تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه


مرگ بر سبزی پلو با ماهیی که با یک سبزی اشتباهی پخته شود.


امضا: ماری سنگ تو شکم




آقا یکی نیست به ما بگه شما که چیز کدبانو گری نداری ( بخونید جیگر ، جنم یا هر چیزی که تو ادبیات شما مترادف شخم باشه) چرا دس میکنی تو فریزر یه بسته سبز درمیاری میریزی تو برنج؟



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 16:0  توسط سانتا ماريا  | 



یه بنده خدایی از خدمه شرکت شدیدا هشتش گرو نهشه. به عبارتی شرایطش اصلا خوب نیست. صبح اومد کلی درد دل کرد که بدجوری گیرم و اینا ازم کار 5 نفر آدم رو میکشن و با مساعده موافقت نمیکنن و من با 260 تومن حقوق دارم به زور خودمو زن و بچه مو میگردونم...

یه ایمیل زدم برای همه بچه ها که هر کی میتونه یکمی کمک کنه براش یه مبلغی جمع بشه :

"

همکاران محترم با سلام

با توجه شرایط کاری خدمه این شرکت و میزان حقوق دریافتی بسیار کم و مهمتر از همه تاخیر سه ماهه دریافت همین مبلغ ناچیز،  تصمیم گرفتیم که از همه کسایی که حاضرند برای مساعدت به  آقای فلانی همکاری کنند دعوت کنیم که ماهیانه  مبلغی را برای این منظور کنار گذاشته و به من یا آقای فلانیان تحویل دهند.

شاید کنار گذاشتن یک مبلغ کوچک برای ما نا محسوس باشد ولی برای همکار محترممان آقای فلانی کمک قابل توجهی است.

با تشکر

.....

"


حالا یکی ایمیل زده که چرا نشناخته با آبروی کسی بازی میکنین. اگه بفهمه این ایمیل رو زدین از شرکت میره و ...


من موندم و آش نخورده و دهن سوخته و اعصاب داغون...




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:51  توسط سانتا ماريا  | 



خیلی حرفها رو نمیتونم بنویسم.
خیلی حس ها رو دوست دارم اینجا به اشتراک بذارم نمیشه ولی...

خب یه چیزایی رو دوس داری خبیثانه نگه داری برای خودت،

دوس داری مثل آب نبات یواشکی مزه مزه شون کنی و هر وقت یکی از رو کنجکاوی رفت تو نخت، زود آبنبات رو هلش بدی زیر زبونت  و برای رد گم کنی هم که شده شروع  کنی به حرف زدن راجع به یه دری وری....

تازه برای گفتن یه حرفایی کلمه ها تنهایی جواب نمیدن. باید بو و رنگ و مزه و آهنگ همراهش کنی تا یکمی منتقل بشه. سخته خب؛ جدی میگم. در حق اون حس ظلم میشه.

حالا اومدم اینو بگم و برم :
دلم می خواست بدونی چقد ذوق مرگ میشم میبینم یه آی پی سوئدی یه خط در میون میاد به بلاگم  سر میزنه. 
یعنیااااا میخوام بگم چقد دلم میخواد زودتر این دو هفته بگذره تا این خارجی های احمق وسط زمستون تعطیلات عیدشون شروع بشه و اون آی پی سوئدی برای یه ماه اینطورا بیاد همین نزدیکیا و به اندازه پنج ماهی که نبوده و چندین ماهی هم که قراره نباشه یه دل سیر ببینمش.



پ.ن: ما خعلی میخلصیم آددود جان جان!

    
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 15:59  توسط سانتا ماريا  | 



بوی دود و گازوئیل که میخورد به دماغم سردم میشود. یاد ترمینال و انتظار و سرما می افتم. یاد روزهایی که صبح اول وقت مادرم میرساندم ترمینال و صبر میکرد اتوبوس راه بی افتد.
 گاهی  اتوبوس را کمی دنبال میکرد و از پشت فرمان برایم خنده ای الکی تحویل میداد که یعنی برو به سلامت.
یعنی
که من  ناراحت نیستم از این که داری می روی.
یعنی که یه وقت فکر نکنی بعد این که رفتی میزنم کنار  و  کمی گریه میکنم تا سبک شوم و انقدر همانجا صبر میکنم تا کسی در خانه به چشم های قرمزم گیر ندهد....

من هم همیشه  از پشت پنجره برایش با نیش باز دست تکان میدادم و بوس میفرستادم.
انگار که دارم یک عکس یادگاری میگیرم و باید لبخند پهنی بزنم.
یعنی که خیالت راحت دارم میروم دنبال زندگی بهتری که منتظرم است.
خیالت راحت من از این رفتن خوشحالم.
 خیالت راحت من اصلا غمگین نمیشوم.
خیالت راحت من شماها را کم نمی آورم.
خیالت راحت، دور که شدیم، وقتی دیگر نمیبینی ام اصلا گریه نمیکنم. به هق هق نمی افتم و بغل دستی برایم دل نمیسوزاند و بهم دستمال نمیدهد...


هنوز که هنوز است بوی دود نیم سوز شده ی اتوبوسهای بین شهری سرم را درد می آورد. بعضی آهنگ ها که همان سالها در تمام راه توی گوشم میپیچید هم همینطور؛
محرومیتم را یادآوری میکند و تمام کمبود هایی که هیچ وقت جایش پر نشد.  اگر دختری داشته باشم شاید برای همیشه در خانه زندانی ام شود....


 پ.ن: بدود مینی بوس سرویس مدرسه امروز هوایی ام کرد وقتی داشتم یک سلکشن قدیمی را گوش میکردم.






+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:28  توسط سانتا ماريا  | 


همین جاها بودم روزی

همین جاها که حالا بین چهار چوب این قاب خاک خورده گیر کرده

و همین لبخند را داشتم که در این عکس قدیمی و کهنه دارد با پوسیدگی و کهنگی می جنگد

به همین سادگی، من"بودم". 




پ.ن: تصور یک عکس قدیمی در یک باغ پاییزی با دختر بچه ای با یک بغل گل صحرایی به عهده خودتان :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 7:57  توسط سانتا ماريا  |