تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه



بوی دود و گازوئیل که میخورد به دماغم سردم میشود. یاد ترمینال و انتظار و سرما می افتم. یاد روزهایی که صبح اول وقت مادرم میرساندم ترمینال و صبر میکرد اتوبوس راه بی افتد.
 گاهی  اتوبوس را کمی دنبال میکرد و از پشت فرمان برایم خنده ای الکی تحویل میداد که یعنی برو به سلامت.
یعنی
که من  ناراحت نیستم از این که داری می روی.
یعنی که یه وقت فکر نکنی بعد این که رفتی میزنم کنار  و  کمی گریه میکنم تا سبک شوم و انقدر همانجا صبر میکنم تا کسی در خانه به چشم های قرمزم گیر ندهد....

من هم همیشه  از پشت پنجره برایش با نیش باز دست تکان میدادم و بوس میفرستادم.
انگار که دارم یک عکس یادگاری میگیرم و باید لبخند پهنی بزنم.
یعنی که خیالت راحت دارم میروم دنبال زندگی بهتری که منتظرم است.
خیالت راحت من از این رفتن خوشحالم.
 خیالت راحت من اصلا غمگین نمیشوم.
خیالت راحت من شماها را کم نمی آورم.
خیالت راحت، دور که شدیم، وقتی دیگر نمیبینی ام اصلا گریه نمیکنم. به هق هق نمی افتم و بغل دستی برایم دل نمیسوزاند و بهم دستمال نمیدهد...


هنوز که هنوز است بوی دود نیم سوز شده ی اتوبوسهای بین شهری سرم را درد می آورد. بعضی آهنگ ها که همان سالها در تمام راه توی گوشم میپیچید هم همینطور؛
محرومیتم را یادآوری میکند و تمام کمبود هایی که هیچ وقت جایش پر نشد.  اگر دختری داشته باشم شاید برای همیشه در خانه زندانی ام شود....


 پ.ن: بدود مینی بوس سرویس مدرسه امروز هوایی ام کرد وقتی داشتم یک سلکشن قدیمی را گوش میکردم.






+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:28  توسط سانتا ماريا  | 


همین جاها بودم روزی

همین جاها که حالا بین چهار چوب این قاب خاک خورده گیر کرده

و همین لبخند را داشتم که در این عکس قدیمی و کهنه دارد با پوسیدگی و کهنگی می جنگد

به همین سادگی، من"بودم". 




پ.ن: تصور یک عکس قدیمی در یک باغ پاییزی با دختر بچه ای با یک بغل گل صحرایی به عهده خودتان :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 7:57  توسط سانتا ماريا  | 





پ.ن: خیلی خودتان را به زحمت نیاندازید. تعداد شمع ها نکته انحرافی دارد. در اصل 28 سالمان تمام شد.



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:46  توسط سانتا ماريا  | 




دیدی گاهی همه چی درست همانجوری میشود که بد تر از آن نمیشود؟


دیدی وقتی که داری قربان صدقه یک بچه کوچک بانمک بور مو فرفری میروی که خیلی شیرین زبانی میکند، یکمی بعدش میخورد زمین و مادرش در حین پاک کردن  اشک های بچه جوری به تو نگاه میکند که میفهمی خیلی خیلی شدیدا به چشم نظر و اینها اعتقاد داشته و از دید او الان تو یک اهریمنی؟


دیدی وقتی داری یک خاطره ای تعریف میکنی در یک جمعی،  آخرین جمله را که داری زمزمه میکنی میفهمی کسی در جمع حضور دارد که با آن خاطره داری میرینی به اعصابش و یا به خودش و همه هم این را میدانند و دارند ژست خود را برای سوت زدن و به اطراف نگاه کردن آماده میکنند و تو داری ته جمله را کلمه به کلمه توی چشم همان یک نفر می جوی و از طرفی هم داری خودت را خیس میکنی؟


دیدی وقتی تازه رفتی سر کار و شدیدا سعی داری خودت را کارمند خوبی بشناسانی وقتی که مدیرت برای لحظه ای از پشت مانیتور تو عبور میکند حتما باید یکی از رفقا با ادبیات چاله میدانی و +40 باهات چاق سلامتی بکند و بقدری یکهو  همه چیز اسلوموشن شود که مدیر تا نقطه ی آخر چتت را بخواند و موقع رد شدن یه لبخند پهن تحویلت دهد؟


دیدی وقتی یک همسایه ای با اعصاب خراب داری که تنها زندگی میکند و متارکه کرده تازه پرایدش را پژو کرده و خیلی از این بابت ذوق کرده و پارکینگش چسبیده به پارکینگ شما در بدترین قسمت ساختمان قرار دارد و یک روز خیلی خیلی سخت کاری وقتی بعد از کلی عقب جلو کردن و زور زدن برای پار ک ماشین، پیاده میشوی میبینی ریدی به جلوی ماشین و قد یک بشقاب گودش کرده ای؟


دیدی بعد از یکی از همین اتفاقها دوست داری با آغوش باز عزرائیل را بغل کنی؟




پ.ن: دیشب من آخری را دیدم!






+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:41  توسط سانتا ماريا  | 


دروغ چرا!

باید اعتراف کنم که تا مدتها آزارم میداد، خوب یادم هست که سخت مریض شدم. انگار کن که یک روز صبح با لباس خانه در وسط یک میدان نبرد خشن از خواب بیدار شده باشی و باقی قضایا...

آن روزها مدام با خود فکر میکردم چرا داریم مثل احمق ها رفتار میکنیم و  چرا هیچ کسی به روی خودش نمیاورد که درست عین احمقها شده ایم.

برایم مهم نبود چه بلایی سرش می آید؛ برایش مهم نبود چه بلایی سرم می آید. دلیلی برای ملاحظه نبود و ما با بیشترین انرژی همدیگر را خورد میکردیم.

آنها هم همینطور؛ برایشان مهم نبود که بدانند حقیقت چه بوده و برایشان مهم نبود چه کسی راست میگفت، فقط مهم بود حق همانی باشد که آنها می خواستند. بزرگ بودند. اشتباهات بزرگ، کتمان های بزرگ تر...


اصلا چرا باید مرا یاد این چیز ها بیاندازی، حالا که کمی بزرگ تریم و  دور تریم از هر زمان دیگری؛ حالا که هر کدام مشغولیم با مشغله های خود...

بگذار خیالت را راحت کنم. این را حتم دارم که هیچ وقت از ته دل از او دلگیر نشدم؛ باور کن!

در سیاه ترین لحظه ها میدانستم پشت این جنگ عاری از خرد، کودکانی هستند که با چشمانی ترسیده و مضطرب، در صورتهای هم به دنبال نشانه هایی از لبخندهای فراموش شده میگردند....

حالا دیگر فرقی نمیکند که تو یا او یا همه شما بدانید که حقیقت پشت کدامین ابر سمج پنهان بوده و یا خورشید احمق این همه مدت پشت کدام ابر مانده.

حالا دیگر فرقی نمیکند که به دنبال نشانه هایی بگردی که احتمالا به این جا نمیکشیدمان؛

باور کن هیچ بعید نیست عذاب وجدانی که داری عارضه هرمونی سن و سال باشد...

از من می شنوی رهایش کن... 

شاید این خواسته ی او هم باشد....




پ.ن: شدیدا مخاطب خاص دارد. مخاطبی که هیچ وقت اینها را نمیخواند. پیشاپیش گیر ندادنتان را می سپاسم.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:5  توسط سانتا ماريا  |