تبليغاتX
نصفه آدم

نصفه آدم

جورستان یک نصفه


واقعا نمیدونم چی باید بگم!

از ساعت 5 صبح تا حالا بهت زده شدم!

با حرفایی که مخملباف به عنوان نماینده موس*وی تو یکی از ست*اد ها زده به نظرم قراره این ان*تصا*بات قر*بانی های زیادی داشته باشه...



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:15  توسط سانتا ماريا  | 

 




من را*ی میدهم حتی اگر تنها دلیلم ندیدن صورت ا*ن*ژ*د در تمام شبکه های تلوز*یونی باشد.
من را*ی میدهم، اگر تنها دلیلم نشنیدن آمارهای دروغ و خیالبافی پیروزیهای حقیرانه در عرصه های بین المللی باشد.

من را*ی میدهم برای این که در چهار سال آینده با دیدن هر سخنرانی و هر مباحثه ی از فرد مذکور مجبور نشوم معده و روده ام را بالا بیاورم و دوباره قورتشان بدهم.

من را*ی میدهم برای شروع حرکتی به سمت بهتر زندگی کردن در همین زمان، نه به امید ریشه کن شدن تح*جر توسط مریخیها درآینده هایی خیلی دورتر که شاید به نبیره و ندیدهایم هم نرسد...

من در ان*تخ*ابات شرکت می کنم و امیدوارم تمام کسانی که در انتظار مریخی ها نشسته اند تا بلکه بیایند و انق*لاب جدیدی راه بیاندازند و همه را نجات دهند از این خواب کودکانه بیدار شوند و حداقل برای منفعل نبودن با من همراه شوند.




پ.ن بی ریط :  http://www.youtube.com/watch?v=y4D_hguWPQE
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:36  توسط سانتا ماريا  | 


ته دلم میگویم "گور پدر دنیا هم کرده" و به همه لبخند میزنم. به جایی دورتر از صورت ها نگاه میکنم و به صداهایی فراتر از محیط اطرافم گوش میدهم

ته دلم میگویم "گور پدر دنیا هم کرده " که تمام دست اندازهایش را در راهی میچیند که تو انتخاب کرده ای و با خودم فکر میکنم اگر یک بار دیگر مادری مرا بزاید حتما کسی در مایه های جهانگرد کارتون  مِمول خواهم شد
 
مطمئنم روزی که پرنده میخواسته پرواز را برای اولین بار تجربه کند با خودش فکر کرده گور پدر دنیا هم کرده که  امروز زمین هم محکم تر او را میکشد و یا احتمالا دیشب حشره ای که خورده بوده بدن او را به سنگ تبدیل کرده ...

دیگر فرقی نمیکند که مرا چگونه وارد بازی کند، تغریبا چند دست آخر بود که مطمئن شدم تمام کارتهایم را از بر است و روی تمامشان علامت گذاشته و حالا من برای تنوع هم که شده مدتی است از سرترین کارتهایم شروع به باختن می کنم.


 پ.ن : خیلی خیلی بدون شرح

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:19  توسط سانتا ماريا  | 



این غیبت طولانی ام کمی تا قسمتی پر بار بود

کافه پیانو را تمام کردم و رفتم سراغ سال بلوا از عباس معروفی و بعد از آن هم سفر به دشت ستارگان پائولو کوئیلو.

دست تقدیر است یا ضمیر ناخودآگاه، نمیدانم ولی در مجموع دنیای کتابهایی که برای خواندن میآیند زیر بالشم بسیار بسیار نا همگونند. کافه پیانو با نثری کاملا امروزی؛ پر از تعاملات اجتماعی و درونی یک مرد میان سال مدرن است که مانند بیشتر عناصر ذکور خیلی زیاد قرص اعتماد به نفس خورده است. نویسنده و قهرمان داستان یکی هستند و راوی به نوعی دارد داستان زندگی خودش را تعریف میکند.

دو مسئله در مورد این کتاب بود که به این کتاب پرفروش رنگی متفاوت داده بود، یکی این که نویسنده ازدنیای واقعی خودش هم برای داستانش به بهترین شکل استفاده کرده بود و کتاب خیلی خودمانی بود. شاید بشود گفت داستان یک جورهایی شرح حال کاملا واقعی است که هر جایی نویسنده عشقش کشیده کمی ادویه قاطی واقعیتها کرده که خوش خوراک تر شود.

دومین مسئله راجع به کتاب این است که نویسنده قید و بندی برای این که از کلمات استفاده کند برای خود تعیین نکرده و هر جا که صلاح دیده به تخم و ماتحت و هزار تا مکان بی تربیتی ارجاع داده. در مجموع کتابی بود که بعد از خواندنش احساس خوبی داشتم.

و اما...در "سال بلوا" عباس معروفی عادت پیچاندن لقمه دور سر برای تعریف ماجرا را همچنان حفظ کرده و با تردستی که دارد خواننده را وادار میکند تمام کتاب را تا آخر با همان پیچش دور سر ادامه دهد. قهرمان داستان زنی بود از طبقه اشراف و در هفت روز آخر زندگی خود هر چه از گذشته و حال و آینده وخیالات خود میدید بی هیچ ترتیبی بیان میکرد.

تنها ایرادی که این کتاب داشت به نظر من البته این بود که چون عباس معروفی مرد است نتوانسته بود خوب در قالب یک زن داستان سرایی کند. نوشا ی داستان خیلی برای من قابل لمس نبود...

و در نهایت پائولو کوئیلو در سفر به دشت ستارگان باز بروی منبر رفته و اینبار سفرنامه ی خودش را از یک جایی به یک جای دیگر نقل کرده، سفری که به منظور تزکیه و بالا بردن درجات و از این جور چیزها ست. نمیدانم چه هیزم تری به من فروخته که هر کاری میکنم کتابهایش به مذاق من خوش نمی آیند.




پ.ن: همچنان از عوارض بعد از عمل دچار بد صدایی هستم. انگار جوجه کلاغ موقع بیرون آوردنش از حنجره ام به در و دیوار گلویم خنج کشید با منقار و پنجول هایش.


پ.ن: کلا حوصله ندارم. هم دلیل دارد هم ندارد.



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:16  توسط سانتا ماريا  | 



اپیزود اول؛ گزارش وضعیت:


خوابهای پریشان میبینم.

دختری که در حین (احتمالا آخرین) صخره نوردی اش پیش از رسیدن به بالای صخره یک دستش سر میخورد و پس از اندکی تقلا و فریاد زدن دست دیگرش هم رها میشود و با سر به طرف زمین پرواز میکند...


کامیونی که با سرعت از روبرو منحرف میشود و  در جاده ای ناشناس به سمت من میتازد و من بی اختیار با چشمهای گرد شده از وحشت برایش بوق میزنم...

روی شاخه ای ایستاده بودم. انگیزه اش را بخاطر نمی آورم ولی انگار داشتم از درخت بالا میرفتم. برای رسیدن به شاخه ی بالا سرم دستم را تا جایی که میشد بلند کردم، کافی نبود و نیاز به اندکی پرش داشت. با هر تقلا پوست زمخت درخت کف پاهایم را قلقلک دردناکی میداد.
حواسم از شاخه ی بالایی پرید و روی حشره ای که داشت بین شیار های پایین شاخه میخزید فرود آمد. حشره تقلا میکرد خودش را برساند به تنه درخت.
خاکستری بود و تمام بدنش پر از کرک های ریز بود. خم شدم حشره را دقیقتر دید بزنم که جاذبه زمین آغوشش را برایم گشود... 


اپیزود دوم؛ گزارش کار:


کمتر از20 دقیقه دیگه ساعت کار امروزم تموم میشه و من آزاد میشم. پاهام از بس رو صندلی نشستم ورم کردن و کفشام برام کوچیک شدن.

 کار تمام وقت یعنی به عبارتی 190 و خورده ای ساعت کار در یک ماه و به عبارت خیلی بهتر یعنی مزخرفترین شکنجه ای که آدم میتونه برای خودش فراهم کنه.

محل کار تیم فنی تو طبقه ی زیر زمینه؛ در تمام طول روز فقط یه بار که برای نهار خوردن میریم طبقه 2 ام، میتونیم نور خورشید و خیابون و آدما رو از پنجره ی راه پله ببینیم. گاهی بوی فاضلاب سرویس های بهداشتی هم به این شرایط تنوع میده.

 بخاطر سرمای همیشگی زیر زمین نمیشه در ورودی رو باز گذاشت و این چیلر های حرارتی بی مصرف هم از پس سرما بر نمیان. حالا من نمیدونم سرما خوردم یا حساسیت فصلی دارم که مدام عطسه میکنم.
دیروز با مدیرم صحبت کردم و قرار شد فیلد کاریم رو عوض کنم.

قراره وارد گروهی بشم که خعلی کارشون زیاد و خفنه، حالا از دیروز یکی داره تو گوشم میگه "لعنت بر دهانی که ..."


اپیزود سوم؛ پند اخلاقی:


انسانهایی که خر شانس هستند نباید زیاد ریسک بکنند.


اپیزود چهارم؛ گزارش فرهنگی:


با وجود این که دو سه تا کتاب نیمه تمام دارم دیشب کتاب کافه پیانو را شروع کردم. میگویند با حال است.




پ.ن: کسی میداند "گیزموت" یعنی چه؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:49  توسط سانتا ماريا  |