکنم. آرزوهایی که آدم داره و مصیبتهایی که سر راهش سبز میشه...

وای که خوشبختی گاهی چقدر دلهره آور و ترسناک میشه خدا!




پ.ن: پست دیروزم یکمیش برمیگرده به نوسانات روحی مربوط به خانوما و یکمیشم برمیگرده به این که انگار خوشی زده زیر دلم و خودم خبر ندارم. گفتم خیلی نگران نشید...




+ نوشته شده در  2009/9/27ساعت 17:48  توسط سانتا ماريا  | 


حالم بد است، بدتر هم  شده ام ، درست مثل حیوانی بیمار به پزشکم چنگ و دندان نشان میدهم و دست نوازشش را میدرم

مدتی است دل تنگی های من شده مثل اسهال های تابستانی که با شیر و آلو ارتباطی تنگاتنگ دارند

بدون دلیل خاصی عصبی ام، عین کسی که یک دل سیر با نامردی کتک خورده باشد و حالا به حال خود رها شده که انتقام بگیرد

تا کی این وضعیت ادامه دارد را نمیتوانم حدس بزنم، فقط میدانم خیلی خسته ام؛ خیلی خسته است...



پ.ن: این پست نظر خواهی ندارد. یعنی نظر نمیخواهم. انشاالله که روشن است.



+ نوشته شده در  2009/9/26ساعت 18:22  توسط سانتا ماريا 


خسته شدم از این همه ترس و اضطراب


از این همه به سخره گرفته شدن و نگرانی های مزمن


از اینهمه نفرتی که ناخودآگاه در ساعت هشت و نیم شب در گوش و چشممان ریخته میشود 


و از این همه سیاه بازی کودکانه و حقیرانه که سعی دارد همه چیز را وارونه جلوه دهد. حتی خدا را...


دیشب لکنت شیر پیر دلم را میلرزاند. بیچاره دختر هایش، بیچاره همسرش...
 

خدایا لطفا بخاطر خودت هم که شده کاری بکن



+ نوشته شده در  2009/9/23ساعت 18:25  توسط سانتا ماريا  | 



خیلی از آدمها خاطره میشوند و از کنارت میروند

  بعضی ها را با این که دوست داری دوباره ببینیشان و براحتی هم میتوانی پیدایشان کنی، بنا به دلایلی به عمد می سپاریشان به تاریخ ؛ بعضی ها را از دست میدهی برای همیشه و بعضی ها را دیگر حاضر نیستی تحت هیچ شرایطی دوباره ببینی 

خاطره ها ولی همیشه هستند، آرام در زیر خروارها خاک فراموشی دفن شده اند و گاهی بو ها، تصویرها، صداها و آهنگ هایی روحت را شخم میزنند و خاطرات کسی را بیرون میکشند و تو در چشم بهم زدنی طی العرض و طی الوقت میکنی و میروی آنجایی که این بو ، صدا یا تصویر از آن سرچشمه گرفته

راستی راستی دارم خیلی ها را فراموش میکنم


تو که اولین پک سیگارمان را دزدکی در اتاق من زدیم و هر دو به سرفه افتادیم

یا تو که وقتی در امتحان ریاضیات گسسته کلی تقلب بهت رساندم انقدر تابلو کردی که هر دو لو رفتیم و شدیم مضحکه یک دانشگاه

و تو که وقتی تمام دلسترت را خوردی با هم تصمیم گرفتیم شیشه هایش را به دیوار خانه مان بکوبیم و تو زود در رفتی تا همسایه ها نبیندندت و من تا مدتها با دیدن شیشه خورده ها به وجد می آمدم

تو که....

چقدر یهو دلم برای همه تان تنگ شد بی شعور ها



پ.ن: برداشت شخصی نفرمایید حضرات! اینایی که گفتم اینجا رو هیچ وقت نمیبینن... در ضمن اینجا بی شعور فحش نیست، یک جور ابراز احساسات غمگین و تلخ است برای کسی که زمانی دوستش داشته ای




+ نوشته شده در  2009/9/22ساعت 18:14  توسط سانتا ماريا  | 


وقتی حرفی میزنیم و قول و قراری میذاریم من بهت اعتماد میکنم، تو ذهن خودم رو حرفت حساب میکنم و فرض میکنم سر حرفت وامیستی.

وقتی یه بار میزنی زیر قولت با خودم میگم خوب گاهی پیش میاد... اتفاقه دیگه

وقتی برای بار دوم میزنی زیر قولت میگم خوب بازم ممکنه پیش بیاد ... اتفاقه دیگه

وقتی برای بار سوم میزنی زیر حرفت خیلی به خودم فشار میارم که بگم احتمالا خیلی بد شانسی...

وقتی برای بار چهارم ، پنجم ، ......(و این نقطه ها همچنان ادامه دارد)



آخه قربون شکلت تو که نمیتونی حتی یه بار سر حرفت واستی چرا انقد خودت رو ضایع میکنی و بقیه رو عصبی!

اینجاست که مطمئن میشم که اشکال از منه که باز به تو اعتماد میکنم و باز وقتی قول میدی خیالم راحت میشه...

نه تو میفهمی چه توهینی به من میکنی با این کار و نه من میتونم بفهمم که این چه توهینیه که به خودت میکنی!

پشت دستم داغ دیگه با آدم بند تنبونی* کار نکنم!




پ.ن * :  بند تنبانی یعنی کسی که مانند بند تنبان کش آمده سرش دست شماست و تهش معلوم نیست به کجا بند شده که وقتی ولش کنی به حال خود همچین در برود که نتوانی ردش  را بزنی.


پ.ن: کاش میشد اینجا را بخوانی



+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 15:46  توسط سانتا ماريا  | 


جونم بگه براتون تو اتاقی که ... اصلاح میکنم تو شرکتی که من کار میکنم عملا تعداد روزه بگیر ها به تعداد روزه نگیر ها شاید تو مایه های اپسیلون باشه.

البته بدلایلی که معرف حضور همه هست چون نباید روزه خواری تابلو باشه ماکرو فر ها  رو تعطیل کردن تا آخر ماه رمضون.

این اتاق چهار نفره ی کوچیک شده سالن غذا خوری 10 15 نفر؛  اول صبح با صبحونه و قهوه و چای و میوه و اینا شروع میشه و دم ظهر با انواع و اقسام بو ها و رنگ ها و سالاد و ترشی ادامه پیدا میکنه تا برسه به چای و دسر عصرونه...

من خیلی آدم شکمویی نیستم ولی جدا حس میکنم کار کردن تو این اتاق از بودن تو که.ریزک یا او.ین کمتر نیست. یکی نیس بگه خوش انصافا حالا که ماکرو فر قطعه حتما برا این بوده که بوی غذا راه نیافته دیگه چرا قابلمه میارین که نهار داغ حنق بزنین! آخه نامردی نیس آدم ماه رمضون از این شکلات خارجی تلخای نه نه بابا دار بیاره به همه تعارف کنه بعد بگه آخ ببخشید چیز جون!

آقا من بوی الان بوی قهوه و لوبیا پلو و سالاد شیرازی خورده به دماغم دیگه چه انتظاری داری ازم؟ اصلا دلم میخواد مزخرف بنویسم. همینی که هست!!




+ نوشته شده در  2009/9/7ساعت 15:55  توسط سانتا ماريا  | 




تا قبل از این معمولا با هر آدمی که آشنا میشدم حس میکردم که موقع حرف زدن باید دایرة المعارف خصوصی و فامیلیمو فراموش کنم و برم سراغ ادبیاتی که توش یه خط در میون حرفایی نباشه که خدایی نکرده زبونم لال روم به دیفار این آدم جدید فک کنه من همه بچگیم رو تو استادیوم آزادی بین تماشاگر نماها گذروندم و همونجا زبون باز کردم. 

خلاصه تعریف از خود نباشه جدیدا حس میکنم که ای دل غافل من چه دختر مودب و خانوم و با شخصیت و با نزاکتی بودم که حجب و حیا نذاشته خیلیا منو کشف کنن. البته بگم من اصلا و ابدا تغییر نکردم. این خود شیفتگی بخاطر دو سه تا آدم جدیدیه که تازه باهاشون آشنا شدم.

بابا تا به چشم نبینین باورتون نمیشه! دیگه حرف بیییییپ بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییپ ی نمونده که اینا چه موقع کار و چه موقع شوخی مدام به هم نگن.
 یه وقت فک نکینین قضیه خودمونیه و بین دخترا و اینا... نه قربون! اینا کلا جلو پسر و دختر و خلاصه همه راحتن.
 این شده که من دیگه بابت یه سری فحش +3 نباید شرمنده خودم بشم و وجدانم بابت یادآوری نگاه ماخوذ به حیای پدرم قلنج کنه...
من که عین پوشک بچه دارم کار عوض میکنم ممکنه اینجا یکمی بیشتر بمونم. به نظرم هم کارش بهتره هم این احساس بهم دست میده که چه آدم فرهیخته ای هستم (نگاه معصومانه یک اهریمن)






پ.ن: بسی  حال میکنم با این مارکز و نوشته هاش! شما رو به همین ماه عزیز "پاییز پدر سالار" رو از دست ندین. زبون روزه میچسبه.




+ نوشته شده در  2009/9/6ساعت 14:29  توسط سانتا ماريا  | 



این حروفی که به دنبال هم ردیف شده اند برای توست

حالا که بیشترین دوستم شده ای

همیشه گی ترین صدای آشنایم شده ای

و دیگر هیچ کسی نمیتواند در سهمی از روح من بر تو پیشی بگیرد

-و تنها برای توست که دوست دارم زمان را بکشم که این 6:15 دقیقه صبح لعنتی یک چند ساعتی دیرتر برسد-

برایت نگفته ام که کشف بزرگی کرده ام

هیچ میدانستی؛ تو در آب به دنیا آمده ای و من روی زمین داغ زاده شدم. هنوز هم  تو در حباب نامرئی آب غوطه وری و من بطور غریزی شاید مثل اسپند بالا و پاین میپرم! برای همین است که  فکر میکردیم زمان برای ما با یک سرعت عبور نمیکند...

وای که چه ترکیب بی نظیری...

تنها به همین دلیل است که میتوانی آرام و آهسته به همان کندی خاص خودت جست وخیز های پر دنگ و فنگ مرا تماشا کنی و در  یک لحظه برایم لبخندی به طول چند روز در مقیاس من بزنی...

من و تو  شاید روزی این ترکیب بی نظیر را در کتاب رکورد های جهان ثبت کنیم...

و من اکنون بیشتر از همیشه دوستت دارم




پ.ن: این نوشته تقدیم می شود به همسر بعد از اینها درست 9 روز مانده به جشن عروسی

 


+ نوشته شده در  2009/7/22ساعت 16:52  توسط سانتا ماريا  | 


واقعا نمیدونم چی باید بگم!

از ساعت 5 صبح تا حالا بهت زده شدم!

با حرفایی که مخملباف به عنوان نماینده موس*وی تو یکی از ست*اد ها زده به نظرم قراره این ان*تصا*بات قر*بانی های زیادی داشته باشه...



+ نوشته شده در  2009/6/13ساعت 12:15  توسط سانتا ماريا  | 

 




من را*ی میدهم حتی اگر تنها دلیلم ندیدن صورت ا*ن*ژ*د در تمام شبکه های تلوز*یونی باشد.
من را*ی میدهم، اگر تنها دلیلم نشنیدن آمارهای دروغ و خیالبافی پیروزیهای حقیرانه در عرصه های بین المللی باشد.

من را*ی میدهم برای این که در چهار سال آینده با دیدن هر سخنرانی و هر مباحثه ی از فرد مذکور مجبور نشوم معده و روده ام را بالا بیاورم و دوباره قورتشان بدهم.

من را*ی میدهم برای شروع حرکتی به سمت بهتر زندگی کردن در همین زمان، نه به امید ریشه کن شدن تح*جر توسط مریخیها درآینده هایی خیلی دورتر که شاید به نبیره و ندیدهایم هم نرسد...

من در ان*تخ*ابات شرکت می کنم و امیدوارم تمام کسانی که در انتظار مریخی ها نشسته اند تا بلکه بیایند و انق*لاب جدیدی راه بیاندازند و همه را نجات دهند از این خواب کودکانه بیدار شوند و حداقل برای منفعل نبودن با من همراه شوند.




پ.ن بی ریط :  http://www.youtube.com/watch?v=y4D_hguWPQE
+ نوشته شده در  2009/5/19ساعت 13:36  توسط سانتا ماريا  | 


ته دلم میگویم "گور پدر دنیا هم کرده" و به همه لبخند میزنم. به جایی دورتر از صورت ها نگاه میکنم و به صداهایی فراتر از محیط اطرافم گوش میدهم

ته دلم میگویم "گور پدر دنیا هم کرده " که تمام دست اندازهایش را در راهی میچیند که تو انتخاب کرده ای و با خودم فکر میکنم اگر یک بار دیگر مادری مرا بزاید حتما کسی در مایه های جهانگرد کارتون  مِمول خواهم شد
 
مطمئنم روزی که پرنده میخواسته پرواز را برای اولین بار تجربه کند با خودش فکر کرده گور پدر دنیا هم کرده که  امروز زمین هم محکم تر او را میکشد و یا احتمالا دیشب حشره ای که خورده بوده بدن او را به سنگ تبدیل کرده ...

دیگر فرقی نمیکند که مرا چگونه وارد بازی کند، تغریبا چند دست آخر بود که مطمئن شدم تمام کارتهایم را از بر است و روی تمامشان علامت گذاشته و حالا من برای تنوع هم که شده مدتی است از سرترین کارتهایم شروع به باختن می کنم.


 پ.ن : خیلی خیلی بدون شرح

 

+ نوشته شده در  2009/5/18ساعت 12:19  توسط سانتا ماريا  | 



این غیبت طولانی ام کمی تا قسمتی پر بار بود

کافه پیانو را تمام کردم و رفتم سراغ سال بلوا از عباس معروفی و بعد از آن هم سفر به دشت ستارگان پائولو کوئیلو.

دست تقدیر است یا ضمیر ناخودآگاه، نمیدانم ولی در مجموع دنیای کتابهایی که برای خواندن میآیند زیر بالشم بسیار بسیار نا همگونند. کافه پیانو با نثری کاملا امروزی؛ پر از تعاملات اجتماعی و درونی یک مرد میان سال مدرن است که مانند بیشتر عناصر ذکور خیلی زیاد قرص اعتماد به نفس خورده است. نویسنده و قهرمان داستان یکی هستند و راوی به نوعی دارد داستان زندگی خودش را تعریف میکند.

دو مسئله در مورد این کتاب بود که به این کتاب پرفروش رنگی متفاوت داده بود، یکی این که نویسنده ازدنیای واقعی خودش هم برای داستانش به بهترین شکل استفاده کرده بود و کتاب خیلی خودمانی بود. شاید بشود گفت داستان یک جورهایی شرح حال کاملا واقعی است که هر جایی نویسنده عشقش کشیده کمی ادویه قاطی واقعیتها کرده که خوش خوراک تر شود.

دومین مسئله راجع به کتاب این است که نویسنده قید و بندی برای این که از کلمات استفاده کند برای خود تعیین نکرده و هر جا که صلاح دیده به تخم و ماتحت و هزار تا مکان بی تربیتی ارجاع داده. در مجموع کتابی بود که بعد از خواندنش احساس خوبی داشتم.

و اما...در "سال بلوا" عباس معروفی عادت پیچاندن لقمه دور سر برای تعریف ماجرا را همچنان حفظ کرده و با تردستی که دارد خواننده را وادار میکند تمام کتاب را تا آخر با همان پیچش دور سر ادامه دهد. قهرمان داستان زنی بود از طبقه اشراف و در هفت روز آخر زندگی خود هر چه از گذشته و حال و آینده وخیالات خود میدید بی هیچ ترتیبی بیان میکرد.

تنها ایرادی که این کتاب داشت به نظر من البته این بود که چون عباس معروفی مرد است نتوانسته بود خوب در قالب یک زن داستان سرایی کند. نوشا ی داستان خیلی برای من قابل لمس نبود...

و در نهایت پائولو کوئیلو در سفر به دشت ستارگان باز بروی منبر رفته و اینبار سفرنامه ی خودش را از یک جایی به یک جای دیگر نقل کرده، سفری که به منظور تزکیه و بالا بردن درجات و از این جور چیزها ست. نمیدانم چه هیزم تری به من فروخته که هر کاری میکنم کتابهایش به مذاق من خوش نمی آیند.




پ.ن: همچنان از عوارض بعد از عمل دچار بد صدایی هستم. انگار جوجه کلاغ موقع بیرون آوردنش از حنجره ام به در و دیوار گلویم خنج کشید با منقار و پنجول هایش.


پ.ن: کلا حوصله ندارم. هم دلیل دارد هم ندارد.



+ نوشته شده در  2009/5/5ساعت 9:16  توسط سانتا ماريا  | 



اپیزود اول؛ گزارش وضعیت:


خوابهای پریشان میبینم.

دختری که در حین (احتمالا آخرین) صخره نوردی اش پیش از رسیدن به بالای صخره یک دستش سر میخورد و پس از اندکی تقلا و فریاد زدن دست دیگرش هم رها میشود و با سر به طرف زمین پرواز میکند...


کامیونی که با سرعت از روبرو منحرف میشود و  در جاده ای ناشناس به سمت من میتازد و من بی اختیار با چشمهای گرد شده از وحشت برایش بوق میزنم...

روی شاخه ای ایستاده بودم. انگیزه اش را بخاطر نمی آورم ولی انگار داشتم از درخت بالا میرفتم. برای رسیدن به شاخه ی بالا سرم دستم را تا جایی که میشد بلند کردم، کافی نبود و نیاز به اندکی پرش داشت. با هر تقلا پوست زمخت درخت کف پاهایم را قلقلک دردناکی میداد.
حواسم از شاخه ی بالایی پرید و روی حشره ای که داشت بین شیار های پایین شاخه میخزید فرود آمد. حشره تقلا میکرد خودش را برساند به تنه درخت.
خاکستری بود و تمام بدنش پر از کرک های ریز بود. خم شدم حشره را دقیقتر دید بزنم که جاذبه زمین آغوشش را برایم گشود... 


اپیزود دوم؛ گزارش کار:


کمتر از20 دقیقه دیگه ساعت کار امروزم تموم میشه و من آزاد میشم. پاهام از بس رو صندلی نشستم ورم کردن و کفشام برام کوچیک شدن.

 کار تمام وقت یعنی به عبارتی 190 و خورده ای ساعت کار در یک ماه و به عبارت خیلی بهتر یعنی مزخرفترین شکنجه ای که آدم میتونه برای خودش فراهم کنه.

محل کار تیم فنی تو طبقه ی زیر زمینه؛ در تمام طول روز فقط یه بار که برای نهار خوردن میریم طبقه 2 ام، میتونیم نور خورشید و خیابون و آدما رو از پنجره ی راه پله ببینیم. گاهی بوی فاضلاب سرویس های بهداشتی هم به این شرایط تنوع میده.

 بخاطر سرمای همیشگی زیر زمین نمیشه در ورودی رو باز گذاشت و این چیلر های حرارتی بی مصرف هم از پس سرما بر نمیان. حالا من نمیدونم سرما خوردم یا حساسیت فصلی دارم که مدام عطسه میکنم.
دیروز با مدیرم صحبت کردم و قرار شد فیلد کاریم رو عوض کنم.

قراره وارد گروهی بشم که خعلی کارشون زیاد و خفنه، حالا از دیروز یکی داره تو گوشم میگه "لعنت بر دهانی که ..."


اپیزود سوم؛ پند اخلاقی:


انسانهایی که خر شانس هستند نباید زیاد ریسک بکنند.


اپیزود چهارم؛ گزارش فرهنگی:


با وجود این که دو سه تا کتاب نیمه تمام دارم دیشب کتاب کافه پیانو را شروع کردم. میگویند با حال است.




پ.ن: کسی میداند "گیزموت" یعنی چه؟


+ نوشته شده در  2009/4/8ساعت 17:49  توسط سانتا ماريا  | 



بلاخره تعطیلات تموم شد و همه چی مثل سابق از سر گرفته شد. کار و ترافیک و شلوغی خیابونا و عجله و دویدن برای سپری کردن لحظه های سال جدید.

عید امسال هم مثل پارسال رفتیم به یه مسافرت نسبتا بی برنامه، این بار رفتیم سمت تبریز و ارومیه. اسکو و کندوان رو از نزدیک دیدیم. تا لب مرز ترکیه رفتیم و از اونجا هم تغریبا به موازات نوار مرزی حرکت کردیم به سمت پیرانشهر و مهاباد و بلاخره بعد 5 روز برگشتیم خونه.

همسفرهای خیلی خوبی داشتیم و در مجموع مسافرت مختصر و مفیدی بود. آقای همسر به دلیل پاره ای ملاحضات با ما همراه نشد و تلفنی گزارش سفر رو دنبال میکرد.

 در طول این 16 17 روزی که دچار تعطیلات بودم فقط برای خوندن بلاگ دوستام و ادامه دادن به بازی آنلاین مافیا تو فیس بوک آن لاین می شدم. این بازی های اعتیاد آور فیس بوک به طرز مضحکی آدم رو سر کار میذارن.

یکمی عید دیدنی رفتیم و یکمی عید دیدنی اومدن خونمون و ما در هر دو صورت هی خوردیم شیرینی و آجیل و باقلوا و شکلات؛ حالا هم که همه چی تموم شده داریم برنامه ریزی میکنیم این آثار بجا مانده از پر خوری رو زود تر رفع و رجوع کنیم.

بعد از این که به سفارش آقای پدر رفتم یکی دو تا متخصص وطنی هم از حنجره م بازدید کنن، کاشف به عمل اومد که جوجه کلاغی که تو حلقم گیر کرده بود به زبون خوش بیرون نمیاد و احتیاج به جراحی داره.
طی 4 ماه گذشته این دومین عملیه که نصیبم شده و به قول هشت جان آقای همسر باید با "انجیر"* جمله بسازه. هفته بعد برمیگردیم ولایت که مورد معالجه قرار بگیریم و شاید دکتر عمل زیبایی هم رو هنجره م انجام بده و صدا مخملی بشم.

چیزی که این روزا نگرانم میکنه قابل عرض تو این بلاگ نیست. زندگی من تو سال قبل خیلی بیشتر از گذشته دچار تغییرات شد که یه سریش خیلی خوشایند بود و یه سریش هم تلنگر بود. در مجموع من سال خوبی رو گذروندم و احساس خوبی که الان دارم مدیون همین تلنگر ها و تغییرات هستم.


    
 
 
+ نوشته شده در  2009/4/4ساعت 12:18  توسط سانتا ماريا  | 


وقتی خیلی کوچیک بودیم دختری تو فامیل بود که از چند جهت مورد علاقه ی من نبود.

یکی این که پوستش سفید بود و من سبزه بودم.

دوم این که موهاش بور بود و چشاش قهوه ای روشن و من چشم و موهام قهوه ای خیلی تیره بود

سوم این که ترنج وقتی 3 تایی با هم بودیم اونو به من ترجیح میداد

چهارم این که درسش خوب بود

 پنجم این که دختر خیلی زیادی عاقلی بود و هر حرفی رو به هر کسی نمیزد و مثل ما دهنش دروازه غار نبود و خونه داری بلد بود و لباساشو خراب نمیکرد و تو همون 5 6 سالگی به زن کامل بود و ...

 در نهایت هم چون گاهی برای این که ما یکمی یاد بگیریم بهمون میگفتن "فلانی رو ببینین... پی پی*ش به سر شماها ! ببینین چقد زرنگ و خانومه"

تو مهمونیا شدیدا عشوه و ادا داشت و موهاشو مثل خانوما آرایش میکرد. همیشه رئیس بود و حتی به ماها دستور میداد که مثلا هر وقت من اینجوری اشاره کردم فلانی تو بیا برقص و ...

برای من که همیشه ی خدا موهام مدل پسرونه کوتاه بود و حتی اگه لباس دخترونه میپوشیدم زانوی زخم و زیلی و چند تا جای کبودی رکاب دوچرخه روی پاهام کاملا به لطافت و ظرافت نداشته ام صحه میذاشت، این دختر به معنای کلمه نقطه مقابل بود.

 البته بر اساس جوی که تو اون سالها بین پدر و مادرای طایفه ی  ما حاکم بود اگه دلم هم میخواست مثل دخترای دیگه قر و قمیش داشته باشم با چشم غره ی  مامان و دایی و بابا و خاله و مادر بزرگ و معلم پرورشی و مدیر و خلاصه  حسن و حسین روبرو میشدم و باید تمام مظاهر تهاجم فرهنگی رو قبیح میدونستم حتی با زور گدنک! 

بماند که وقتی خاک وخلی از یه جنگ خیابونی برمیگشتم خونه احساس بهتری داشتم نسبت به وقتایی که مجبور بودم تو یه مهمونی ادای یه دختر تیتیش و تر تمیز و مودب رو در بیارم. 

 فک کنم تو سالای آخر دبیرستان بود که دیگه تصمیم گرفتم به دستام کرم بزنم که مثل دست پسرا پوست پوست نشه و مواظب باشم رو صورتم خراش و زخم جدید اضافه نکنم. 

این دختر هیچ وقت بچه نبود و هیچ وقت شیطنت نکرد. همیشه بین بزرگتر ها بود و اگه میومد بین ما بچه ها  فقط برای این بود که باز با یه لباس یا کفش یا یه خاطره از فک و فامیلش تو آمریکا ما رو مبهوت برتری خودش بکنه...

بعد از این که همه رفتیم دانشگاه من چند سالی ازش بی خبر بودم ، بعد از مدتها وقتی دیدمش با یه آدم جدید روبرو شدم. آدمی که فیس و قمیش و ادعاش به نسبت سالهای قبل بیشتر که نشده بود هیچی، کمتر م شده بود. آدمی که خیلی نگاهش محجوب تر بود و حالا دیگه از بالا به ماها نگاه نمیکرد و آدمی که از ضعفاش هم حرف میزد...

الان به نسبت قدیما خیلی بیشتر دوستش دارم، و البته تنها چیزی که هنوزم مثل بچگی ها باعث میشه گاهی حرصم بده رنگ پوستشه و البته این که الان دانشجوی دکترا شده  و من به همون فوق لیسانس زورکی اکتفا کردم D: 

مطمئنم اگه ازش بپرسم جواب درستی بهم نمیده ولی فکر میکنم اون هم نسبت به تجربیات پر هیجان بچگی من غبطه میخوره. من که حاضر نیستم هیچ کدوم از اون لحظه ها رو بدم تا بشم یه دختر با نزاکت...



پ.ن: این داستان ادامه دارد...


+ نوشته شده در  2009/3/16ساعت 17:56  توسط سانتا ماريا  | 


دیشب داشتم میرفتم مسواک بزنم و بخوابم که یهو انگار تمام دل و رودم تبدیل شد به یه بافت بتونی...

یه درد خیلی شدید عین برق گرفتگی یهو شروع کرد به چنگ انداختن به دل و روده ام. مسواک به دست اومدم تو اتاق خواب، و به صورت اسلوموشن رو تخت ولو شدم.

نمیتونستم حرکت کنم و درد کاملا غافل گیرم کرده بود. خودم که فکر میکنم بخاطر این بود که کلی لیمو ترش همراه نهار و شام خورده بودم.

خلاصه که یه لحظه فکر کردم نکنه همینجوری بمیرم؟ بعد فکر کردم اینجوری اصلا رمانتیک نیست. بعد فکر کردم کاش یکم به سر و ضعم رسیده بودم، یکمی آبرو مندانه تر بود. تو همین فکرا بودم که همونجوری مسواک به دست و مچاله خوابم برد. 


همین مسئله باعث شد به این فکر کنم که آدم چه جوری بمیره بهتره و اقلا اگه آدم قدرت انتخاب داشت دوست داشت صحنه ی جون دادنش و دلیل مردنش چی باشه. با این که این بلاگ کپک زده و به نظرم غیر از خودم و چند تا از فک و فامیلا که تو ودرواسی میان اینجا یه سرکی میکشن تصمیم گرفتم یه مسابقه ترتیب بدم.
هر کسی که حوصله داشت و دلش خوش بود بیاد یه چند خط بنویسه که دوس داره وقتی مرد تو چه شرایطی بمیره و اولین صحنه ی مردن خودش رو تشریح کنه.
دوستان لطفا روده درازی نکنین و برای این که خط رو خط نشه کامنت خصوصی برام بذارین.
به بهترین و باحالترین توصیف جایزه میدم(به جون خودم)
خوب دیگه! بجنبین ببینم کی قراره باحال تر بمیره....
 

+ نوشته شده در  2009/3/10ساعت 15:58  توسط سانتا ماريا  | 


مادر بزرگ پیری داشتم (مادر بزرگ پدری) که خدا بیامرز عمر بسیار با عزتی داشت. در طول عمر طولانی اش به هیچ کس زحمت خاصی نداد.

یک سال نزدیک عید آمد خانه ی ما، گفتند مریض احوال شده؛ یک هفته ای برای نهار و شام همراه ما میشد و همه کارهای شخصی اش را به سختی ولی به تنهایی انجام میداد. اجازه نمیداد کسی کمکش کند. تنها انتظاری که از ما داشت این بود که در خانه تنها نماند. میگفتند از وقتی جوان بوده به شدت از تنهایی و مردن در تنهایی وحشت داشته.

بعد توان بدنش کمتر شد، دیگر با ما غذا نمیخورد. غذایش را میبردیم کنار بسترش و معمولا کسی برای غذا خوردن کمکش میکرد. حتی نمازش را هم در رخت خواب میخواند. تا چند روز اوضاع همینطور بود و سرانجام بدون این که کسی را به دردسر بیاندازد یک شب آرام و بی صدا خوابید و دیگر بیدار نشد.

همان شبی که آرامتر از همیشه خوابیده بود، مادر بزرگ مادری ام خانه ما مهامان بود و رنگ و بوی مرگ را در چهره اش دید، نشست بالای بسترش و تا خود صبح برایش قرآن خواند.

عمه ام هم کنارشان بود و هر از چند گاهی که چرتش پاره میشد کمی گریه میکرد و ریز ریز با خودش حرف میزد که دل خودش را بیشتر برای مادرش بسوزاند و بیشتر گریه کند.بعد دوباره همانطور که نشسته بود چرتش میگرفت.

پدرم هم تا صبح نخوابید. هی میآمد و میرفت و هی از مادر بزرگ مادری ام میپرسید حالش بهتر شده یا نه....

صبح تمام کرد. خانه مان شلوغ بود. ترنج تازه نامزد کرده بود و نامزدش هم خانه ما بود. مادر و پدر بزرگ مادری ام هم بودند. عمه و دختر عمه ام هم که از شب قبلش آمده بودند. وقتی که تمام کرد همه بالای سرش بودیم. همه دوره اش کرده بودند و تنها نبود.

مادر بزرگ مادری ام قرآنش را بست، یک فاتحه خواند، چشمهای مادر بزرگ (پدری) ام را بست و دندانهای مصنویی اش را که داخل دستمال سفیدی بود از کنار بسترش برداشت.

از عصر روز قبلش تا صبح یکبند قرآن خوانده بود و حسابی خسته بود. رفت در اتاق خواب مادرم وکمی خوابید تا قبل از این که همه فامیل برای گریه و زاری هجوم بیاورند کمی استراحت کند.

چیزی که من را علاوه بر خوش اخلاق بودنش جذب مادر بزرگم میکرد دستهایش بود. دستهایی بسیار لاغر و کشیده با پوستی شدیدا نازک و شفاف که همه رگهایش از زیر آن پیدا بود.

کوچک که بودم می نشستم کنارش و شروع میکردم به کشف آناتومی رگ ها و استخوانهای انگشتها و کف دستش که از زیر پوست شفاف شده اش کنجکاوی ام را قلقلک میداد. مسیر رگهایش را دنبال میکردم و گاهی برای آزمایش علمی با انگشت یکی از رگها را به آرامی فشار میدادم تا ببینم  دستش بر اثر نرسیدن خون سفید میشود یا نه، که البته هیچ وقت هیچ تغییری نمیکرد.

به نظرم او هم از این بازی لذت میبرد چون تا می نشستم کنارش دستش را میگذاشت روی پام ...


هروقت که بنا به هر دلیلی قلبم در پمپاژ خون سخاوت به خرج میدهد و رگ دستهایم قلنبه سلنبه از زیر پوستم خود نمایی میکنند دلم میخواهد حتما یک نوه دختر داشته باشم که بتواند تاریخ را تکرار کند.




پ.ن: وقتی ماری کوچک بود.



+ نوشته شده در  2009/3/3ساعت 16:44  توسط سانتا ماريا  | 




احساسی دارم که نمیدانم ناشی از چیست. انگار قرص خورده باشی و نصف مغزت را Bypass کرده باشی و فقط مثل دوربینهای مدار بسته همه چیز را ببینی.

دارم به گذشته ای که چندان دور نیست فکر میکنم و با یک قیچی سعی دارم بعضی تصاویر را ببرم و بگذارم یک جای امن تا ماندگار تر شوند.

دارم به روابطی فکر میکنم که قطع شدند و روابطی که ساخته شدند. دارم به آلبومی فکر میکنم که باید بعضی از عکسها را در بیاورم و جا برای عکسهای جدید باز کنم.

من دچار نوعی سوء برنامه ریزی هستم. دچار عدم قطعیت، عدم تمرکز، دچار هیجان و دچار تنوع طلبی... و از این مدل زندگی شدیدا لذت میبرم.

گاهی دوست دارم نقش بازی کنم و گاهی خودم را فریاد بزنم.

دلم هیجان شدید میخواهد.( درست به اندازه روزی که اسبی که سوارش بودم رم کرد و تاخت، حیوان وحشی شده مثل جن دیده ها ناهموارترین مسیر را برای فرار از دست جن ها انتخاب کرد و من چندین بار عذرائیل را سوار بر اسبی دیگر در کنار خودم دیدم که برایم بوس میفرستاد.)

دلم آرامش میخواهد. (درست به اندازه ی وقتهایی که خودم را به زور جا میدادم توی تخت مادرم و به صدای نفس های منظمش در خواب گوش میدادم)
دلم میخواهد تنها باشم و تنها صدایی که میشنوم صدای ورق زدن کتابم باشد.
دلم میخواهد یک مهمانی ترتیب دهم و همــــــه کسانی را که میشناسم -حتی کسانی که ندیده و نشنیده دوست شده ایم- را دعوت کنم.

در حال حاضر دو تا کار دارم، یک کار تمام وقت و دیگری یک پروژه که بایک تیم رویش کار میکنم (که اکثر اعضای آن عین بند تنبان مدام از دستم در میروند)و این پروژه هم بعد از ساعت کار دو سه روزی در هفته وقتم را تا پاسی از شب میگیرد.

به دوستانم کم تر از قبل سر میزنم، تولد هشت را از دست دادم و گاهی آقای همسر بعد از این  با ایما  اشاره بهم میگوید که کسی که دارد متاهل میشود باید وقت بیشتری برای خانواده  (منظورش خودم و خودش است) بگذارد. قول داده ام کارم را بعد از ازدواج سبک تر کنم.

دو ماهی میشود که خانواده ام را ندیده ام و خانه مشترک من و غنچه از بس که نرسیدیم تمیزش کنیم تبدیل به محل کشت میکروب شده است.

قرار بود کلاس باله را ادامه دهم که هیچ ساعتی از هفته را پیدا نکردم که خالی باشم و به همین دلیل پیچید. یکی از دوستانم لقب "بی جنبه ترین متاهل شده ی دنیا" را به من داده و من تمام سعیم را میکنم که جنبه ام را بالا ببرم.

آشفتگی مربوط به کارم خیلی تخصصی است و به همین دلیل از جزئیات آن فاکتور میگیرم.( دارم روی جاوا و هر چیزی که مربوط به آن است داکیومنت و منوال میخوانم)

همچنان شبها قبل خواب کتاب میخوانم. "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" پائولو کوئیلو را (چون کتاب بهتری دم دست نبود) خواندم، به نظرم داستانهای این نویسنده مخصوص دوران نوجوانی است. دو کتاب دیگر را به صورت موازی میخوانم "فاطمه فاطمه است" دکتر شریعتی و یک مجموعه داستان کوتاه از "عباس معروفی" به نام "دریا روندگان جزیره آبی تر".




پ.ن: این پست هم یه توضیح است هم یک توجیه هم یک چاق سلامتی

 

+ نوشته شده در  2009/3/2ساعت 17:24  توسط سانتا ماريا  |