بعضی مکان ها انگار سیگنال میفرستند برای آدم. خیلی رسمی دعوتت میکنند. انگار که تبانی کرده باشند با یکی از حواس پنج گانه که نشانه ها را بگیرند و سریع تصویر سازی کنند و تصویر را بگذارنند روی پس زمینه ی ذهنت. حالا تو میمانی و یک تصویر سمج و دعوتی که منتظر اجابت است...
حالا وقتی بایک آدم خوش خوراک خوش ذائقه میگردی هر وقت با ولع از غذایی یا از رستورانی یا از مزه ای تعریف میکند تو را در خاطره ی خوشمزه ای شریک میکند که خوره ی روحت میشود؛ همیشه مترصد فرصتی میمانی که بتوانی آن مزه را تجربه کنی.
تمام این داستانها دست در دست هم داد که با عبور از میدان راه آهن یکهو یی دلم غنج برود برای دیزی خوردن در یک فضای سنتی قدیمی همان اطراف که شنیده بودم رو دست ندارد! بعععله سفره خانه سنتی بود با قدمت حدودا 130 سال به نام سفره خانه آذری در خیابان ولی عصر نرسیده به راه آهن. آدرسش را تلفنی گرفتم و رفتیم...
یعععنی مرشدی که پشت دخل بود مال سال 42 43 بود با همان تیپ لباس و نگاه و اینها. یک دیس خرما روی پیشخان بود برای خوش آمد گویی به هر که می آمد یا میرفت. فضای داخل قهوه خانه هم مال همان سال 42 43 بود با بچه مرشد ها و میز ها و تزئینات زور خانه ای و کشکولی و نقاشی های باستانی؛ بعد از سالن حیاط بزرگی بود با حوض آبی در وسط و سکویی در مقابل و سقفی از برزنت؛ پر از میز و تخت های مفروش سنتی. روی سکو گروهی نوازنده آهنگهای قدیمی میزدند؛ یعنی انگار زمان چندین سال از این قهوه خانه عبور نکرده بود. درست عین آلبوم جوانی های پدر مادرها.
دیزی که سفارش دادیم کنارش یک کاسه نقلی ترشی و ماست موسیر و یک سبد بزرگ ریحان و یک سبد نان تازه سنگک و یک پارچ دوغ محلی هم بود. هر چقدر بد غذا باشید و هرچقدر هم که سوسول باشید این دیزی ها شما را دگرگون میکنند. اولین لقمه را که میخورید تمام ملاحظه ها فراموش میشود. تمام قید و بند ها کنار میرود و با هر 10 انگشت وارد کاسه میشوید. بسیار خوش رنگ و لعاب و خوش عطر و طمع همراه با دوغی چرب و خوش طعم... با هر لقمه احتمالا چشمها را میبندید و میگویید ممممممممممم.
حالا شما چشم ها را ببندید و تصور کنید دارید این غذا را میخورید که از روی سن صدا می آید "یاد از آن روزی که بودی زهره یار من..."
من یکی که از الان اعلام آمادگی میکنم برای تمام قرار ها به سمت قهوه خانه آذری...
یعنی خودم دلم ضعف رفت شما ها را نمیدانم D:




